تبليغاتX
من یک آدم معمولی ام!
 

همراه شو  عزیز!

    همراه شو عزیز !

             کاین درد مشترک هرگز

                                          جدا جدا

                                                   درمان نمی شود !

                                ... و ما با یکدگر پیوسته

             لیک از پای و با زنجیر

 پی نوشت ۱ : نمی دونم بلندی فریادمون چقدر خواهد بود ولی من هم به همراهی سایر دوستان نام  وبلاگم رو تغییر می دم .

سراغاز پیشنهاد تغییر نام وبلاگ ها

پی نوشت ۲ : حکم سنگسار دونفر در تاکستان قزوین موقتاْ متوقف شد. مسیح علی نژاد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:59  توسط روجا  | 

 

می خواستم از وبلاگ روزن ها (شعر فرمان )بنوسیم از آخرین شعرش ، از زیبایی مسحور کننده این شعر و شور و امیدی که به من منتقل کرد ... چه،  چندین بار آنرا بلند خواندم ...

 اما ....

دیشب تو گوشی دوستی فیلم رو دیدم . همون که چند روز راجع بهش تو وبلاگ مسیح علی نژاد و لولیان (مد جدید) خونده بودم ... اما دیدن کی بود مانند ...

... مردم

گروه ساقط مردم

دلمرده تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربتی دیگر می رفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم می شد ....(1)

 

من فوران این شهوت رو دیدم ... و خون  . خونی که از اون به بعد در همه جا می بینم . حتی هوایی که تنفس می کنم ....  بوی خون همه جا رو گرفته ! خون تازه ، گرم و سرخ و تپنده ! چرا که هنوز قلب صاحبش ضربان داره !

همه چی تون بوی خون می ده ! همه مقدساتتون تا سر ، تو خون شناورند ! و شهوت و عطش خونخواری تون تمومی نداره !  خون ، خون ، خون شهید ، خون اسیر ، خون دشمن ، خون انسان ، خون همنوع ، خون بی گناه  ، ... خون گناهکار ! گناهکار  ... بدکاره !

 مگه تو اون قاموس و شریعت تون نیومده که در رجم کسی که کلوخ می اندازد باید پرهیزگار و عاری از گناه باشد .... تو ، تو مطمئنی که پاک و بی گناهی که بلوک سیمانی چندکیلویی رو دو دستی بلند می کنی و به سر بدکاره!  نشونه می ری و  آفرین ! می زنی به هدف ! مگه نگفته که کلوخ باشه !  نگفته که اگر تونست ، فرار کنه .... مگه ....مگه ...مگه ....

 آخه اینا رو من نمی گم لامصبا شما می گین که بهش معتقدین !

دیدم با لذت  با گوشی هاشون فیلم می گرفتند که قطعه ای از این گوشت خون چکان تازه برای یارانی که ضیافت را از دست داده اند ببرند ...

به کدوم حیوون تشبیه تون کنم  .... که از اون شرمنده نشم .

 

همه هراس من از مردن در سرزمینی ست

که در آن

مزد گورکن از جان آدمی افزون باشد .... (2)  

                                               و همینجا هم مردی !

 

زانوهام می لرزه ، تمام وجودم محتاج انسانی است که گوش کنه ... به سکوت من ... به هق هق من ... و نگه « روجا .... »  هیچی نگه ! هیچی نگه ....

آدمی بودن حسرتا .... مشکلی است در مرز ناممکن .... نمی بینی ؟ (3 )

 

....من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می ایم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که اورا

در دفتری به سنجاقی

مصلوب کرده بودند ... (4)

۱- فروغ فرخزاد

۲- احمد شاملو

۳- احمد شاملو

۴- فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 16:37  توسط روجا  | 

 

....تو صدای پایت را

به یاد نمی آوری

 چون همیشه همراهت است

ولی من آنرا به خاطر دارم

چون تو همراه من نیستی

و صدای پایت بر دلم نشسته است ....

                                                                                 بیژن جلالی « دیدارها »

 

 

پی نوشت 1: دیروز عصر برای بار دوم زلزله رو تجربه کردم و فهمیدم که چقدر از زلزله می ترسم !

