- از راه دور -

شب‌های گذشته طوفانی بود. باد بود و باد... شهر کوچیکه و هرشب دسته‌های سینه‌زنی از خیابون کناری که خیابون اصلی هم هست، عبور می‌کنن... صدای دمام‌ها (درست می‌گم؟) به همراه برنامه ماهواره! ترکیب میشه. مردهای کراواتی که یک‌بند فحش می‌دن... خاصیت تلویزیونه دیگه! بعد هزارسال هم پاش بشینی هیچ تغییری نکرده، فحش، دروغ، تبلیغ شکلات و خمیردندون.

شب‌ها و صبح‌های خیلی زود وقتی هنوز هوا روشن نشده چراغ‌های کشتی‌ها و اسکله‌ها، شعله فلرها و تصویرشون توی آب معرکه‌س... از قشنگی‌ می‌گم، زشتی و دل‌تنگی به اندازه کافی و حتی خیلی بیشتر در اطرافمون هس.

 الان از سایت می‌آم. همیشه ترس از ارتفاع داشتم. حتی از پله‌های اضطراری "بسطامی" می‌ترسیدم چون زیر پام پیدا بود. حالا ابنجا با ترس و لرز از ظرف بالا می‌رم. تازه باید مشخصاتی رو هم بنویسیم! خب هرچی باشه اولشه و نباید کم آورد! منم که "کله"!

و مگس‌ها!!! امیدوارم  هیچ بنی بشری افتخار هم‌نشینی‌شون رو پیدا نکنه، بس‌که سمج‌اند.

و خلاصه این‌که " ... می‌گذره..."