... مجسمه همیشه یک چیز "واقعی" است. چون که تا "ساختگی" نباشد "مجسمه " نمی شود! پس اینجا در خانه تنابنده ها، تنها چیز واقعی همین مجسمه است. یعنی چیزی که حقیقت اش در این است که ساختگی باشد...

 

 درها و دیوار بزرگ چین- احمد شاملو – داستان قرمز وآبی

 

 

پی نوشت: داستان های اول کم کم ناامیدم می کرد؛ اما از داستان درها و دیوار بزرگ چین به بعد مثل چی، نمی دونم مثل چی، ولی جالب و جذاب شد. داستانی هست به اسم " آن سال ها ... " که حدسم بر اینه که برشی از کودکی نویسنده است و تمامش پر از حس های کودکانه صمیمی و رو راسته انگار که صفحه یادداشتهای روزانه اش رو کنده باشه ... یه جمله و حس مشترک با پست قبلی ام داشت که منو اول خوشحال کرد و بعد وحشت زده ! ...بگذریم .

 این درد گوش امروز خونه نشینم کرده، صداهای این شهر اونقدر زیاده که مغزم دیگه توانایی "اکو " شنیدن اونو نداره و شروع می کنه به بوم بوم نبض زدن. یه نبض گنده... دکتر تشر رفت که خانوووم شما مثل اینکه اصلن جدی نمی گیرین! واسه من که همیشه به "خیلی جدی گرفتن" چیزها متهمم خبر خوبیه ! J

 

 

- بهشت -

 

خاله کوچیکه شیرگاه زندگی می کنه بهش می گم خاله تو بهشت زندگی می کنی! می خنده. اما من جدی می گم. تو کوچه پرشیب، آخرین خونه های کوچه و بعد جنگل شروع میشه ! میگه کمی تو جنگل یه امامزاده داره و بعدش یه قله... میگه نصیبه – دخترش- دوستای دانشگاهش رو  هفته پیش آورده... می خنده و رو به مامان میگه دیوانه ند ... هرچی اصرار کردم که شب بیان خونه، نیومدن گفتن می خوایم چادر بزنیم ... داره تو حیاط رب آلوچه درس می کنه. آلوچه جنگلی ریز و ترش، تو حیاط خونه دوتا درختش هست همینطور گوجه سبز و شلیل و سیب و مو ... نیومده می رم بالای درخت، هول میگه دختر بپا (آخه هنوز بانداژ) داشتم. می گم می خوام خودم از رو درخت بچینم. خودمو کج می کنم رو کاوه که دیگه یه نیمچه غول صد کیلویی شده، با گوشه روسری پاکشون می کنم و می خورم کاوه سرشو تکون میده و میگه نشسته ؟! خاک بر سرت !!! ... حالا یکی هم بده به من. J

خاله میگه بیا پایین، میگم" آقای ر" برات بچینه ! منظورش شوهرشه! یه مرد مذهبی خفن! شاید تنها کسی که من با خواست خودم و به احترام اش، روسری پیشش می گذارم. همیشه حواسم هست، حتی یه بار خاله گفت: ای بابا "آقا ر "که نامحرم نیس. بچه که بودین سرپاتون می کرد. راس میگه بچگی ها که همیشه اونجا ولو بودیم، شب ها مارو هم میون دخترهاش ردیف می کرد که جیش کنیم! J  از اعتقاداتش هیچ نمی دونم اما واسه همون آرامشی که تو خونه اون و خاله بود و هست واسم محترمه... اندر احوالات خاله بگم که، یادمه با اون چادر چاقچورش می اومد خونه ما و با ما هفت سنگ بازی می کرد. دخترهاش کوچولو بودن... راستی یه عالمه بچه دیگه هم داره! جوجه بوقلمون ها و جوجه اردک هاش ... یادمه شوید با برنج می پخت، رو پله می نشست و جوجه بوقلمون هاشو  تغذیه می کرد! 

و کماج پختن هاش... نشون به اون نشون که الانم اگه بخوایم بریم، پشت تلفن می سپریم: که خاله کماج واسمون درس می کنی ؟!! خاله پسر نداره ...اینه که یه نمه بیشتر بقیه پسر ذلیله که واسه این موضوع کلی سربسرش می گذارم... کشت مارو با مهدی جان، کاوه جان، آرش جان ...