ترس ناب و خالص ( غریزی ) که بدون هیچ پیش زمینه و پیش داوری بوجود می آد چقدر با ترس های دیگه که اغلب ترس از وقوع یک حادثه (قبل از وقوع آن ) هستند  و ساخته شده ذهن ما، متفاوته ! ترس غریزی !  مثل ترسی که تو چشم گوسفند ها و مرغها قبل از قربانی شدن دیده بودم .

 

پی نوشت 2 : یه اس ام اس : Be mah negah kon , zood…

مقارنه ماه و زهره دیشب باعث شد دوباره نشستن رو پشت بوم و خیره شدن به آسمون رو تجربه کنم ! مهین بانوی عزیز هم که با چای حسابی تکمیلش کرد !

 تنهایی و سکوت و نسیم  ... و آسمان و ماه ، ماه دوست داشتنی!  چه عشرتی ! !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 9:32  توسط روجا  | 

 

مربوط به این پست احسان :

احسان عزیز،  تو منو می شناسی و میدونی که من به نظر افراد احترام می گذارم. منجمله تو که جز اون دسته از آدمها هستیکه علاوه بر احترام،  نظرشون در برخی موارد برام مهمه ،  اما در این مورد کاملا باهات مخالفم . اگرچه این موضوع دلیلی بر این نیست بخوام نظر تو رو  رد کنم . چیزی هم که در اینجا اوردم نظریات خودم واسه این مخالفته .

 

"ابر شلوار پوش" مایاکوفسکی رو میخونم و حرص میخورم از این رمانتیسم حال به هم زن. شعر ها که معمولی است و به ندرت چند خطی قابل اعتنا داره. اما قسمت به واقع خنده دار ماجرا حکایت سروده شدن این شعر ها است: یک عشق ناگهانی و به قول معروف عشق در یک نگاه آن هم بر لب ساحل دریا.

 اصلاً نمی خواهم جای دوری برویم ، در همین ادبیات غنی خودمان ، چیزی که حتی قبل از اینکه بشناسیمش ، به ما اموخته اند به آن افتخار کنیم .... ! تا نزدیک صد در صد تصویر سازی از معشوق بصورت وصف جسمانی و حتی شهوانی وی بوده. برای اثبات این موضوع کافی ست یک دیوان حافظ _ که به گمانم در هر خانه ای پیدا می شود _ بیاوریم و بازش کنیم ( کاری که همین الان من می کنم ) ، مملو از عباراتی مثل :  زلف ، ابرو ، بناگوش ، بر و دوش ، بوی خوش ، اغوش و کنار و بوس  و ...  در وصف معشوق و معشوقه ، شاهد ، پسر بچه های زیبا روی ترک چهارده ساله  و .... می باشد. ( البته این مثال اصلاً به این معنی نیست که من این اجازه را به خودم دادم که ادبیات خودمان را مثلاً زیر سوال ببرم . نه من همچین ادعایی دارم و نه حتی سوادش را ، برای مقایسه بهتر یا بدتر بودن هم نیست ، فقط ارایه یک مثال است. ) من با خودم گمان می کنم که این توصیفات از معشوق / معشوقه  نمایانگر یک ارزیابی ظاهری  است که عمدتا در نگاه اول اتفاق می افتد و در نگاه های بعد تایید می شود . تا جاییکه من می دانم توصیف غیر از این از معشوق ، حداقل در ادبیات کلاسیک ما وجود ندارد.

در زندگی واقعی در اطرافمان نیز اصلاً دلیلی برای ارایه مثال نمی بینم کافی است چند دقیقه چشمانمان را ببندیم و فکر کنیم به ادمهای اطرافمان....

حالا چرا در مورد   مایاکوفسکی شعر بر اساس عشق جسمانی و در یک نگاه  اینطور !  به نظر احسان آمده ؟ نمی دانم ......

 

میخونم و میخندم و حرص میخورم تا اینکه میرسم به یک عکس: تصویری از مایاکوفسکی جوان همراه با سیگاری (این موجود زشت و بد بو) بر لب،

 

احساس خود من از این جمله احسان این بود که او می خواسته سیگار کشیدن مایاکوفسکی را به عنوان یک دلیل محکم بر ضعف شخصیت  او نشان دهد!

