|
پندیگ
|
|
|
|
||||
|
- زنی که لبهاش می لرزید - می شینه کنارت، قد مسافرت تو تاکسی، از گلها تا ونک، یا تو اتوبوس، از یوسف آباد تا سئول ... کل زندگی اش، یه جمله: بچه لب شکری بود ... طلاقم داد! و اشکی و پیاده شدنی و رفتنی .... و تو هیچ نگفتی... پی نوشت: هیچ تصمیم قطعی نمی گیرم ... تصمیم های قاطع دست یافته / دست نیافته زندگی ام رو پر کرده ... حتی این هم، یک تصمیم قاطع نیست. شاید دوباره یه تصمیم قاطع بگیرم با این آغاز: از این به بعد دیگه ... یک موزیک که دیوونه ام کرده اینجا !!! مخفی نوشت: بغل ام کن ... لعنتی! بغل ام کن!
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:50 توسط روجا
|
|
|||||
|
|||||