داریم کم کم راه می افتیم، بارون نمی زده مه تا جنگل پایین اومده،  چراغهای شهر کم کم  روشن شده و تو شیب سرازیری خونه حتی جاده اصلی تهران – قائم شهر پیداست ...

                                   خونه خاله !

 

 

دست های ات را به من بده 

                                برای شیفته گی

دست های ات را به من بده    

                                برای رویاهای بسیارم

                                       رویاهای بسیار تنهایی ام

دست های ات را به من بده

                                برای رهایی ام

.

.

.

تو هرگز نخواهی دانست وقتی انگشتان بسته می شوند

                                   در فکر طعمه ای هستند که بین شان قرار می گیرد

تو هرگز نخواهی فهمید که آنها تسکین دهنده چیستند ...

 

لویی آراگون/ احسان لامع

 

 

پی نوشت: آهنگ پی درپی این روزها، ساری گلین! که من عاشق تصنیف های آذری ام و عاشق عاشیق ها و تارهای در آغوش گرفته شون و چکمه های بلند براق و صدای رساشون و عاشق رقص های کند و تند مردهای سینه بر افراشته شون و طنازی های لوند زن هاشون که در رقص نقش فرش می زنند انگار .. که من عاشق رنگ زردم و عاشق  اسم گلین ... و تصویر می کنم دختری را که با طنین " گلین..." بر می گرده و آفتاب در صورتش طلوع کرده ....

 http://azworld.org/music

ماه

 

    - ماه *-

سالن بود. کوچک و گرد و نیمه تاریک. نوری سن را روشن کرده بود و زن همراه با موزیک می رقصید. یک مرد روی کاناپه مخملی سرخ نشسته بود. سیگار دود می کرد و لبخند می زد. چشمهایش در تاریکی پنهان بود. لباس های زن روی سن ریخته بود؛ پارچه حریر  را دور تن می پیچید و فکر می کرد، لبخند مرد آزارش می دهد. اصلن چرا الان در رختخواب نیست و خرس پشمالو  و نرمش را بغل نکرده ...

مرد اسکناس ها را نشان داده بود و به زبان دست و پا شکسته  فهمانده بود " فقط برای من ! "

**

چشمهایم را باز می کنم. از گرما ملافه را به کناری زده ام. کامپیوتر روشن مانده و موزیک بی کلام همچنان تکرار می شود. خرس ام را نمی بینم، شاید افتاده کنار تخت. پنجره باز است و نسیم پرده را می رقصاند.

 نور اتاق را روشن کرده است و ماه کامل در قاب پنجره به من لبخند می زند و من فکر می کنم ...

 

* شاید داستان

 

 

 

او*در سن شصت و شش سالگی درگذشت و آخرین کلماتی که بر زبان آورد چنین بود :

" تو می دانی که من کارم را انجام داده ام. "

 

 

مقدمه رساله انقیاد زنان -جان استوارت میل- صفحه سیزده – علاء الدین طباطبایی – نشر هرمس – 1500 تومان

 

 

 * : جان استوارت میل 

 

 

هی ... امروز می رم  پانسمان رو باز می کنم و ازین شکل کله قندی میام بیرون ... هورا !

تازه می تونم باخیال راحت گوشمو بخارونم ! J

چند تا فیلم دیگه دیدم . از همه بهتر "گزارش اقلیت" گمونم مال اسپیلبرگ بود. مربوط به زمان آینده و جنایی... دیشب هم یه فیلم دیگه دیدم ار رومن پولانسکی به اسم " دروازه نهم " ، از این فیلم های شیطانی پرستی و اینا !!! ترو خدا می بینی حالا من هوس فیلم رومانتیک یا حداقل فانتزی کرده بودم مخصوصا وقتی دیدم  جانی دپ بازی می کنه ... چی درومد... گمونم اشتباه کردم lost رو نیاوردم !!!

 

کابوس کامو

 

 

دنیای مرد "بیگانه" دنیای "بی اتفاق " بود.

حاشیه بیگانه آلبرکامو                                                 

 

 

پی نوشت : یکی مرد. یکی از همان "اتفاق" ها شاید ... و شایدم فقط یه "عدد" ...   

پی نوشت دوم: ایمان آوردم که از برنامه های تلویزیون ...تر هم، چیزی هس!!! شونصد تا کانال ماهواره !