 من فکر می کنم در اینجا ، ما از دید اعضای « انستیتوی مبارزه با سرطان ریه » به مایاکوفسکی نگاه نمی کنیم . من ، تو  و همه ادمها ضعفهایی داریم .. اگر بحث راجع به سیگاری بودن او باشد ( ابا این فرض که سیگاری بودن را هم یک ضعف بدانیم)   . باید دید دلیل خودش چی بوده ؟ ... که به هر دلیل ، در نهایت نمی توان حتی به این نتیجه رسید که او شاعر خوب یا بدی بوده !  کافی است به زندگی فلاسفه ، شاعران ، نویسندگان ، سیاستمداران ،قدیس های هر عصر ،  ورزشکاران  و ... نگاهی بیندازیم ....

 

و اما راجع به جمله ای که من در گوشه عکس نوشتم :

 

و نوشته ای از دخترک صاحب کتاب در حاشیه عکس : "کی میدونه تو چی می خواستی؟" ...

 

 چرا برخی از شعرهای مایاکوفسکی مرا تکان داد و می دهد . چرا من ولادیمیر مایاکوفسکی را دوست دارم ؟  من اصلا مثل تو فکر نمی کنم و اورا اصلاْ یک شاعر صرفاْ رمانتیک نمی دانم !

 

تلاش او برای عصیان در مقابل خدای مسیحی :

 

پدر

من

از تو

دو دست دارم

من از تو

لب دارم

پس چرا نمی توانم

ببوسم

ببوسم ببوسم ببوسم

و هر بار

درد

نکشم؟

ترا برزگ می پنداشتم

اما تو کوچکی

 

دیدی؟
کفر گفتم
حالاست چاقو هم بکشم
لاشخورها!
بال هایتان تنگ تر!
در بهشت جا کم است
گفتم تنگ تر!
چرا بال هایتان خیس است؟
چرا بال هایتان از ترس مرده؟

 

 

صراحتی وجسارتی مایاکوفسکی در بیان عشق جسمانی اش بکار برده :

ماریا
می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران
که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
ما
همیشه پاس خوهم داشت
جسمت را
بدان سان که سزبازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را

 

سرگشتگی دوست داشتنی اش :

قدمم مسافت را در کوچه لگدمال می کند

جهنم درونم را

اما

چاره چیست ؟

 

دیدی که نسبت به زندگی در شعرهایش نشان می داد :

 

درد حقیقی وقتی است که حتی

درد هم می میرد

 

 و و و و ....

 

من بهت میگم!

مرد مبارز، شب هنگام

در بستری از شن و خاک

نامه مینوشت: _ همسرم، هم سنگر ام ...

و نمیدانست همسرش

شب را در پیش داروغه

به صبح میرساند ...

 

البته اگر آن خطاب به من بود من فقط همین را فهمیدم که خواستی تلخی در درمقابل به اصطلاح رمانتیسم قرار دهی !  و انتقاد کنی که چرا مایاکوفسکی به واقعیتهای تلخ نپرداخته است ، البته  تا انجاییکه من می دانم مایاکوفسکی یک شاعر رمانتیک نبوده ... (و کاملا برعکس خیلی هم واقعیت های تلخ زندگی را در اشعارش اورده است ) نظر شخصی من بر این است یک شاعر بسته به قدرتی که دارد در اشعارش می تواند زندگی را با وجوه  بیشتری نشان دهد. مثلاً وقتی اشعار سهراب یا فریدون مشیری را می خوانیم به نظر می رسد آنها خیلی کم تلخی و گزندگی زندگی را وارد شعر خود کرده اند ... در اشعار اخوان ، سیاوش کسرایی ، فروغ  این مورد بیشتر در کنار زیباییها آورده شده است. باز هم به نظر من ، در شعر شاملو  اوج این تواناییها دیده می شود . طوریکه اشعار زیادی از او خوانده ام که تنها در یک شعر  توانسته تضادها را به زیباترین نحو در کنار هم قرار دهد.

 

و در نهایت یک سوال دارم که ترجیح می دم از خودت سر فرصت بپرسم .

 

پی نوشت 1: اینم عکسی که احسان از  آن گفته !

پی نوشت 2: متن ابر شلوار پوش ولادمیر مایاکوفسکی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 12:1  توسط روجا  | 

 

با « درد » ، از زنده گی « لذت »  می بریم.

 

***

برای یافتن آن

«نمی دانم بزرگ» ، هم که شده

باید، باید

از پله ها

بالا

 بروی !

 

***

اشتباه می کنی

تاکید روی « نمی دانم » نیست ،

و نه حتی روی « یافتن »

 

***

« رفتـن » ...

