خس ته !

 

خدایا !

 

یه گله فیل بیاد از روم رد شه !

 

J

 

 

 

 

 

جنگ ... زن ... کودک

 

عشق کجاست ؟

بوسه ام دارد می خشکد !

                                               مزدک اشرفی   

پی نوشت 1: هزار خورشید درخشان/تابان؟ رو تموم کردم. داستان اونقدر کشش داشت که بی وقفه تا تهش برم... به قیمت شب بیداری و احتمال خواب موندن! اما به نظرم بادبادک باز خیلی صمیمی و تاثیر گذارتر بود ... راستش رو بخوای یه جورایی فکر کردم هزار خورشید تابان یه جورایی تبلیغاتیه ... و بیشتر واسه جلب توجه و تحریک احساسات خواننده نوشته شده... من هنوز دیوونه سهراب تو بادبادک بازم... اثر گذاری این داستان به نحوی بود که وقتی چشمامو می بندم می تونم تصورش کنم. تصویر کودکانه و ترسان اش ...

 

مسطوره به هرکی که بادبادک باز رو خونده، می گه : کجا به گریه افتادی ؟

 

 

 

نه خدا

و نه شیطان !

سرنوشت تو را بتی رغم زد

                                  که دیگرانش می پرستیدند !

 ++++++++++++++++++++++++++

پی نوشت :  من هیچوقت از حافظ خوشم نیومده .. پس نگو بیا واست یه فال بگیرم ...عوض اش واسم غزلیات مولانا بخون ... یا نه ! بذار من بخونم ... اینجوری خیلی بهتره !

گفت که تو شمع شدی ... قبله هر جمع شدی ...

شمع نی ام ... جمع نی ام ... دود پراکنده شدم ... دود پراکنده شدم !

 

زنده باد ایبوپروفن

 

برو

بهانه شعری بودی فقط

که سروده شد !

                                                   آسیه امینی   

-         دیگه بزرگ شدی …

این جمله آشنا رو همه شنیدیم ولی برای همجنسان من نشانه این بزرگ شدن فرق می کنه... دردناک و خونین...!  و از همه بدتر همراه با شرم و سرافکندگی ! تمام نگاهها بتو می گه که باید قایمش کرد. و شرمنده بود از بودنش ... در هر سوراخی و به هر نحوی که بشه ... مبادا که کسی بفهمه و بدونه ... اگه خیلی بی پروا = بی حیا !! باشی سالها بعد، یاد می گیری که راجع بهش حرف بزنی نه فقط با همجنسان خجلت زده ات!؟ بلکه با مردها هم !

ادامه نوشته

از سال 83 تا امروز من !

 

Leonard Cohen

پی نوشت : هر آهنگ یه خاطره داره یه تصویر رو زنده می کنه  ... اما این آهنگ  قد یه آلبوم خاطره ست ...

 

 

شوخی

 

و...

زندگی یه گاف بزرگه !

همین...! 

پی نوشت:  کش یعنی .... 

تره سا

 

نیست آفاق از دل سنگین تهی      هرکجا رفتیم کوهسار است وبس

....

در شب تاریک چراغ ات منم !

در شب مهتاب کجا می روی ؟

 

پی نوشت۱ : مبسوط گریستم !

پی نوشت ۲ : سالهای سگی تموم شد. نه به زیبایی سور بز ولی خوب. راستی چرا فارسی  

Mario Vargas Liosa می شه ماریو بارگاس یوسا ؟؟؟!!

 

... نار ...

 

انااااااااااااار

بارون

 

عاشق این تصویر از پاییزم :

 ابرای سیاه و تیره ... آسمون تاریک شده از ابرها ... و شروع بارون ... بارون ... بارون ... بارون تند و دونه درشت ... دووییدن توی بارون تا مقصد ...ادمها عجول و خندان می شن ! یه جور کلافه گی همراه با شادی ... حتی وقتی به هوا لعنت می فرستن یه جور کودکی و شیطنت تو چشاشونه !

هوا اونقدر سرد نشده واسه همینه که به انواع کت و بارونی مسلح نیستی و قطرات بارون بی هوا میشینه رو پوستت... از لابلای لباسها نفوذ می کنه ... چه خنکی کیف آوری ... چه بزمی !

آسمون ... آی آسمون ... به یه بارون پاییزی مهمونمون کن .

 

شغل شریف

 

هدی میگه :  هر روز صبح سر پله های سئول بین ۵/۷ تا ۸ ... با کت و شلوار و کیف دستی وامیسته ...حرفای خیلی خیلی زشت می زنه (رو خیلی خیلی تاکید می کنه ) ...

میگم : چه شغل شریفی !

 

پی نوشت۱ : خاطره آقای کت شلواری سبز پوش خوابگاه احمدی که  لابلای شمشادهای خیابون بزرگمهر دخترها رو به یه عورت نمایی مهمون می کرد اومد تو ذهنم... می دونید در نهایت چی کار کردم زنگ زدم شهرداری کلی التماس که تروخدا بیاین این شمشادا رو کوتاه کنید ! !

پی نوشت ۲: کلمات کلیدی این روزها : بکارت ... داروینیسم... انسان = شیطان= خدا ...(منشا : سور بز )

 

به من نگو : عدو شود سبب خیر !

 

دور مشو !  دور مشو !  ....خلق منم ! خانه منم !..... عاقل و دیوانه منم ... میر منم پیر منم .... بسته به زنجیر منم ! صاحب تقدیر منم .....

                                                                          خنجر خونریز منم !

