نه آغاز سال نو، نه تاریخ تولد مسیح ، نه هجرت پیامبر … هیچ کدوم دلیل یه خونه تکونی اساسی نیس، مستاجر اگه باشی !
بانو جان می بینی توی خط ممتد زمان چقد نقطه هست که می تونه پایان و یا شروع باشه !یک سال گذشت ! یک سااااااال ! اسباب کشی پارسال یادته ! از روی پشت بوم ! من و تو ! (بچه های قدیم دونه دونه رفتن و بچه های جدید هنوز نیومده بودن) هیچی نشکست جز لیوان آبجوخوری عزیز من !
الاخون والاخونی یه ماهه ، تمیز کردن خونه با روش های کاملا مهندسانه !
چه شر و شوری داشتیم! حس اسباب کشی، یه زیرو رو شدن حسابی، دیدن عکسای قدیمی، کیسه کیسه وسایل دور انداختنی که می ذاری دم در، تزیین و چیدن خونه، کلی برنامه واسه مهمونهایی که بیان …. می گی : روجا جان، چیکار کنیم، تنمون خارطلبه ! می خندیم !
تو سالگردشم دوباره من و تو نشستیم. تو میوه می خوری و من چایی ! چقدر این شبایی که با هم می شینیم رو دوس دارم. کتاب می خونیم و گه گداری هم، من اظهار فضل می کنم و تو گوش می دی ! به خودم می گم : این لحظاتو از دست نده ! کی می دونه یه شب دیگه چی پیش می اد!
تمام سختی ها، تمام استرس ها، تمام بی پولی ها، تمام تنهایی ها، تمام غم ها...
همه خاطره شده …