تبليغاتX
من یک آدم معمولی ام!
 

 

چقدر زود دلم تنگ شد واسه تن دادن به آفتاب و حظ بردن از شن ها، دریا و نسیم... و ماساژ لیلی!  برنامه جنوب رو می گم، خدا رو شکر که نشخوار خاطرات هست... و عکس ها. البته ناگفته نمونه که من حسابی ورجه وورجه کردم و جیغ  و یغ راه انداختم ! خوندم و رقصیدم !

به شدت دلم هوای شب نشینی کوچیک کرده ... نشستن و حرف زدن ... موزیک و شاید شعرخوانی و کمی غیبت ... کمی دردل ... شاید کمی رقص و شیطنت! این اواخر همش دور هم جمع شدن هامون پره از عدد و حساب کتاب! تقصیری هم نداریم ! می دونی حرف من اینه به پیر به ییغمبر،  تقلا با تلاش فرق داره ! آدمهایی که می بینم در حال تقلا هستند ، نه تلاش ! این حرف از ناامیدی نیست از خسته گیه ! بحث امید و نامیدی چیز دیگه ایه ! بگذریم...

الان، تو شرکت بی کارم ... و دارم کافه رادیو گوش می دم ! بزودی از اینجا می ریم و راهم دور می شه ! حدود یه وجب تو نقشه ! منم که خدا تا تنبل !!!!!!  این روزها هم که تسه تسه منو بوسیده ! آنی خوابم می بره !

کلاس شنا شده هیجان زندگی ام. با ذوق و شوق ، نیم ساعت زودتر از شرکت می زنم بیرون .. گاهی میدون فاطمی رو می دوم تا زودتر برسم. آب خیلی خوبه نماد عمل/عکس العمل ... ترسی که ازش دارم و یاد گرفتن و یاد نگر  (هی ...داره ای ساربان کجا می روید ... لیلای من کجا می برید نامجو رو می خونه ! هورا !!!) فتن ها مو دوس دارم . و خستگی بعدش  ... که نمیشه با هیچ چیزی مقایسه و عوض کرد ! خلاصه اینکه وصییت روجا : اوصیکم* به شنا ! قویا !

 

پی نوشت : ما از صدای این خانوم  خوشمان آمده... خیلی!

 

* با حفظ کپی رایت از شیوا

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 10:59  توسط روجا  | 

 

***

....چرا اینا رو می گم؟ چرا اینارو نگم؟ چرا نباید گفت؟ چرا برای گفتن هر چیز دنبال دلیلیم - و برای نگفتنش؟ بیش از خود اون. این می شه که به سادگی از یه خرده حرف زدن گذشته یم. خیال می کنم ما زیاد پیش می ریم تو هر چیز؛ زیادی فکر می کنیم و زیادی برداشت می کنیم - و با این همه گاهی نه اون جا که باید؛ نه به اون چه که باید و نه اون چه که باید. پس حرف بزن؛ بذار فروید برداشت های خودشو کنه و دوستای فرویدی و هرکس و هر کس - و شاید حتی من؛ چند بار زنده گی می شه کرد مگه؟ و زندگی مگه چیز بیش از این کلمه هاس که می خوای بگی اما به لبت نمی آد و چیزی بیش تر از بودن تو ؟ همان طور که هستی؛ با همه ی اون چه که هستی؛ با هوش و نبوغت، با فهم و بدفهمی ها، با غرور و تواضع، زیبایی و سرکشیت، با اندام و تک تک سلول هات، با سرخوشی ها و پریشانی های گه گاه ؛ با همه ی اونچه که در دست داری و همه ی اون چه که از دست داده ی؛ با همه ی اون چه که بهش می بالی و همه ی اون چه که از بودنش یا داشتنش شرمساری – یا اون که از شرمساری ازش گذشته ی ولی هنوز برات اون قدر طبیعی نیست که حرفی ازشن نزنی که اون، چیزی کاملا طبیعیه؛ بی، نیازی به عادی جلوه دادنش. تو وجود داری با همه ی اینا و بی هوده است نفی هر کدوم از این ها که در تو هست و در خود زندگی؛ زندگی که خود بودن توئه، تو گوشه ای از این شهر شلوغ و این هیچ کم نیست. پس حرف بزن؛ لب وا کن به گفتن هر چی دلخواهته یا دلچسبت، همون طور که خواستی به من بگی و چه باک از برداشت هرکس که تا نکنن و نفهمن که اشتباه بوده -یا نبوده- اینجا راهی طی نمی شه، چیزی عوض نمی شه؛ هیچی. این بهاییه که باید داد و -از ترس هر چیز-  هیچ وقت نمی دیم. کارتو بکن و بذار هر کی می خواد راه خودشو بره با هر فکری که می کنه.

