مرگ مغزی

 

...

در نهضت عظیم دو بازویش

که نهضت عظیمی از زیبایی است

                                      در عصر برگ ریز مسلسل ها

حرفی زده است ؛

آیا پرنده وار؟

یا غنچه وار ؟

یا آفتاب وار؟

*

در نهضت عظیم دو بازویش

من گریه ام گرفته که آخر

                             آخر چرا پرنده به دنیا نیامدم ؟

رضا براهنی

 

 

پی نوشت: خبر های خوب هم می رسند .... می رسند ... می رسند .

 

 

 

 
 
 
 

خبرنامه امیرکبیر: علیرغم عدم وجود ادله کافی و مستندات قابل اتکا، ساعدی، قاضی شعبه ۴۴ دادگاه تجدیدنظر، عاقبت تحت فشار شدید وزارت اطلاعات و دادستان تهران حکم چندین سال حبس سه دانشجوی بیگناه دانشگاه امیرکبیر، مجید توکلی، احمد قصابان و احسان منصوری را تایید و ایراد وارده توسط قاضی حداد به حکم تبرئه صادره توسط دادگاه عمومی را تایید و حکم تبرئه را ملغی اعلام کرد.

 

به گزارش خبرنامه امیرکبیر طبق حکم صادره توسط شعبه ۴۴ دادگاه تجدیدنظر، که صبح امروز به وکیل دانشجویان ابلاغ شد، رای شعبه ۶ دادگاه انقلاب که متضمن سه سال حبس برای مجید توکلی، دو سال نیم حبس برای احمد قصابان و دو سال حبس برای احسان منصوری بود را تایید کرد. اما دادگاه به علت جوان بودن متهمین و فقدان سابقه کیفری، حکم صادره را مشمول تخفیف دانسته و حکم دادگاه انقلاب را به ترتیب به یک سال و نیم، یک سال و دو ماه و ده ماه حبس تعزیری تقلیل داده است.

 

دادگاه تجدیدنظر با وارد دانستن اعتراض حسن زارع دهنوی، معروف به قاضی حداد، حکم تبرئه صادره توسط دادگاه عمومی را نقض کرده و در خصوص این پرونده برای هر یک از این سه دانشجو یک سال حبس تعزیری در نظر گرفته است. این دادگاه حکم ۴ ماه حبسی که توسط دادگاه عمومی به جهت ایراد اتهام به بسیج و نیروهای امنیتی صادر شده بود را وارد ندانسته و این حکم را نیز نقض کرده است.

 

در مجموع مجید توکلی به دو سال و نیم حبس تعزیری، احمد قصابان به دو سال و دو ماه حبس تعزیری و احسان منصوری به یک سال و ده ماه حبس تعزیری محکوم شدند. حکم صادره قطعی و غیرقابل تجدیدنظر است. متن کامل حکم صادره توسط دادگاه تجدیدنظر در روزهای آینده توسط خبرنامه امیرکبیر منتشر خواهد شد.

... ادامه دارد !

 

و  

     هم چنان

                   سر کارم !!!!!      

 

 

 

 

دلم خس ته است ...

 

زندگی مثل یه آدم خاردار بغلم کرده! کی جدا شدم از گذشته ؟ افتادم تو چرخ دنده ها ! چقدر بزرگ بودن درد داره ...

دیشب تا دیروقت سرکار بودم ... تو ذهنم پر از دغدغه اس، خجالت نمی کشم بگم پرم از دغدغه کار و پول! اجاره خونه! کفش و کلاه ... اینکه بقول دوستی تمام سعی ام این باشه که آخر ماه ترازم منفی نشه! کار بیشتر و شاید پول بیشتر و شایدم نه! راستی شب های این شهر چه قشنگ اند ... و چقدر دخترک ماشین سواری تو کردستان رو دوس داره...

آرزوی کمی خوابیدن و کتاب خوندن رو دارم و آستانه تحمل ام مقابل خودخواهی و قضاوت آدمهای اطرافم صفر کلوینه !

یه عالمه کتاب دارم که بین شون مداد گذاشتم، نیم خونده! و لیوان چای که نخورده تا صبح بالای سرم یخ می کنه ! شعر ؟ مدتهاست که نخوندم یعنی تو اون شرایطی نبودم که بخونم و لذت ببرم. لذت ، مثل آب نبات نعنایی که تو دهن آب بشه و خنکی اش بره تو پوست ... دلم یه کم سکوت می خواد و شمعی که بسوزه... و زمانی که تنبلی کنه تو رفتن ... بدون کلام... نه نه ...شاید شعری ...

 گاهی وقت ها که همه چی فشار می آره و حتی نفس کشیدن تنگ و سخت میشه ... می شم نفرین گوی کسی که باید باشه ولی نیس! اما انتظار بودنش هس! سایه اش قرار بوده گاهی مثل عقاب، گاهی مثل ابر لطیف بهار رو زندگی ام باشه... ولی الان سایه اش مثل کرکس و کفتار افتاده روم! ... بگذریم !

اونقدر بزرگ شدم که سایه مرگ ببینم که افتاده روی زندگی نزدیکانم ! رنج انتظارش رو نفس بکشم !

