|
پندیگ
|
|
|
|
||||
|
آسمون .... ماه ...... چه نرم بی تابی منو بغل کردند.... یادم باشه این دفعه که بی تاب شدم ، حتماً اول به سراغ اونها برم تا دوستانم رو کمتر اذیت کنم و همچنین خودمو . پی نوشت : این آدم داره برام برام به یه نماد عینی تبدیل می شه ... چقدر سخت و زیبا برای مفهوم -انسان- تلاش می کنه... تلاش ...تلاش .... موخره نوشته شده در شنبه : چه اداهایی که دیروز در نیاوردم ... چرا گاهی اینطور می شن آدمها ؟ عین یه بچه ... می خوام بر گردم به دیروز خودم ... محکم بزنم تو گوش خودم تا بلکه در اثر شوکش اون حال زودتر تموم بشه .... راستی دخترک یه کار بد بد بد کرده ...هیچ توجیهی واسه اش ندارم ... تمام خربازیهای دیروز از اون شروع شد.... اما نکته اینجاست که هم انجام دادن و هم انجان ندادنش بد بود. و موقع انتخاب من تصمیم به انجامش گرفتم... نمی تونم بگم کدوم بد و کدوم بدتر بود .... من یکیشو انتخاب کردم .... در نتیجه انتخابم اتفاقات زنجیر وار رخ دادند... تلفن زدن ها ... جدال برای رفع احساس گناه و هضم واقعیت ... فعلا هر دو این موارد در اوج شدت خودشون قرار دارند... به زمان احتیاج دارم و استرس پروژه هم نمیذاره درست فکر کنم ... شاید یه جورایی به کمک احتیاج دارم .... یه کاردک وردار ... کبره ها رو بتراش .... سیفونو بکش ... بذار دوباره۲۱ گرم بشه ...
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 21:22 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
محسن عزیز چیزی رو از من خواسته که جز این از من بر نمی اومد ... حاصل اش اونقدر نفرت انگیزه که خودم هم نمی تونم تحملش کنم ... بزودی این پست رو برمیدارم ... و ببخشید از اینکه نه تنها سورئال نشد بلکه .... تنها چیزی که میتونه منو امیدوار نگهداره اینه که سعی کنم سعی کنم سعی کنم انسان بشم ... و اگه حتی یه ذره هم ، تو این راه پیش برم ، من خوشبختم .
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 12:24 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوشنبه شبها یک سریال از شبکه یک پخش میشه به نام مدار صفر درجه .قبل از شروع این سریال انگیزه واسه توجه کردن به این سریال برام وجود داشت : اینکه نازی کار ترجمه فرانسه اش رو انجام داده ... اینکه شوهرش بابک تدوین اش کرده ... اما از اونجایی که من نه از فرانسه چیزی می فهمم و نه از تدوین هیچکدوم از اینها منو منتظر شروع این سریال تو هر دوشنبه نکرده ... بلکه چیزی که باعث میشه هردوشنبه منتظر تمام شدن سریال باشم ... ترانه تیتراژ فیلمه :
پی نوشت : من که نتونستم از
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 7:36 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 6:48 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تفنگ دسته نقره ام .... داد و بیداد !
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 6:43 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
اورهان ولی
پی نوشت ها : مثل یه موبایل که شارژش تموم شده باشه شدم .... این همه خبر بد ...این همه واقعیت تلخ که مثل هوای داغ مرداد می خوره تو صورتت... و از همه بدتر استیصال تو .. اینکه هیچ و هیچ کاری نمی تونی بکنی ... هوای داغ مرداد و باید نفس بکشی و باید باهاش زندگی کنی ... نه نه زنده بمونی ... تست هات که دوباره خورده تو دیوار .... دکتر که دیگه داره حالتو هم می زنه ... هی با خودت مبارزه می کنی که نری پیش اونا و سرتو بگیری بالا و تو چشاشون نیگا کنی و بگی : نمی خوام ... نمی خوام مثل شما بشم ... ادامه می دی فقط واسه اینکه پیش خودت کم نیاری ... اون که دوباره اومده ... دست گذاشته رو نقطه ضعفت و داره غلغلکش می ده ... تو با خودت می گی .... بی خیالش شو ... انگار که اصلا وجود نداره .... در حالیکه هست ... مثل سایه از یه جا که تو نخواستی چسبیده بهت و همیشه وصله بهت .... این موبایلو وصل کردم به شعر و صدای حسین پناهی و شاملو و ناظری و... به خنده و گریه ... به حرف با خودم ... که هی پر و خالی بشه ....شارژ بشه ... تا بگذره و دخترک یاد بگیره که زندگی خیلی سخته .... ثبت می کنیم : این نگار و روزبه بالاخره بعد این همه استقامت ما تسلیم شدند و شام دادن .. اونم چه شامی ! نکته : پریشب سر میز شام دیگه طاقت نیاوردم و به پریسا گفتم : دخنر ... دختر تو چقد خوشگلی ..! (الحق که زده رو دست مهسان ) به سنگها نگاه می کنم .... به سنگها نگاه کن ... ديالوگهايي از يك سفر "سنگ"ين؛ آسيه اميني
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 10:52 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز 18 تیر ، بطور کاملا اتفاقی و به علت نقص فنی و قطع برق، کل دانشگاه تعطیل اعلام شد. این اتفاق منو یاد یه مطلب که مدتها پیش حوندم انداخت : بعد از مرگ غلامرضا تختی تیتر یکی از روزنامه ها این بود : غلامرضا تختی خود کشی شد !
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:40 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 6:44 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
۱- این رو خوندم کلی خوشم اومد. مخصوصا از آخرش : _ مرد جان به لب رسيده را چه نامند؟ ۲- دیگه برم ... یه عالمه کار دارم امروز !
