- جاسوسی که آمد ولی نرفت-
- جاسوسی که آمد ولی نرفت-
تیاتر که تموم شد، همون لحظه بلند شدن، چشمم افتاد به اسم یکی از کتابایی که کپه شده بودن روی صحنه... نسخه انگلیسی "جاسوسی که از سردسیر آمد". به خودم گفتم خاطرت هس؟ البته که خاطرم بود!! اونیکی بود "جاسوسی که از گرمسیر آمد"، همون که اخگر اینا از دایی بلند کرده بودن- دوران سرفرازی نظریه کتابدزدی، دزدی محسوب نمیشه- و من با عجز و التماس گرفته بودم و میخوندم؛ اما توی مدرسه و سر کلاس جغرافی!! زیر میز و یواشکی! همونکه پاره پوره و کاهی بود... کسی از بچهها که پشتسرم نشسته بود؛ دید و شروع کرد و به کنجکاوی و پرسوجو، تا خانم اقبال توجهش جلب بشه و با جمله "ازت انتظار نداشتم." کتابو ضبط و منو راهی دفتر کنه! همین شد ریشه خشمم از اون همکلاسی تا سالها... کی فکرشو میکرد یه دانشگاه قبول شیم و دوسال هماتاق! هیچ وقت بخشیدمش؟! گمان نکنم! اخگر هم منو نبخشید و هنوز گاه و بیگاه گناه "مسوول از دست دادن کتاب" رو بهم یادآوری میکنه!
کتاب. همون که پدر رو که مفتخر به "ندونستن راه مدرسه بچههاش" بود، وادار کرد به مدرسه بیاد و ناظر خجالت کشیدن کتبی دخترش باشه!
خانم مدیر هم انگار سر فرصت نشسته بود و کتاب رو ورق زده بود یه پاراگراف که نماینده میزان "نامناسب" بودن کتاب برای من بود رو خوند! خوب یادم مونده با اینکه نخونده بودمش! شاید اگه میخوندم اونقدرها که خانم مدیر نگرانش بود، بهش فکر نمیکردم!
ظاهرا شبی بوده که جاسوس جذاب و فرز داستان با دختری (از دسته دشمنان؟) مشروب میخوره و بعد احتمالا عشقبازی میکنن. با همچین جملهای که مثلا از ورای گیلاس ها سایههایی روی دیوار میرقصیده!!!
پووه! اما انگار اونقدر تنبیه نشده بودم که پرسیدم آیا کتابو پس میدن یا نه؟ جواب نه و چشمغره بود! خانوم مدیر یکی از اون لبخندهای معنیدار و مهربوننمای سریالهای تلویزیون رو زد و گفت که کتاب میمونه توی گاوصندوق!!! مدرسه. و اگه موضوع دوباره تکرار شه به عنوان مدرک ضمیمه پروندهام میشه!