 

 

دوتا فیلم دیگه دیدم یکی " شرم " مال "اینگمار برگمن"؛ می دونی برگمن از اوناس که بهش میگم "جانور" ! فضای فیلم اونقدر طبیعیه که تو واقعن باور می کنی که مرد آروم اول داستان، قادر به آدم کشتنه!!! اونم نه فقط یه بار! یه نکته دیگه هم سیاه سفید بودن فیلمه ... اصولن من از فیلم ها و عکس های سیاه سفید (یا با تعداد رنگهای کم) خیلی خوشم می آد... و نماهای نزدیکی که از زن فیلم می گیره ! تصویر نزدیک از چشمها و مردمک های ترسیده حسی رو منتقل می کنه که به سختی از خاطر می ره !

دومی هم یه فیلم به اسم Carlito Way مال "برایان دی پالما"! آل پاچینو و شون پن ... خب آل پاچینو بازیگر مورد علاقه من نیس... اما خیلی قویه. می دونی من هنوز واسه اون صحنه تو پدرخوانده که می زنه تو گوش زنش، ازش متنفرم! اونقدر خوب بازی کرده که هربار یاد اون صحنه می افتم می خوام خفه اش کنم... ازین فیلم گانگستری ها... بکش بکش... مرام و معرفت و رفیق و خیانت و ... همینا دیگه ... الحق که شون پن هم خفه کردنی بود تو این فیلم ...

اوضاع گوشم ؛ هی ... درد که هس ! سمت راست صورتم هم از دیشب داره، هی باد می کنه ... یه بالشتک هم زیر چشمم درس شده مراحل تغییر رنگ رو از صورتی به قرمز طی کرده گمونم تا بنفش بادمجونی بره ! J 

هوم م م ... دیگه چی ؟ قیلن هم راجع به کلافگی گفتم ... پس دیگه چیز جدیدی نمی مونه !

 

خب حوصله ام سر رفته ... جای عملم درد می کنه و علاوه بر اون جای اتصال سرم هم درد می کنه ... این پرستارا واقعن گندشو درمی آرن... البته تک و توک توشون پرستار خوش اخلاقم پیدا میشه، همون که گفتم: تک و توک... کارشون سخته می دونم، ولی وقتی خودم یکی از اونایی باشم که مثل گونی برنج جوالدوز فرو کرده باشن بش، اونم وقتی هنوز گیجی از بیهوشی ....پووه

یکی شون با حال بود به همه می گفت "دتر" از من گرفته تا خانوم پیر بغل دستی که دیسکشو عمل کرده بود، تا خانم جوونه سزارینی ... از اون بابلی ها، زودی آمارمو در آورد و گیر داد: " شی چه نکندی ؟ " موهای قرمز قشنگمو ناقص کوتاه کرد و یه لباس داد بهم... چشمت روز بد نبینه چه لباسی عین لباس آقاهه رو جلد پخمه ! جلو بسته و پشت باز! باز خداروشکر رنگش یه آبی خوشرنگ بود نه مثل لباس بقیه از اون سبزا که آدم سالم هم اونو بپوشه مریض می شه!

راستی می دونستی اتاق عمل در واقع یه اتاق نیس، یه بخشه که حتی آبدارخونه هم داره ... چراغهاش هم شبیه اون چراغایی که تو تلویزیون نشون می ده نبود ...

نکته جالب توجه اینه که با این همه بی ناموسی روسری حتمن باید سرت باشه !!!! این جماعت خنده دارن، داره میره اتاق عمل واسه سزارین، از این لباس بی ناموسیا تنشه همه جاش معلومه، گیرداده که روسری سه گوش بیمارستانو سر نمی کنم چون نمیشه با گیره سفتش کرد و پوشیده نیس...! ای خداااااا

بعد عمل، تا صبح هی آه بیصدا می کشید ... شیر هم نداشت یا بچه خوب میک نمی زد، نمی دونم؛ که بچه هه یه بند ونگ می زد آدم دلش ریش می شد حتی مرد خدماتیه بش تشر رفت:"که شیر بده به بچه !" حالا زنه از درد نمی تونس بشینه ... بچه رو هوا نگه می داشتن که شیر بخوره ...

