زندگی مثل یه آدم خاردار بغلم کرده! کی جدا شدم از گذشته ؟ افتادم تو چرخ دنده ها ! چقدر بزرگ بودن درد داره ...
دیشب تا دیروقت سرکار بودم ... تو ذهنم پر از دغدغه اس، خجالت نمی کشم بگم پرم از دغدغه کار و پول! اجاره خونه! کفش و کلاه ... اینکه بقول دوستی تمام سعی ام این باشه که آخر ماه ترازم منفی نشه! کار بیشتر و شاید پول بیشتر و شایدم نه! راستی شب های این شهر چه قشنگ اند ... و چقدر دخترک ماشین سواری تو کردستان رو دوس داره...
آرزوی کمی خوابیدن و کتاب خوندن رو دارم و آستانه تحمل ام مقابل خودخواهی و قضاوت آدمهای اطرافم صفر کلوینه !
یه عالمه کتاب دارم که بین شون مداد گذاشتم، نیم خونده! و لیوان چای که نخورده تا صبح بالای سرم یخ می کنه ! شعر ؟ مدتهاست که نخوندم یعنی تو اون شرایطی نبودم که بخونم و لذت ببرم. لذت ، مثل آب نبات نعنایی که تو دهن آب بشه و خنکی اش بره تو پوست ... دلم یه کم سکوت می خواد و شمعی که بسوزه... و زمانی که تنبلی کنه تو رفتن ... بدون کلام... نه نه ...شاید شعری ...
گاهی وقت ها که همه چی فشار می آره و حتی نفس کشیدن تنگ و سخت میشه ... می شم نفرین گوی کسی که باید باشه ولی نیس! اما انتظار بودنش هس! سایه اش قرار بوده گاهی مثل عقاب، گاهی مثل ابر لطیف بهار رو زندگی ام باشه... ولی الان سایه اش مثل کرکس و کفتار افتاده روم! ... بگذریم !
اونقدر بزرگ شدم که سایه مرگ ببینم که افتاده روی زندگی نزدیکانم ! رنج انتظارش رو نفس بکشم !
عوضش پوستم کلفت شده ! می دونم کلفت تر از این هم میشه !همه اینا هیچ اشکالی نداره! خیالی نیس ... بچرخ تا بچرخیم!
پی نوشت: رفتم یه تیاتر، " تهرن" (TAHRAN).می تونست خیلی بهتر از این باشه که نبود! اول اول اول نمایش یه رقص داره مربوط به یه جور مراسم بومی جن گیری که زیباست! خیلی قشنگ بود! ولی کوتاه ! L