- دختری که زود مرد -
- دختری که زود مرد-
در سکوت همجنان نان شیرمال را می جوید. و هیچ خیال نداشت به من رحم کند. من که علاوه کشیدن وزنم، آدامس هم خریده بودم، نان شیرمال تعارفش کرده بودم، اسکناس را چپانده بودم زیر وزنه و... حالا سعی می کردم حرف بزنم ... بالاخره باید این خوره از جانم می رفت ...
کر نبود. شنیده بودم یک بار به پسرک همکارش توپیده بود:" اوهوی یابو ! مادرتو می بینم اگه یه بار دیگه ازین غلطا کنی ..." اصلن همین شد که برگشتم سمت صدا. همه برگشتند. باورم نمی شد آن لبهای صورتی، گوشتالو و کودکانه صاحب این صدا باشد...! زنها لب گزیدند و مردها نگاه های خیره شان را فرو کردند در دخترک ...!
یکی هم چیزی گفت مثل"حروم لقمه" یا شاید "حروم.زاده " ...
یک بار هم دیده بودم مردی از موهایش بلندش کرده بود. همان موهایی که خیلی دوست داشتم. مجعد و پر،... البته کسی برنگشت، دندان نگزید و حرفی نزد فقط صدای نکره مرد با ترجیع بند فحش های ناموسی و بی ناموسی رها بود... و نفس های تند و تند دختر و لبها که بهم فشرده بودند... همان لبهای صورتی، گوشتالو و کودکانه ...
***
- با من حرف نمی زنی... ؟؟ بستنی دوس داری ...؟ چند سالته.... ؟
- ....
هیج کمکی نمی کرد... سکوتش مثل دیوار بتونی تمام حس هایم را بر می گرداند و می کوبید به صورت خودم. چشمهاش صاف و خیره و بی حس به من دوخته شده بود. اصلن همین بی تفاوت بودنش دیوانه ام کرده بود... انتظار داشتم چشم هاش پر از کینه باشد یا غم یا ترس یا هرچیزی، هر چیزی جز "هیچ " !
بی تفاوتی، هنوز خیلی زود بود براش ...
پی نوشت: شاید گاهی وقت ها باید بنویسی ... فقط بنویسی... نوشتن چاره نیست، هیچ چیز چاره نیست. اما این نوشتن رهام می کنه و منو به خاک نزدیک تر ... به زمین...! می دونی زیاد با آسمون و اون بالا بالا ها کاری ندارم ... من مال خاکم ... خاک پذیرنده مهربان !