شوهره باحال بود وقت ترخیص اومد یه ذره واسه بچه موچ موچ کرد ...چادر سر زنه کرد و جوراب بهش پوشوند و در حجاب کامل بردش !!!!

دیگه اینکه موقع بیرون اومدن با کاملترین حجابی که می شد با سر و گوش بانداژ شده داشت اومدیم بیرون ... یه دختره 20 ساله تصادف کرده بود و مرده بود ... مادرش چه ضجه هایی که نمی کشید...

***

دوران نقاهت رو با فیلم و کتاب و مقادیری هم درد می گذرونم ..."بیگانه " آلبرکامو و "حصار و سگهای پدرم" رو خوندم ... خب باید اعتراف کنم که تا حالا کتابی از کامو نخونده بودم ... J " تس" پولانسکی رو هم دیدم این یارو "انجل "، مگه اینکه گیر من نیفته ... "نیکیتا"ی لوک بسون رو هم دیدم کلی احساسات تین ایجری مان تحریک و تهییج شد ! J

فعلن اوضاع همین جوریه تا ببینم چی میشه ... کلافگی رو میگم ...

خواستن

 

توضیح و نوشتن از مرگ و خواستنش، هر چه قدر هم تکراری اما سخته ... تازه باید پیه اتهام "افسرده بودن" رو هم به تنت بمالی ... یا شاید" ناامید بودن" ... بگذریم از این نکته ظریف که  " امید به چی ؟ " و از همه بدتر اتهام "ترسو بودن و فرار"... بدتر ؛ چون می دونی کم بوده که از چیزی فرار کنی و همیشه جنگیدی درحالیکه جنگ رو غلط می دونی... یا پیروز یا شکست خورده ... شاید گاهی وقت شکست، آرزوی مردن کرده باشی مثل بچه گی ها... که دنیا تموم می شد وقتی قرار بود دیگه پیش بابابزرگ نباشی...

 اما جنس این خواستن از اون جنس نیس... این خواستن وسط زندگی، میون همه موفقیت ها که ممکنه خیلی ها آرزوش رو داشته باشن، میون خیلی شکست ها که خیلی ها خوابشو هم نمی بینن...میون زندگی من، یکی مثل بقیه، پیش می آد... که من می خوامش خیلی می خوامش ...

شاید حق با دوستی باشه که می گه : این خواسته از خودخواهی بیش از حد و اندازه ته ... !

... همه اینها رو گفتم که بگم: دوس ندارم مرگ مثل یه سرازیری تند یا سربالایی یا نه عین یه دشت پیش روم پهن بشه... دوست دارم مثل دست گذاشتن رو بازوت، تو خیابون، از پشت باشه و فقط یه لحظه که سر برگردونی... همین !

و هر چه که بشه زودتر ... من آدم این هوای چسب ناک و عرق کرده از بی رحمی ها و دروغ ها و چه چه... نیستم و ... نمی خوام بشم... زمان هم مثل سرمای سوز گزنده نفرت انگیز با اون صبر زیاد عق اورش منتظر می شینه تا من بخوابم...

بخوابم  تو بگو با کار، با پول، با بچه، با هرچی ...  نمی خوام  بشم...

 

 - یک نمایش -

 

اگر چه دست هات مال کسی بود و صدات از دیگری ... اما من فکر می کردم خود خودتی...

-    سلام آقای مارکز ....

نمایش : ماکاندو

کارگردان: آزاده انصاري

 پیشنهاد: حتمن دیدن تیاتر نشسته روی زمین رو تجربه کنیم ... عمرن دیگه دلم صندلی بخواد... :)

 

- یک کتاب -

 

ترس و لرز : همینطوری سرسری کتاب ها رو نیگا می کردم. که خریدمش. شاید به خاطر مترجمش شهلا حائری...

اسم نویسنده اش، املی نوتومب رو اصلن نشنیده بودم ...اما داستان: دختر بلژیکی که با خاطره خوش دوران کودکی اش، متقاضی کار در یک شرکت ژاپنی میشه، زبان یاد می گیره و استخدام میشه ...! داستان روون از برخورد های عجیب دو فرهنگ ... (البته  برام جالبه که نظر یه ژاپنی رو هم بدونم )... صفحات حوالی صفحه 60 حسابی خوندنیه !