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 5:16 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آنسوی دیوار عشق را دیدم و دیوار پس دیوار را نیز ! *** میان دو دیوار از دیوارها لبانت را بوسیدم . *** دلبندم ! من غمگین نخواهم ماند از این همه دیوار بی روزن از این همه قفل بی کلید! *** بوسه ام بر لبانت جاری ست. *** روزی آن را می بخشی شاید به جویباری کوچک آنگاه که تشنه ای ... تشنه ! شاید به تکه ای نان آنگاه که گرسنه ای ... گرسنه ! و یا شاید به لبهای زنی، آنگاه که باز عاشقی ... عاشق ! میان دو دیوار از دیوارها *** و من می دانم. روزی جایی بوسه ام مرا باز خواهد یافت . جویباری ... نانی ... و یا لبهای مردی . آنگاه که باز عاشقم ! عاشق !
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 5:6 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
۱- آرزوی من در تمام عمرم این بود که همیشه با مادرم باشم . تمام شد ! ناهید الهی (13 ساله) * این « تمام شد» هی زنگ می خوره توی گوشم ... هی زنگ می خوره عین ضربه های چکش ! و هیچ از قدرتش کم نمیشه ! ... هیچ ! * تو که اینقدر مهربان بودی ! مونا زندی . مضمون آرزو در نامه های بچه های بم به خدا . فیلم SIN CITY دوست داشتم ، داستان و شخصیتها ، حالت انتزاعی فیلم که من دوست دا پی نوشت : نمی دونم این تیرماهه که منو یاد دوران لیسانس انداخته ... و یا فیلمه که یه نفر رو تداعی کرده برام ... یا یادآوردن یک نفر بوده که باعث شده دقت کنم الان تیرماهه و Sincity رو هم کمی پیش دیدم ! ! ! (لبخند؟! ی محو )
۳- این دکتر هرکاری نکنه ، داره منو پوست کلفت می کنه ! چقدر هم که با پشتکار و سر صبر اینکارو می کنه ! ! !
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 0:30 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من چرخش تصویرم .... سرگیجه نمی گیرم بگذار که تقدیرم .... همواره بچرخاند.... (م.بهمنی) بیچاره دکتر ، یک بند فریاد می کشید و او می ترسید الانه که سکته کنه ! غمگین بود بابت پول! اما دید دکتر بیچاره فقیر ترعلاوه بر غم ، خشمگین هم بود و یک بند فریاد می زد .... پلک ها شو که بسته بود ، هی فکر می کرد: که چرا ؟ و بعد جواب می داد به خودش : وقتی که .... و حتی به فکر کردن راجع به او ادامه نداد. نفس عمیق می کشید و با خودش تکرار می کرد : قلبت رو بزرگ کن .... قلبت رو بزرگ کن ... خاطره بغض و بهت و زانوهای دردناکش را با عیش توی کتابفروشی پشت سر می گذاشت و چون از دخترک راضی بود به یک کتاب مهمانش کرد. چرا مرموز به دنیا نیامدم ؟ چرا بی یار بزرگ شدم ؟ چه کسی حکم کرد که درهای خودخواهی ام را درهم شکنم ؟ (پ.نرودا ) پی نوشت 1: جایزه فارغ التحصیلی برا خودم! جان شیفته و ژان کریستف رومن رولان ! (به این میگن ایجاد انگیزه! ) پی نوشت 2 : مجازات جنسي اعدام براي زني در گرگان! ... چرا تو کشور ما تاریخ این قدر زود ... هر لحظه تکرار می شه ؟
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 12:30 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شبکه 4 برنامه مستندی نشان می داد .. روی دریاچه ای ، غباری مثل تصویر یک گردباد در دوردست یا مه که بصورت یک توده تا سطح آب پایین آمده باشد تشکیل شده بود. راوی می گفت : این مراسم جفتگیری هزاران هزار پشه است …. زندگی آنها تنها یک روز طول می کشد! … راوی : پشه برای زندگی یک روز فرصت دارد… برای تمامی وظایفی که یک پشه باید انجام دهد…. تمام وظایفی که چون یک پشه آفریده شده است بایست انجام بدهد... و انجام می دهد… من : پشه ها فکر می کنند ؟ پشه ها تصمیم می گیرند ؟ پشه ها عاشق می شن ؟ یه ثانیه واسه پشه ها قد یه ثانیه ادماس ؟ پشه ها دلشون واسه آدما می سوزه ؟ واسه همدیگه چطور ؟ پشه ها سوال واسشون پیش می اد ؟ پشه ها احساس می کنن ؟ راوی : روز می گذرد … باید به دنبال غذا بود … باید از عنکبوت ترسید و پرندگان… باید برای جفتگیری اماده شد ….جایی برای تخم ریزی کجاست ؟ … شب نزدیکه ... من : تمام وظایفی که یک پشه باید انجام بده، خیلی زیاد نیست ؟ دنیا روی دوش یک پشه کوچیک ، زیادی سنگین نیست ؟ *** شب شد … یه پشه یهو اومد دور شعله شمع ام چرخید … چرخید … نزدیک ونزدیک تر شد … نرسید ، سوخت و افتاد …. راوی : چون پشه است و پشه ها مفتون نورند . من : چرا بعضی پشه ها می سوزن ؟ چرا بعضی از پشه ها نمی سوزن ؟ *** بعضی از پشه ها می سوزن … بعضی فکر می کنن… بعضی عاشق میشن … بعضی تصمیم می گیرن… بعضی …. می سوزن ....
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 23:32 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
درد … درد …. درد…. شاید گاهی «تسلیم» شده باشم .... اما هرگز موضع من «پذیرش» نبوده !
به زور بین دو تا « چرا » جا باز می کنم تا این وسط زندگی کنم .
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:35 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||