***

.... دونستن اینکه چیزهایی که در ذهنت می چرخه و می چرخه و تو فکر می کنی که اگر درست نباشن اگه کامل نیستن، حداقل غلط نیستن و اینکه آدمهایی هستن که اونها هم در ذهنشون این ها می چرخه و اونها سعی می کنن این تفکرات رو زندگی کنن و هر کجا که باشن کلماتشون و نوشته هاشون حس خوب یه گپ ساده و لذت بخش با چای و شیرینی کشمشی رو منتقل می کنه، منو پر از سرخوشی می کنه ... اگرچه باید انتظار هرچیز خوشایند و ناخوشایند رو داشته باشم.... و در نهایت ممنون.

بخش هایی از جواب نامه و جواب جواب نامه

 

پی نوشت : من عاشق نامه نگاری ام. چه بهتر که به سبک و سیاق قدیمی باشه ... دلت پر بکشه واسه نامه و پستچی و صندوق! و دلواپسی شیرینی وجودتو پر کنه ... نه مثل الان که صندوق فقط واسه فیش و قبض و تبلیغاته ! نامه های قدیمی خوابگاه رو هنوز دارم و چند تایی هم نامه مجازی به آدمهای مجازی و واقعی ! حتی همه شان با هم، کم اند!

نامه نگاری دنیای مجازی رو هم دوست دارم! شاید کمتر از نامه کاغذی، ولی خیلی خیلی خیلی بیشتر از تلفن، چت و اس ام اس ! حداقل واسه دخترک که هم بدخطه و هم املاش ضعیفه! خوبه، دیگه کسی از نوشته هاش غلط املایی نمی گیره ! J  بر می گردم و نامه های رو می خونم و انگار که دارم روجا رو ورق می زنم ...مثل اینکه کسی بلندت کنه و در زمان تاب ات بده ... جلوی چشمم تمام حس هام ردیف می شند ! البته همه حس ها خوب نبودند، اما لمس دوباره شون کیفی داره که نگو !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 16:1  توسط روجا  | 

 

 اه !  چرا کی بورد مخصوص چپ دست ها طراحی نشده !!!!

 . . . . . .

 

 

پی نوشت : نقطه ها فحش می باشد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 14:35  توسط روجا  | 

 

داشتم عکسها رو مرتب می کردم. که به این عکس رسیدم و جسته گریخته جریان یادم اومد.

عکس تزیینی نیست

 

اگر اشتباه نکنم سال 85-84 ، یه پنج شنبه بعد از کار، و برای انجام دادن یک

کار اداری در روز شنبه خانوم «میم با فتحه» یهو راه می افته به سمت بابل.

با حساب من حدود ساعت 7-6 عصر میرسه به خیابون سر کوچه خانه پدری .

طبق گفته خودش که هوا هنوز تاریک نشده بوده... محض اطلاع هم باید بگم

که محل زندگی خانوم «میم با فتحه» یه محل قدیمی و خوب بابله که

اغلب همسایه ها سالهاست که همدیگه رو می شناسن ...

یه کوچه با عرض 6-5 متر ... که تاریک هم نیست تازه سر کوجه هم یک

آژانس هست ...

خودش تعریف می کنه که همینطور که می رفتم یهو یکی از پشت منو بغل کرد (فکرشو بکن تو کوچه خودشون!!! درحالیکه 50 قدم با در خونه فاصله داشته) و سعی کرد منو ببره به سمت ماشین سفیدی که درش هم باز بود و پشت رل هم مردی (نه مرتیکه ای) نشسته بوده و با عبارات رکیک اونو تحریک می کرده که بکشش تو فلان.. فلان شده رو ...!

می گفت یه کم طول کشید تا من خودمو پیدا کنم. شروع کردم به جیغ زدن و تقلا کردن. زورم به یارو نمی رسیده ... می گفت آجرهای کنار جوب رو چنگ می زدم و خودمو روی زمین انداخته بودم با این حال یارو  تونسته بوده تا دم در ماشین بکشونتش .