 

ترس و لرز – املی نوتومب- شهلا حائری- نشر قطره – 1383- 900 تومان

 

 

 

 

 - از پشت پرده -

 

از پشت پرده حریر نازک همه چی دیده میشه... کمی تار! ولی دیده  میشه ... روی سقف ساختمون روبرو، دو مرد با لباس یه سره کار، داربست ها رو سوار می کنن همون داربست ها که قراره بنا یا شاید سنگ کار  رو نیگر داره ... اما موقع بستنش مرد اولی با یه آچار فرانسه رو لبه سقف نشسته بود و مرد دوم فقط یه بازوشو گرفته بود ...  آخرین پیچ ها هم سفت شد و بالاخره مرد از لبه پایین آمد... پووه !

بر میگردم،" هدیه " مساله ها رو حل می کنه البته نه اتحادها رو کامل حفظ کرده و نه روابط مثلثاتی! کلافه شدم و غر می زنم، راستش نگرانم برای امتحانش! اما خودش  اصلن!! با دمش گردو می شکنه که امتحان کشوریه ... تازه به قول خودش به 15 هم راضیه !!!

دوباره از بین چین های پرده به ساختمون روبرو نگاه می کنم ... پنجره های نیمه باز و پرده کنار رفته ... بازوی سفید و به نظرم تپل یه مامان توی آشپزخونه . میره و می اد ... با خودم فکر می کنم : می تونم بوشو تصور کنم ... می دونی فک می کنم هر مامانی یه بوی مخصوص داره! یه بوی جادویی و تک ... همه مامانا دارن ... یه بو، معجونی از ادویه ها، سبزی تازه، بوی شوینده ، بوی شیر روزهای دور، یه عطر خفیف مخصوص...  و بوی یه غذا. راستش به نظرم هر مامانی یه غذای مخصوص هم داره که ثبت شده به نام خودش... فقط و فقط خودش ...

حتی وقتی خسته می شن و پیشونی شون از عرق براق میشه، باز بوی خستگی شون همین بوی جادویی منحصر به فرده ! بو یه جایی تو ذهنت ، دلت، نمی دونم کجا؟  ثبت میشه ... تا ابد ... !

 

چشمامو می بندم و آروم نفس می کشم...

 

- پیاره -

 

- حاشیه برنامه پیاره (پیارو)*-

 

نمی دونم چی باعث شد یهویی به سرم بزنه مرخصی فردا رو جور کنم و شب با بچه ها راه بیفتم. این تصمیم آنی برای خودم جالب بود. نتیجه اینکه وحشی ترین ترین کوه های زندگی ام – تا الان- رو دیدم . سری کوه ها اشتران کوه ! هی باورت میشه عین پنچه های خشمگین یه جونور رو به آسمون نشونه رفته بود ... می تونستم صدای غرش های زمستونی اش رو تصور کنم، وقتی راهنما – علی آقا – از بهمن ها تعریف می کرد ...و کول های پی در پی سنگی اش و دره ها پر شیب بی انتهاش ...

بالا رفتن لذت بخش و پایین اومدن ترسناک ... گاهی وقت ها نباید بدونی / یا ببینی، چی پیش روته ... وقتی اون ترس بیاد سراغت، دیگه این زانوهای لعنتی مگه از لرزش وامیسته ...

 

گفتم فقط برای وقت گذرانی گاه گداری برنامه می رم و چه تجربه ای اینبار ... چه تجربه ای ... حتی وقتی بعد کول اخر ، قرار شد من و نوید بمانیم و بچه ها برن قله ... با اینکه کمی دلگیر بودم روی همان تخته سنگ، که دو طرفش دره بود، فکر می کردم : دختر تو اینجا چیکار میکنی ... !!!؟

 

... با همه اتفاق هایی که تو برنامه پیش اومد: دزدیده شدن پول هام توسط آقایون عشایر لر، جزغاله شدن پوست گردنم بدلیل قرتی بازی و دستمال سر بستن! J جوری که عین گوشت تازه سرخ و گر گرفته است ... کبودی ها، خراش ها، تیغ های فراوون که یکی یکی کشفشون می کنم ....شکستن باتوم... بی آبی و کم خوابی ... همه همه به دیدن اون پنجه های تیز برانگیخته می ارزید ... واقعن می ارزید ...

 

* پیا در لری یعنی مرد و پیارو یعنی مردرو