1- انگار با عقب کشیدن ساعت جدی جدی شبای بلند پاییز و زمستون شروع شد. منم با رمان خونی رفتم به استقبالش! آره داستان و رمان! می دونم، می دونم، کلی هم از روی این چندتا کتابی که n ساله گذاشتم تو currently read خجالت زده ام (اینقدر........! ) اما چاره چیه!!! ...منم دیگه! رفتم 20 تا کتاب داستان و شعر خریدم در حالیکه این همه کتاب نخونده دارم...! راستش دلم تنگ شده بود واسه خرید کتاب و بعد- همچین با سر بالا !- باکارت عابربانک حساب کردن!!! .... و یهویی متوجه فاجعه شدن که موجودی کل حسابت 6800 تومان شده! و اینکه تا آخر ماه هم 3 روز مونده!!!
۲- آخه دسته دلقک ها!!! 9800 تومن؟؟؟ انصافتون کجا رفته؟ این تقریبا حقوق یه روز منه!!! هی میگه ترجمه اش کار استاد سحابی یه!!! بزنم بکشمش! حالا از فروشنده اصرار و از من ...
خلاصه حاصل وسوسه ها این شد که معرکه رو خریدم نوشته سلین و خیابان مارگوتا 110 که یک مجموعه داستان نوشته خود مهدی سحابی... تجربه داستان نویسی مترجم ها قبلا به نظرم خوب اومده بود دوباره تایید شد. منظورم بهمن فرزانه و چرکنویس اش! (که خیر نبینه اونی که از من بلندش کرد!)
3- اینم استاد ...! مترجم بچه های نیمه شب!! و همه می میرند!

۴- بالاخره همتی کردم و شروع کردم به مرتب کردن فایل های موزیک روی کامپیوترم! اما راستش هیچ ذهنیتی از نحوه طبقه بندی اش ندارم!!!! و دوباره خوردم تو دیوار!
۵- دلتنگ ام!
۶- من فلسفه کامنت خصوصی با نام مستعار رو نمی فهمم! اگه قرار کسی نشناسه، منم نشناسم، پس چی، کی، کجا؟!! ... البته و صد البته، هر جور که دوست دارید بنویسید! این فقط یه سوال ه هیچ ارزش حقیقی و حقوقی نداره!
۷- و همچنان دلتنگ ام!