- ماه *-

سالن بود. کوچک و گرد و نیمه تاریک. نوری سن را روشن کرده بود و زن همراه با موزیک می رقصید. یک مرد روی کاناپه مخملی سرخ نشسته بود. سیگار دود می کرد و لبخند می زد. چشمهایش در تاریکی پنهان بود. لباس های زن روی سن ریخته بود؛ پارچه حریر  را دور تن می پیچید و فکر می کرد، لبخند مرد آزارش می دهد. اصلن چرا الان در رختخواب نیست و خرس پشمالو  و نرمش را بغل نکرده ...

مرد اسکناس ها را نشان داده بود و به زبان دست و پا شکسته  فهمانده بود " فقط برای من ! "

**

چشمهایم را باز می کنم. از گرما ملافه را به کناری زده ام. کامپیوتر روشن مانده و موزیک بی کلام همچنان تکرار می شود. خرس ام را نمی بینم، شاید افتاده کنار تخت. پنجره باز است و نسیم پرده را می رقصاند.

 نور اتاق را روشن کرده است و ماه کامل در قاب پنجره به من لبخند می زند و من فکر می کنم ...

 

* شاید داستان