تبليغاتX
من یک آدم معمولی ام! - به همین سادگی ...
 

به همین سادگی رو دیدم. راستش مدتهاست که دیدن و  روایت داستان  تکراری زندگی این چنینی مادران و خواهرانم رو دوست ندارم  و سعی می کنم کمتر حرص بخورم ...

اعتراف می کنم، آخر فیلم ، وقتی زن تصمیم نهایی اش رو می گیره و می مونه! عصبانی شدم. این یه جور فرهنگ سازیه به نظرم . ترویج و تبلیغ سوختن و ساختن الکی!

من می دونم  که پارامتر های خیلی خیلی زیادی برای این تصمیم هست، برای همین حکم نمی دم که : نه باید می رفت، اما اگر من بودم پایان فیلم رو برای تماشاگر باز می گذاشتم تا هر کس فکر کنه که طاهره او  می رفت یا نه می ماند ! ؟  

در این که ما و مادران مون و شاید چند نسل بعد از دختران ما نه « نسل سوخته » بلکه « نسل جزغاله »ایم حرفی نیست، اما تاریخ نشون داده که زنجموره نه تنها فایده ای نداره که اوضاع رو بدتر از پیش هم می کنه !

خود من دیگه به حرف زدن با خانوم ها جهت نشون دادن به اصطلاح  درست (؟) و بحث با مردها برای اثبات غلط، کمتر اعتقاد دارم ... گمانم نه در حرف و نه خیلی سریع، بلکه آروم آروم  و با آزمون و خطا باید به حالتی مناسب تر دست پیدا کرد.  شاید اگر بتونیم فرد به فرد آگاهی هامون رو بیشتر کنیم، اون موقع کارها  کند اما جلو رونده باشه !

اما نکات لذت بخش فیلم برای من : زیبایی اساطیری زن داستان ...  نرمی صدایش وقتی که آرام آرام آواز می خواند... موزیک زیبای انتهایی: ساری گلین ...

 

... در نهایت اگه به من باشه و اوج آرزو ، آرزو می کردم دخترکی باشم  در قبایل وحشی آمازون در مکانی بی زمان ! از همان هایی که سینه چپ را می بریدند که کمان کشیدن برایشان ساده تر باشد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:25  توسط روجا  |