کتابخوانی

پی نوشت : این عبارت سیمون دوبووار را دوست دارم ( البته خودش را ،  نیز هم ! ) :

 

عدم قطعیت هولناک و تهوع آور وضع اخلاقی ما

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 20:7  توسط روجا  | 

 

یک آدم : دانشکده علوم – دانشگاه تربیت مدرس – آزمایشگاه XRD – خانم فردین دوست

همراهی و مهربونی این آدم،  وقتی هربار در نهایت آرامش ازم می پرسه :« ایندفعه جواب گرفتی ؟ » منو وادار میکنه به اینکه خودم رو مسئول بدونم  که یک روز ، من هم باید برای کسی وکسانی اینطور موثر باشم.

 گاهی اوقات بعضی ادمها مثل قطره آخر واسه سر ریز کردن کاسه صبرت عمل می کنن و گاهی اوقات آدمها  تو رو سرشار می کنن از حس زندگی ... جالب اینکه هیچکدوم ار اونها هرگز نمی دونن که، در اون لحظه چه اثر عمیقی روت گذاشتن ...

 

یک کتاب

نام : در قند هندوانه

نویسنده : ریچارد براتیگان

مترجم : مهدی نوید

انتشارت : نشر چشمه

پی نوشت : با یک ساختار کاملاً انتزاعی ! ظاهراً اثر مشهور این نویسنده کتابی ست به نام صید ماهی غزل آلا در امریکا  ترجمه پیام یزدانجو . البته آقای یزدانجو هم یک داستان دارند به نام فرانکولا یا پرومته پسامدرن که خیلی سخت و در عین حال زیباست . باید اعتراف کنم  دریافت من از داستان خیلی کم و ناقص بود .

 

یک مقاله

نام : غروب جلال

نویسنده : سیمین دانشور

« ... گفت : عهد و عیال ، روزگار به آدم سیلی می زند ، سیلی راکه خوردی یا گیج می شوی و خلاص ، می افتی  هیچکس دست ترا نخواهد گرفت . باید دست بگذاری سر زانویت و بگویی یا علی و خودت بلند شوی که شاید نتوانی. اما از سیلی روزگار هوشیار هم می شود شد، تو سعی کن هوشیار بشوی ! »

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 10:1  توسط روجا  | 

 

حوا دستش نمی رسید ، من تمامی سیب ها را خواهم چید .

 

  دیوار نوشته آسیه امینی در زندان اوین

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:4  توسط روجا  | 

 

۱- آدمهای جدید .... حرفهای تکراری

حرفهای تکراری با آدمهای جدید

 

2- آدمهای تکراری ...حرفهای جدید

حرفهای جدید با آدمهای تکراری

 

آرمان شهر : اولین درس دانشکده  درسی بود به نام « موازنه مواد و انرژی » و استاد می گفت : تمام مهندسی شیمی یعنی این درس !

... اما برای اینکه یه مهندس خوب بشی (باشی)  باید ....؟؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 5:41  توسط روجا  | 

 

-          زنگ بزنم ... زنگ نزنم ... 

با خودش فکر کرد . رفت .... برگشت .... تلویزیون را روشن کرد ... یک لیوان چای ریخت ....از پنجره به کوچه خیره شد .... تلویزیون را خاموش کرد .

-          زنگ می زنم !

بلند گفت و صدایش خالی خانه را پر کرد .

زنگ زد اما نه به او ... در اخرین لحظه هجوم هزار فکر تصمیم اش را عوض کرد.... بوق انتظار ...

-          الو ؟

-          ...

با دست آزادش روزنامه روی میز را ورق می زد. یک تصویر از آلبر کامو در پشت صحنه تمرین تئاتر .. . ژست کامو جالب بود و توجهش را جلب کرده بود ...

-          الو... ؟

-          سلام . .. منم ... خوبی ؟

-          سلام . خوبی ؟ همه چی روبراهه ؟ ... (مکث ) یاد من افتادی ؟! !

-          ای بد نیستم ...میگذره ... گفت حالی ازت بپرسم . امتحانات شروع شده ؟ کلاسات تموم شده ؟

موضوعی برای صحبت نداشت ولی بدش نمی امد که صحبت ادامه پیدا کند. بعد از اخرین تلفن ماهها بود ، خبری از هم نداشتند. چند هفته پیش ناگهان زنگ زده بود و حرف زده بودند.  شاید دو یا سه بار . احوالپرسی های معمولی : خوبی ؟ چه خبر ؟ اوضاع خوبه ؟ ... انگار که نه انگار اتفاقی افتاده بود... نه حرفی از گذشته، نه حرفی ...هنوز به روزنامه نگاه می کرد .