برای کسانی که خانوم «میم با فتحه» رو نمی شناسن باید بگم که این دختر قدی حدود 170-168 و وزنی بین 67-64 کیلو و استخون بندی درشتی داره و بین ماها معروفه به زور زیاد جوریکه شوخی شوخی هم دم پرش نمی ریم (مخصوصن دنیا  J) و البته زیباست ...

می گفت دیگه داشتم خسته می شدم هم از تقلا هم از جیغ !!!! که پریسا- دوست دوران کودکی- به واسطه جیغ هایی که قطع نشدنش کنجکاوی اش رو جلب کرده سر از پنجره بیرون می اره و اونو می شناسه  و فریاد می زنه که چی کار می کنی ... همزمان مردم می ریزن تو کوچه ! حتی مادر و خواهرش هم از کنجکاوی جیغ هایی که قطع نمی شده می آن تو کوچه...

( بعد اون قضیه بارها فکر کردم که روجا شنیدن چندمین جیغ باعث می شه بیای از پنجره بیرون رو نگاه کنی؟ و دیدن چه منظره ای باعث می شه که بری جلو بگی آقا چه غلطی می کنی و تازه مواجه نشی با این حرف که زنمه ... اختیارشو دارم! جوری که « آقای ح با فتحه » وقتی که دیده بود زنی رو با موهاش روی زمین می کشن... گفته بود، اینو جواب شنیده بود.)

یارو دنده عقب می گیره و الفرار و نمی دونم دیگه پیگیری از طریق کلانتری به کجا کشید... و ظاهرن اون موقع تو بابل این دزدیدن ها و بعدش تجاوز و کشتن چند موردی گزارش شده بوده !!!

از اونجایی که در این موارد هم اونقدر اوضاع برعکسه که اول نگاههای متهم کننده به سمت زن ماجراس، ماهم این موضوع رو بررسی کردیم. دخترک از سرکار رفته بوده و بی آرایش! (چه که هر کدوم هم اگر بوده باز دلیل برای این کار نیس! ) با لباس ساده کار ...

نتیجه این شد که پدرش به همسرش سپرد که بیشتر مواظبش باشه و کمتر تنهایی جایی بفرستتش ... و دخترک که بین ما به سر نترس داشتن معروف بود شبها کابوس می دید و جیغ می کشید ....

ما کجا زندگی می کنیم؟  و امنیت یعنی چی ؟ ... چاره چیه ؟

چ ا ر ه ...

شبها قبل از خواب باید بگیم خدا مارو خیلی دوست داره و خوش شانسیم که امروز هم به خیر گذشت به مرگی فجیع نمردیم...

***

با مامان که حرف می زنم در جواب خوبی؟

می گم : ای خدا رو شکر !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 12:4  توسط روجا  | 

 

حالا که اینطور برف می آد ... حالا که هوا اینقدر سرده ... من دلم گلبرگ های بلوری غمگین تو رو می خواد ... اون رنگ زرد و لیمویی کمرنگ... من دلم عطر تو می خواد ... با دماغ قرمز یخ زده ... با نفس پر از بخار ... هر چی سرد تر .... سکر اور تر  ....   عمیق تر ...

 

گل یخ

                                                             عکس از اینجا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 14:17  توسط روجا  | 

 

- سوگند -

همان، که قایق کوچک به باد وحشی گفت

همان، که با دکل کوتهش، غرور بلندش به آب گفت:

«  ترا به عشق بی اندوه ماهیان سوگند!

به عشق های فراری

ترا به مرگ هاهی نجیب هزاران هزاری!

ترا به فاصله کام وحشی کوسه

و تاب نرم ران سفید شناگر غافل

ترا به وحشت دندان و خون و هول و حباب!

...

ترا به عشوه گرداب و بهت شاعر نومید

                         ترا ... به خیزاب!

                                              مرا

                                                  نوازش کن! »

منوچهر آتشی

 

پی نوشت: زنان مرد ! بدلایلی ... که اصلن در جمهوری اسلامی وجود نداره! !!