پی نوشت ۱ : عاشق صدای دولتمند خلف و موسیقی کوبه ای تاجیک شدم ... شنیدن با صدای خودش کیفی می ده نگو و نپرس !

پی نوشت ۲ : توی رختخواب و با موهایی هنوز مرطوب از حمام که بوی شامپو و نم شون اصلا رغبتی در تو ایجاد نمی کنه که سشوارشان بکشی ...آروم آروم کتاب می خونی ! کلمات رو مز مزه می کنی مثل آب شدن شکلات تو دهن ... چند وقته یه رمان ۶۰۰ صفحه ای نخوندی ؟ اسیرش نشدی ! باهاش زندگی نکردی؟ ...

سور بز رو تموم کردم ... می تونم بگم قشنگ بود ؟ می تونم  خوندنشو توصیه کنم  ؟ بگم شاهکار یوسا ست ؟ با ترجمه عالی از کوثری ؟ می دونی چی دلم می خواد ؟ برم یه گوشه اون نیایش گونه نیچه با خالق رو بخونم ... همون که تو چنین گفت زرتشت خوندم ... بگذریم ... دوباره یه سری لغات و یه سری خاطرات و تجربه ها ی مشترک می دوه تو ذهنم ... دیگه واقعا بگذریم ...

 

 

برای پیدا کردن  باید گم کرد! گم شد !

                                                       گم می شم !

پی نوشت ۱ : راستش اینهمه درشت گویی رو اصلا قبول ندارم. راجع به مخملباف می گم. واسه من که اطلاعاتم خیلی خیلی ناقص و کمه همین بهتر که به قضاوت نشینم و فقط ببینم و بخونم و بشنوم ... از متهم کردن آدمها بدم می آد چه برسه محکوم کردن ... وقتی نادانم ! وقتی نادانیم !

 

Bonobo

 

اسماعیل، اسماعیل


من چاقو به چاقو ساییدم،

                   گردن پسر را جابجا کردم،

دعا خواندم، گریه کردم، معطل کردم،

                                 تا می‌توانستم معطل کردم.

 اما هیچ قوچی نیامد.

                  هیچ قوچی نیامد. هیچ قوچی.

                                                      و من پسرم را کشتم.             از یک کرگدن تنها

 

پی نوشت ۱ : از من بپرسی می گم نابغه اس ! تحلیل های سیاسی و اقتصادی رو زیاد درک نمی کنم . اما مقاله های اخرش تو شهروند امروز ....! معرکه اس ! ....محمد قوچانی

پی نوشت ۲ :  با اینکه به طرز عجیبی به خوندن داستان کوتاه علاقه پیدا کردم . .. اما این روزها دارم سور بز ماریو باگاس یوسا (عبدالله کوثری) رو می خونم .... اسمهای عجیب وغریب امریکای لاتین رو که برداری ... انگار مملکته خودمونه !

پی نوشت ۳ : این تلویزیون ما دست هرچی شبکه پورنو و غیر اخلاقی رو از پشت می بنده ! ! اوج هنر آقایون سریال اغما شبکه ۱ ...

 

 

صاعقه

 

دختران دشت

دختران انتظار

دختران روز : کار ...خستگی ...

شب : سرشکستگی ...   !

خط کشیدن برخی جمله های کتاب و از اون بیشتر یادداشت نوشتن تو حاشیه کتاب ها رو دوست دارم. معمولا حافظه خوبی در به یاد سپردن کتابها، فیلم ها و یا شعر هایی که می خونم ندارم و از اونها فقط قسمتهایی به خاطرم می مونه!شاید نه کاملا مطابق با واقعیت بلکه آنچه که من دوست داشتم. قسمتهایی که مثل یه صاعقه بودند.مثل صاعقه هم در ذهنم ماندگار شدند.ممکنه حتی به خاطرش نیارم اما هیبتش تو ذهنم هست.

 لزومی به وفادار بودن به اصل متن نمی بینم وقتی صاعقه ای در ذهنم حک شده ! کجا خوندم ؟  "ما آدمهای هیچ نیستیم جز تصوراتی از همدیگه در ذهن همدیگه! "

مهم نیست حاشیه نویسی کار خودم باشه یا کس دیگه ! فقط حضور یک صاعقه در یک ذهن ... ذهن یک نفر !  این یک نفر گاهی خودمم که دوباره به متنی رجوع می کنم ...  

بین این یک نفرها فرقی هم هست ؟ !

مدتها پیش یه کتاب دست دوم قدیمی خریدم. تو حاشیه کتاب نوشته های محوی از خواننده باقی بود. ردی از یک انسان ... ردی از زندگی .. کتاب رو بو کردم بوی کاغذ کاهی می داد. اما من نم دستای اونو حس می کردم ... کتابو یادم نیست ، حاشیه اش یادم نیست ...اما بوی کاغذ کاهی، دستی گرم و نم دار، مداد بدست که یک صاعقه رو ثبت می کنه تو مشامم مونده ...

 

یه عمر

 

بعد 19 -18 سال این اولین مهری یه که نیمکت نشین نیستم !

 (و دیگه نخواهم بود ؟ !!! L)

 

  پی نوشت : از طریق وبلاگ یک آشنای بازیافته به وبلاگ بافنده رسیدم. بنا به پیش زمینه ای که از این دوست قدیمی داشتم فکر می کردم با متون خیلی تخصصی فلسفی و نامفهوم - البته برای من -  روبرو بشم . اما دو پست آخر بافنده ( که انتخاب خود این اسم هم برام خیلی جالبه ! ) خیلی توجهم رو جلب کرد.