-     نه ... خوبم  .... (سکوت و مکث او از آن سمت به نظرش کشدار و آزار دهنده می امد ، با خودش فکر کرد : لعنت به این شانس !  ) ... تو خوبی ؟

-     اینو که پرسیدی ؟ (خندید ) ظاهراً بد موقع مزاحم شدم ... کار خاصی نداشتم .. فقط خواستم حالتو بپرسم ... (دوباره خندید ) ...نگی بی معرفتم  ...

-          نه ! نه ! راستش داشتم فکر می کردم .. که .. باهات کار داشتم ....کار دارم ....

-           کار ؟ بامن ؟ ( خواست که شوخی بیمزه ای کند ولی منصرف شد ... )

روی کاناپه دراز کشید و پاهایش را از لبه ها تاب داد .

-     آره ... اینکه زنگ زدی منو به فکر برد ... گفتم اینکه بعد این مدت خودت زنگ زدی می تونه نشونه خوبی باشه ... من این اواخر خیلی فکر کردم  نه فقط به تو ... شاید بیشتر به خودم .... واسه همین هم دوباره سراغتو گرفتم ....حالام که زنگ زدی ....

(با خودش فکر کرد : آ آ آ آ .... اصلاً خوب پیش نمیره ... اصلاً ...! نشست روی کاناپه .)

-          (ادامه داد ) باید باهات حرف بزنم . می خوام بب....................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 23:43  توسط روجا  | 

 

1-      کله سحر بیدار شدم ، افتادم به وب گردی !

 

 

2-      یک فیلم : به آهستگی  به آهستگی

کارگردان : مازیار میری

فیلمنامه : پرویز شهبازی (نفس عمیق )

تهیه کننده : جهانگیر کوثری

بازی : محمد رضا فروتن ، نیلوفر خوش خلق

پی نوشت : نکته جالب توجه فیلم واسم این بود که

مرد ترجیح می ده زنش مرده باشه تا زنده ولی با بر

چسب خیانت !  خیلی زود بساط کفن و دفن رو

می چینه ! گمونم پایان فیلم  اصلاً تو ذوق نمی زنه !

 

 

3-      یک کتاب : کجا ممکن است پیدایش کنم

 نویسنده : هاروکی موراکامی

مترجم : بزرگمهر شرف الدین

نشر چشمه

-          پس باید دنبال چیزی بگردم که نمی دونم چیه ، اما شاید یک در باشه ، شاید یک چتر ، یا یک دونات ، یا یک فیل ؟!

گفتم : دقیقاً ! اما وقتی آنرا ببینی می فهمی خودش است .

 

    پی نوشت : چند داستان کوتاه ژاپنی . از خوندن راجع به فرهنگهایی که هیچ تصور و تصویری از اونها ندارم لذت می برم. البته این کتاب یه جورایی عجیبه ! به سبک داستانهای ریموند کارور ! برشهایی از زندگی با کمترین دخالت نویسنده واسه قضاوت ! اولش از اینکه داستان بدون هیچ پایان مشخص و نتیجه قطعی تموم میشه خوشم نیومد. اخه مغز ما عادت داره که یا نتیجه رو بهش بدن یا اینکه تا 99.9 % هلش بدن به سمت نتیجه مورد نظر !

 

 

4- رفتم بازدید از یک کارخونه ! بوی لاستیک و سیاهی دوده ! ماشین ها و سر وصداشون ! میکسر بزرگی که من ازش بالا رفتم ... رول های بزرگ تسمه ... اعتراف می کنم احساس لذت کردم  ! (برخلاف تصور همیشگی خودم !  )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 6:19  توسط روجا  | 

 

 من به این حرفت فکر می کنم که : می ترسی از بازی کردن ، از جنگیدن و می خوای فرار کنی من می گم نه ! نه ! همه حرف من اینه که چرا بازی کردن ؟ چرا جنگیدن ؟ چرا مشت زدن ... مشت خوردن ....  یه صدای محزون و غمگین ، که تو گوشم زنگ می خوره :