تبليغاتX
من یک آدم معمولی ام!
 

بچه گی هام که به دخترک داستان نمی ماند ... اصلن هم در فکر بوجود آوردن بچه ای نیستم، مبادا بشه حرم چهار گوش آرزوهای مامان و باباش! تا هی دخیل بهش ببندن: که بعله ما نبودیم، تو باش...ما نشدیم تو بشو .... اینه که مثل کتابهای داستان مصور امروزی که بازشان می کنی درختها و جنگلها و شنل قرمزی اش حجم پیدا می کنه و سر در میآره ، کتاب قرمز رو که باز می کنم... وارد سرزمین عجایبش می شم... با این سن و سال می شم دخترک دیوانه دیوانه دیوانه کتاب... شایدم نه خودش! بلکه هوایی که دور سرش جریان داره یا صدایی که باهاش حرف میزنه...  وقتی صدایی یا حرفی یا زمان که هشدار می ده، منو جدا می کنه و می بینم: ای وای توی دنیای دیگری بودم ...

این خیال و این حس خلسه و بی خبری رو دوست دارم. گمانم عشق بازی باید همین طور باشه... خلسه و لذت و بی خبری .... و بعد پرتاب به واقعیت و آگاهی!  تا بدونی کجا بودی!

 

متاثر از : دیوانه بازی- کریستین بوبن- پرویز شهدی-  نشر چشمه- 1500 تومان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 23:52  توسط روجا  | 

خبر فوری 

طبق حکم صادره توسط دادگاه عمومی برای ۳ دانشجوی دانشگاه امیرکبیر، احسان منصوری، احمد قصابان و مجید توکلی از اتهام انتشار نشریات موهن به طور کامل تبرئه شدند و دادگاه جعلی بودن نشریات را پذیرفت....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:59  توسط روجا  | 

 

- هایکو-

 

دیدم به خواب

شمشیر می کشم بر پوست تنم

تعبیر چیست؟

                 تو را خواهم دید.

                                                       کاسا- احمد پوری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:1  توسط روجا  | 

 

هر چه بیشتر، که کنکاش کنی، تنها تر می شی ... اصلن میدونی تنهایی ات عمق  پیدا می کنه! نه که زیادتر بشه ... نه... حجم پیدا می کنه ... طول و عرض و ارتفاع ! سه بعدی ... شایدم خیلی بیشتر ...  کم کم یاد می گیری که دوسش داشته باشی ... گاهی دعوا کنین .. گاهی قهر باشین... یه روز هیجان زده منتظر باشی که بیاد ...  یه وقت کلافه منتظر بمونی که بره !

 

تا حالا عکس الیاف زیر میکروسکوپ الکترونی رو دیدی؟ پر هیبت و ترسناک ! در حالیکه می دونیم نخ اند و نخ یک بعدی است و یک بعد یعنی اینکه می توان از سایر ابعاد در مقابل یک بعد صرف نظر کرد. نقطه هم همه ابعادش صرف نظر کردنی است! در حالیکه نقطه هست، وجود داره و در بودنش شکی نیست.... تازه زیر میکروسکوپ الکترونی چه بشود !!!

اما میگن همه ابعادش صرف نظر کردنی ست ! L

 

نخ یا نقطه ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 13:9  توسط روجا  | 

 

ادوارد دست قیچی

 

ازش می پرسی چرا وقتی صورت ی رو نوازش می کنم خراشیده می شه ؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 17:43  توسط روجا  | 

 

دخترک به شدت با زن داستان « تیفوس » هم ذات پنداری می کنه!

من دختر نیستم (داستان کوتاه)- شیوا ارسطویی- نشر قطره  ۱۳۸۴ - ۱۰۰۰ تومان

 

پی نوشت: در توضیح داستان، راستش ترجیح دادم چیزی نگم. نه اینکه مثلن سوژه ضایع بشه ...نه! سوژه خیلی تکراریه : زن، امروز ، ایران !

 ولی در این داستان خیلی جالب گفته شده ! (البته برای من). نکته جالب توجه اینکه « زنده گی» یا بهتر بگم «میل به زنده گی» راحت حس میشه! زن داستان دنبال راهی واسه نه فقط زنده بودن بلکه زنده گی کردن می گرده و برای خودش راهی پیدا می کنه! گرچه شاید به نظر برسه زندگی راحت! در خارج از مرزهای جغرافیایی یک کلیشه تکراری نه چندان درست باشه! اما به نظرم این فقط یک نماده. نماد از حداقل  آزادی فردی/ جنسیتی که در محل زندگی اش محقق نیست. و گرنه شرایط زندگی و کاری سخت در جای دیگه، در خود داستان گفته میشه .