عوضش پوستم کلفت شده ! می دونم کلفت تر از این هم میشه !همه اینا هیچ اشکالی نداره!  خیالی نیس ... بچرخ تا بچرخیم!

 

پی نوشت: رفتم یه تیاتر، " تهرن" (TAHRAN).می تونست خیلی بهتر از این باشه که نبود! اول اول اول نمایش یه رقص داره مربوط به یه جور مراسم بومی جن گیری که زیباست! خیلی قشنگ بود! ولی کوتاه ! L

 

در سوگ زمستان

 

همانا در بهشت ما رودی از کله پاچه روان است.

                                                                    (!)

 

پی نوشت : J

 

 

 

ونوشه یعنی بنفشه

 

- ونوشه یعنی بنفشه -

 

اون روزها ، هر از گاهی که از دست کتک های مامان فرار می کردم، می دوییدم بیرون!  تپه ای بود پشت خونه ، بلند و دور برای پاهای کودکانه من!

بعد باغ بلال ، بعد  پرچین های پر خار تمشک، بعد عبور از گل های زرد  قشنگ بدبو که کسی دوسشون نداشت، می رسیدی به نوک اش.. فتح اش، فتح دنیا بود... تمام برنجکاری ها، تمام دنیا زیر پای من بود. دراز می کشیدم روی علف های خیس رو به آسمون ، زیر آفتاب و  گوشه کنارها می گشتم دنبال بنفشه ها!  پر بودم از نمایشنامه های تک نفره ... 

 

لعنت

 

- لعنت -

  هر دو عصبانی بودیم. سرت تو صورتم بود و فریاد می کشیدی، دو دستی شونه هات رو به عقب هل دادم... ساکت و با چشمهای خشمگین بهم نگاه می کردیم. نمی دونم چقدر گذشت... به خودم اومدم، همونجا رو پله ها نشسته بودم و خیره نگاه می کردم؛ بین در خروجی حیاط و دیوار ها، آسمون پیدا بود...

 

 گاهی وقت ها، تو زمستون با یه لیوان شیر داغ،  با یه جفت جوراب حوله ای می آم می شینم رو سنگ سرد پله... از بین بخار لیوان به آسمون نگاه می کنم. یاد اون روز می افتم: چشمهای تو،  که چقد خشمگین بود و خودم، که هی تکرار می کردم: لعنت به تو ! لعنت !

لبخند می زنم و مایع داغ و شیرین رو مزمزه می کنم ....

 

بهار اومده و می دونم دلم واسه شیر داغ تنگ می شه ...

 

وا – بسته- گی

 

وسط حرفهاش یک جمله آشنا گفت: « بهم گفته من اگه اینجوری می گم واسه اینه که دوس ندارم بهم وابسته بشی / بشیم ...»

بارها شنیدم که توی یک رابطه این جمله گفته شده (اغلب از سمت پسرا و در یکی دو مورد هم از سمت دخترها) دارم فکر می کنم که این جمله چقدر می تونه بی معنی/ احمقانه باشه. وقتی تو با یه نفر یه رابطه خاص (خواستگاری یا روابط حسی دوستانه) رو شروع می کنی گفتن این حرف چه مفهومی می تونه داشته باشه ؟ وگرنه در یک رابطه دلبستگی و وابستگی مطلوب و خواستنیه ! وقتی هم که یکی از طرفین نخواد یه جوری باید این موضوع رو  بفهمونه ! ترجیح من اینه که تا می شه رک و پوست کنده گفته بشه ! مرگ یه بار شیون یه بار !

 

یادم هست اولین باری که یکی این حرف رو بهم زد کلی غمگین شدم و حتی اصرار هم کردم که چرا؟ یا چرا نه؟ می دونستم که چیزی جور نیست و نمی فهمیدم چیه! قبول دارم عکس العمل من اشتباه بوده ! اما من همیشه یه آدم حسی بودم و پنهانش نمی کنم. راستش ناراضی هم نیستم... گمونم آخرین بار که این حرفو شنیدم ماهها پیش بود...  ناراحت نشدم، حتی خیلی بی رجمانه باید بگم حالا این ادمها به شدت از چشم ام می افتن !

 

از چی می ترسیم ؟ دلبستگی؟ عادت ؟ چه اشکالی داره؟ نهایتش در بدترین حالت، بعد یه دوره رابطه مطلوب ( به معنی خودخواسته)، با گیس و گیس کشی یا خیلی متمدن از هم جدا می شیم و دو، سه ماه یا حق به جانب یا با احساس شکست، افسرده و عزادار می شینیم خودمون و دیگری رو محاکمه می کنیم و امتیازها رو تقسیم می کنیم... و یا یه عشق می مونه که یه گوشه جای خودشو حفظ می کنه و همیشه هست و یادآوری اش با درده... یه درد خوش آیند ! کدوم ما از این خاطرات نداریم ؟

شاید که اصلن از ترس نیست... نمی دونم ولی از هر چی هم که باشه مطمئنم دلیل قانع کننده ای نیست. فکرشو بکن اومده خواستگاری و در دوره ای مثلن قراره آشنا بشن اینو می گه !!!!

 

 

پی نوشت : تورو خدا اولین پست بهار رو می بینی!!!  به هر حال فصل بارون ناگهانی و بوی خاک نم دار مبارک !