1-      یازده دقیقه پائولو کوئیلو رو خوندم . به نظرم اونقدرها چیز خاصی نداشت که اینهمه حواشی راجع بهش خونده بودم. نکته جالب شاید نوشتن همچین داستان/واقعیتی توسط این نویسنده باشه. کوئیلو معمولاً توی فضاهایی  می نویسه که من دوس ندارم ... در هر صورت من هنوز سر حرفم هستم و کوئیلو واسم نویسنده جالبی نیست....

 

 

2-      فریدا رو دیدم ... نگار اگه بود اول از همه می پرید وسط ابروهای این دختر رو می گرفت ! J  نقاشی ها زیبا بود ....  فیلم جالبی بود ...  آخ که چقدر صحنه قیچی کردن موهاشو دوس داشتم ... همینطور صحنه نقاشی از جنین اش!

 

I hope the exit is joyful & I hope never to return!  

                                                                      frida

 

 

3-      دخترک دلش می خواد بره کنسرت شمس ... دلش می خواد بره یه بار سماع رو ببینه ولی نمی تونه L ! سی تومن خیلیه و حتی پونزده تومن ! اگه می تونید برید باید جالب باشه ....

 

 

پی نوشت : حکایت احوال این روزهای دخترک شده مثل جوییدن یه ادامس که مدتهاست مزه اش رفته تو ظهر گرما ! روزهای گذشته اتفاقهایی افتاد که هر کدوم می تونست یه شوک تو زندگی ام باشه . اما بی تفاوتم . از این بی تفاوتی بدم می اد ... گاهی وقتا ژست بی تفاوتی می گیرم و گاهی وقتها واقعا برام مهم نیست . زندگی تو رو وادار می کنه پوست بندازی و نباشی اونچه که واقعا هستی ... این سخته ! واسه اینه که خودمو حبس کردم با کتابا و فیلمها و بشور و بساب و در یک کلمه خودم. شدم یه حلزون کوچولو ! تو لاک خودش، در حالیکه به آرومی زنده اس ! و 99% وجودش آبه ! دوباره روزای ملخک شدن و مثل چاردست اینور و اونور پریدن می اد ...