به نظرم نماد زایش و مادرانگی که خود زنده گی در زنهاست، خیلی زیبا و قدرتمنده ! اما بدبختانه امروزه تو کل دنیا یه جور تب رواج پیدا کرده که این تصویر رو عوض کرده... (یه نگاه به تصویر رایج زنها بندازین) یه جوری این نماد ها له شده و حتی برداشت زنها هم از اونها برعکس شده!

یه نماد دیگه هم تو داستان وجود داره ! مو ! (و من چقدر با این تصویر کوتاه کردن مو از سر خشم یا استیصال احساس نزدیکی می کنم.) موی بلند و وحشی ...نماد رها بودن و موی کوتاه (هر چه کوتاه تر بهتر) ، تیفوسی(بسیار کوتاه) مدل مناسب در یک جامعه بیمار (چه جالب که اسم یه بیماری هم هست) نماد یک عکس العمل خشمگینانه ! چیزی که هر روز ببینی و  باعث بشه یادت بمونه ! ....

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 11:26  توسط روجا  | 

 

دکتر مدرس

شیمی فیزیک

پوتین های قرمز تو

جزوه زرد من

لهجه اصفهانی

خوب

خوب

خوب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:7  توسط روجا  | 

 

کشف جدیدم این آقای اریک امانوئل اشمیته. از اونهایی که من با ستایش بهشون می گم جانور!

تازه خرده جنایت های زناشوهری رو تموم کردم. اعتراف می کنم تمام مدت تو خوندنش استرس داشتم و ترس! اینکه بعدش چی میشه؟ عین فیلمای ترسناکی که چون نمی دونی کی، از کجا، یهو می اد بیرون و می ترسی! نه، از یه اتقاق واقعن ترسناک... گمونم جذابیت بالایی باشه واسه یه داستان و تبحری واسه یه نویسنده ...

«مردی در اثر حادثه ( ؟ ) ای دچار فراموشی میشه و زنش سعی میکنه که از اون مردی بسازه که (شاید) همیشه فکر می کرده مرده ایده آلشه (که البته نبوده چون عاشق همین مرد بوده با تمام رنجها و دردها ....) اولی دروغ میگه و دروغ های بعدی شروع میشه ....»

معمولن اینکه اخر داستان چی میشه، واسم اونقدرها مهم نیست و توی این داستان هم همچنین! خود داستان، پر از دیالوگهای جذاب و رئال ...( از اون خط کشیدنی ها J ) 

فقط 87 صفحه است. واقعن حیفه از دستش بدی!

 

خرده جنایت های زناشوهری- اریک امانوئل اشمیت- شهلا حائری- نشر قطره- 1000 تومان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 20:17  توسط روجا  | 

 

- وقتی سوت زدن بلد نباشی-

 

ما رو بهم معرفی کرد. حاضرم قسم بخورم موهاش سیخ شده بود. سیخ سیخ، عین گربه!  اولین پنجول کشیدن اش رو که دیدم، تصمیمم رو گرفتم. فکر کردم دستامو بکنم تو جیب شلوارم و سوت زنان راه بیفتم. البته بلد نبودم. به جاش یه سیگار روشن کردم و نشستم.

یک نفر که هیچ چیز نمی دونست یه گوشه لبخند می زد. هنوز سوت زدن بلد نیستم.

 

پی نوشت: ایده از دوستی ...  چند ماه پبش ..!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:54  توسط روجا  | 

 

بندبازی

   وقتی بندباز نباشی

                      چه می شود؟

 

کی، پس کی متعادل بودن رو یاد می گیری؟ اصلن میشه یاد گرفت ؟ هر وقت یه مساله رو خیلی پیچیده تصور کردم و بغ کردم و یه گوشه نشستم! زمان که گذشت دیدم که نه ! روجا آدمها به اون پیچیدگی که فکر می کردی نیستن! بر عکس اش هر وقت یه مساله رو ساده گرفتم. یه خورده که گذشت، با دهن باز موندم تو پیچیدگی آدمها !

 با نمک نیس؟

 گاهی می خوام وحشی بشم. می خوام صورت ها رو بدرم، چشم ها رو ... برم توشون ! می دونی می خوام خیالم راحت شه ... که نمیشه می دونم نمیشه ... می خوام فکر کنم آدمها با حرف زدن عریان می شن که نمی شن ...

گفت آدم وقتی خیالش راحت میشه که بمیره .