(از وارش)

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8611080537

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 22:57  توسط روجا  | 

 

 ملاقات بانوی سالخورده را دوست داشتم. علی رغم طولانی بودنش، دکور دوست نداشتنی اش و گاهی اوقات کند بودن هاش! موسیقی و آواز بین پرده ها واقعن قشنگ بود (خیلی خیلی) و از اون جالبتر موضوع مطرح شده بود. (شرح کامل رو  وبلاگ یک پنجره آورده ) یک موضوع مربوط به انسان ها ! انسانی !

راستش روجا یه جورایی موافقه که همه چی رو می شه خرید و اگر بخواهیم معیاری برای ارزش گذاری در نظر بگیریم، پول معیار خوبیه ! فقط باید قیمت مناسب پیشنهاد بشه. خود من امیدوارم همیشه در موقعیت هایی قرار بگیرم که قیمتی که شرایط به من تحمیل؟/ پیشنهاد می کنه کمی کمتر از ارزش کالای اخلاقی من باشه. ( البته برای خودم، چون فکر می کنم برای هر کسی این ارزش فرق می کنه) کمی کمتر، واسه این که وسوسه هم اثر خودش رو بگذاره و ببینم به خاطر وسوسه چقد تخفیف می دم و می آم پایین! کشیش راست می گه: وسوسه خیلی قویه!

یه عامل دیگه که تو نمایش هم گفته شد اثر زمان! ( اینو دیگه واقعن اثرشو دیدم.)

گمانم اولین عکس العمل ها، معمولا یک عکس العمل احساسیه و با گذشت زمان عقل محاسبه گر آروم آروم شروع می کنه به توجیه و حساب کتاب! و اگر زمان کافی باشه حتی ممکنه به نتیجه برسی که نه تنها کارت غلط نیست بلکه حتی حق تو هم هست. یکی از جمله های قابل توجه « دلبرکان غمگین من» این بود:« اخلاق هم به زمان بستگی دارد، خواهی دید! » اگرچه دردناک ولی واقعیه !

و صد البته نیاز ! مشکل بزرگ بشر از اول : نان !

زاویه دید هم هست، اینکه از چه زاویه ای نگاه کنی و یا داستان رو از چه دیدی تعریف می شه باعث میشه نقش ها تقسیم شه ، مثبت ، منفی و ..  و مقصر و مبرا  تعریف می شن!

از دید «ایل»؟ کسی که سالها پیش در عشقی خیانت کرده و موجب یاس یک انسان دیگه شده و اون رو رها کرده، با بچه ای که درنهایت مرده ... برای خودش بهتر رو انتخاب کرده به قیمت پا گذاشتن روی خرخره زندگی کلارا ! و یا ایل ی  الان که عذاب پس می ده !

یا از دید کلارا ؟ کدام کلارا؟ کلارای هفده ساله سوار بر ترن، حامله و مطرود ! یا کلارای سنگ دل عیاش و پولدار که دنیا رو از آن خودش می دونه و خودش رو محق ، که قیمتی برای عدالت تعیین کنه! 

مردم شهر گولن ! اونها که 35 سال پیش و الان، عدالت رو زیر پا گذاشتن! ( اگه از من بپرسی 3500 سال دیگه هم همینطوره ) و خیلی ارزون تر از 100 میلیارد فروختنش! من با معلم موافقم: «همه ما روزی به ملاقات یک بانوی سالخورده خواهیم رفت». بیچاره معلم که درکش باعث میشه زجر بکشه ! مقصر اند ؟!

نمی دونم واقعن نمی دونم که اگر من در چنین موقعیتی باشم چه کار می کنم ... راستش می ترسم، می ترسم حتی از اینکه همچین موقعیتی رو بخوام !

از کجا معلوم که الان در چنین موقعیتی نیستم؟! من، مردم شهر گولن ام ، معلم ام ، کشیش ام ، شاهد دروغی ام ، قاضی ام ، شهردار ام ، ایل ام ، کلارا م ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:15  توسط روجا  | 

 

- مامان ، پرنده ای در دلم لانه کرده  -

 

 

همینطور که نگاهش رو ازم می دزدید، بهم اجازه داد.  آروم با نوک انگشتهام برآمدگی شکمش رو لمس کردم. هفت یا هشت ماهه بود....بچه دوم....

چشمامو بستم و سعی کردم روزهای دانشکده رو به یاد بیارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 9:7  توسط روجا  |