 

پی نوشت: ... و با تلنگر استاد عزیزم- نازی- مسلح شدیم به Google Reader ! J

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 14:45  توسط روجا  | 

 

- خائن-

 

1- می دانی

   عاشق بودم

   اما چله ات ننشستم

 

2- مرد من رفت

    سالهاست

    بیوه ای سیاه پوش ام

 

3- عاشق ماندم

    هم چنان

    میدانی ؟

 

پی نوشت: این روزها کار می کنم، بقول « مایاکوفسکی » عزیزم :... می دانم زن خرج دارد ... آره زندگی خرج داره و علاوه بر اون هزینه هم داره ! خرج رو بالاخره یه جوری میشه داد. اما هزینه ها، آروم آروم مثل سوهان می تراشدت ... شکایتی ندارم حتی راضی ام و گاهی از اوقات خوشحال هم هستم ...

      تو فکر کردی اشکهای من، چون راحت سرازیر میشه ... پس بی اهمیته ... اشتباه کردی...

      راستی می دونی من به کی می گم بی حیا: به اون پفیو زی که غروب سرما و سوز، ترمز می زنه جلو پات و میگه می برمت فاطمی ولی اون خانوم رو نمی برم.

      به ادامه نگاش که نیگا می کنم یه زن چادری می بینم که داره لنگ لنگان می اد به سمت ماشین .... می پرسه میره ؟ می گم نه ....

      باز من چیزی رو گفتم که بقول تو همه می بینن، همه از وجودش خبر دارن اما یه آدم بی حیا بلند بلند تعریفش می کنه ... بی حیا هستم دیگه  J

 پی نوشت ۲ : تبریز از دیشب هی می لرزه ! ....نگرانم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 12:29  توسط روجا  | 

 

پای رفتنم

پای رفتنم را پیش تو گذاشته ام.

یادت هست

که نروم؟

حال

تو رفته ای

با پای من؟

یا پای من رفته است

با تو ؟                                                    

                                               کیکاووس یاکیده

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 0:22  توسط روجا  | 

 

1-    مریضم... سرما خوردگی…و همه بد قلقی هامو انداختم گردن مریضی بیچاره! دارم فکر می کنم فردا سر پل صراط جواب این دماغ بیچاره رو چی بدم ؟ !! بس که کشیدمش !

       صدام هم شده از اون صداهایی که همیشه دوست داشتم، البته واسه مردا نه واسه خودم L ! به هر حال کاچی بهتر از هیچی ! J همینجوریش من همیشه تو چرتم چه برسه حالا که سرما خوردم !

 

2-    چندتا کتاب رو دارم با هم می خونم. یکیش تموم شده! « ها کردن »  داستان پیوسته از پیمان هوشمند زاده ( عکاسی که یه نمایشگاه عکس با موضوع سیبیل داشت!) با طرح روی جلد اردشیر رستمی. گمونم همین ها کافی باشه که روجا بپره کتابو بخره ! البته داستان یه جورایی مثل هذیون نوشته می مونه! البته از اون هذیون نوشتایی که من دوست دارم مخصوصن بخش اولش و یا اون پرستوی کف دستش و یا نوشته های راجع به جمع و تفریق ... تازه هذیون داریم تا هذیون!

 

3-   اگه یکی رو با روسری سفید و سیاه، ژاکت سبز سدری، مانتو مشکی، شال گردن بلند نارنجی، کیف صورتی، شلوار جین کوتاه آبی، جوراب راه راه قرمز و طوسی و بالاخره کفش جیر مشکی ببینم اگه واسه سلیقه اش تبریک نگم! حتمن واسه اینکه تونسته و یا حداقل تمام سعیشو کرده که از حداکثر رنگ ها تو پوشش در این مملکت استفاده کنه بهش تبریک می گم! شمام همین کارو بکنین  .... J

 

4-       دلمان تنگیده واسه مامان خانوم ... خیلی !

 

5-       به نظرتون این آقای اوف  عاشق شدنی نیست ؟ نه ترو خدا ؟ نیست ؟ !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:43  توسط روجا  | 

 

 

شهروند امروز مرحوم شد؟!

 نع :)

پی نوشت:  زلف و به خساره چو افشان کنی ... افشان کنی ...

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 8:53  توسط روجا  | 

 

مرا از قلبم به دار کشیده اند.

***

چه اهمیتی دارد ،

وقتی ریه مرگ را باور ندارد؟

***

دم

باز

دم...

 

 

پی نوشت: کانون موسیقی دانشگاه صنعتی امیرکبیر، کنسرت گروه کوبه ای شنبه 3آذر ، ساعت 30/6 ، قیمت بلیط 1500 تومان

پی نوشت : یک سال و یک هفتگی ام مبارک !   :)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 21:7  توسط روجا  |