- پروژه به سبک ایرانی-

 

- پروژه به سبک ایرانی-

پشت کامپیوتر، به پارتیشن چسبونده بودنش... و روی اون هم استاندارد لوله‌ها! به نظر فراموش شده می رسید، اما به نظر من خیلی جالب اومد... ازش عکس گرفتم، کمی هم روبراهش کردم و اسم طراح خوش‌ذوقش پرسیدم و به تصویر اضافه کردم.

 و در نهایت این شد...

پروژه به سبک ایرانی

 

من هستم. چندباری هم نوشتم و پاک کردم ... راستش به دلم ننشست...

 

- بیدار-

 

ما هنوز سرکاریم... و اینطور بو ش می اد تا صبح هستیم! دستام کرخ شده...

 

نگار اینو نوشتم فردا نگی بهم تنبل! :)  :(

 

پ.ن - ساعت ۳: جوادیساری گوش می دم .... :)

ساعت ۴:۲۰ دقیقه :ای آنانکه خوابید ما بیداریم!

 ۶.۲۰ دارم می میرم

 

- بهار-

 

- بهار-

یعنی صبح ‌می خواستم بمیرم اما بلند نشم!

 

 

- همین جوری-

 

- همین جوری-

1- در عجبم... راستش دچار یه جور گسستگی شدم. زندگی به صورت عادی و بر مبنای اتفاقات معمول در حال گذره و من هم در کشاکش زندگی... اما یه چیزی گم شده... یه زمینه... یه ماتریس!... یه مجموعه نقطه‌ام. مثل کیسه نخود و لوبیا یا عدس دم مغازه‌های قدیمی. از مشت‌ات... از لابلای انگشتات می‌ریزه... روی زمین پخش و پلا می‌شه و کمتر دونه‌ای دونه‌دیگه رو پیدا می‌کنه... نه مثل آب... که اگرچه توی دست نمی‌مونه اما خنکی و نم‌اش هست... قطره ها با هم می‌ریزن و همدیگه رو پیدا می کنند.

2- بعد یه مدت هوای ابری و بارونی، امروز خورشید پیدا شد؛ بعد نهار رفتم که دریا رو نه فقط از پشت پنجره‌های ساختمون ببینم... وای لعنتی! من چقدر این آبی رو دوس دارم... می‌دونی ‌توی بهار رنگ‌ها همه جلا دارن، شفاف و براق‌اند...

۳- Vicky Cristina Barcelona رو دیدم. دوبار. دیشب و امشب، خب همیشه دفعه اول، هر لحظه ولع دیدن و دونستن لحظه بعد باعث می‌شه به اندازه دفعه بعد دقیق نباشم. (خب من عجولم! این عیب گنده رو هم باید اضافه کرد به من!)

وودی الن

وودی آلن (کارگردان) برام جالبه (البته ظاهرن نه به اندازه‌ای که واسه آقای یک پنجره جالبه!) راستش من به عشق و رابطه و سکس (مسایلی از این دست) فکر می‌کنم و اگه بخوام روراست باشم (البته اونقدری که وبلاگ نویسی با نام واقعی بهم اجازه می‌ده) باید بگم که زیاد هم بهش فکر می‌کنم... موارد غیر معمولش هم برام جالبه... شاید روزی تجربه "جور دیگه" واسم خیلی جالب بود؛ ولی می‌بینم نمی‌شه جور دیگه رو تجربه کرد منظورم اینه اگه جور دیگه‌ای هس، قابل کپی و تجربه نیس، هر آدمی خودشه و هر وقت خودشه پس جور دیگه بودن مفهوم نداره! باید دنبال چیزی بود که در تو هست. همین تو رو یکتا و جور دیگه می‌کنه... چرا اینا رو گفتم؟ برام جالبه که در فکر وودی آلن چی گذشته!

پی نوشت: از فیلم خوشم اومد اما یه چیزی رو نمی‌فهمم: توی فیلم یه جور آسون گرفتن، پذیرفتن و یا حتی لذت بردن از وقایع وجود داشت (که هر کدومش می تونه واسه ما یه مساله خیلی سخت و پیچیده باشده) آیا این به خاطر تفاوت فرهنگی ما و اون‌هاس...؟ یا اینکه کمی واقعیت رو تغییر دادند؟ کسی چه می‌دونه؟

 

- سال بلوا-

 

- سال بلوا-

گفت: "مرا یادت هست؟"

دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچ‌کس نیستم؟

 

سال بلوا- عباس معروفی- نشر ققنوس- صفحه10

 

-روزانه -

 

- روزانه -

چقدر قشنگند

می‌بینی ری‌را

به خدا پروانه‌ها قبل از این‌که پیر شوند می‌میرند...

سیدعلی صالحی- صدای خسرو شکیبایی

 

این هوا رو دوس دارم، تاریک و روشن شدن خونه به خاطر ابرهای سیاه... تردید میون باریدن و نباریدن... بعید نیس که خورشید هم سر برسه یا این‌که رگبار... دارم برای خودم می‌چرخم توی خونه، ظرف ‌می‌شورم، بستنی می‌خورم، گاهی گوشه‌ای رو تمیز می‌کنم یا یه تیکه لباس توی ساک سفری‌م میندازم، فردا می‌رم و دارم با خونه سلام و خداحافظی می‌کنم...

 

 

-عیب-

 

-عیب-

آدم خودش رو از یاد می‌بره... می‌شینه دیگرون رو نقد می‌کنه...

 

- سال نو -

 

- سال نو -

برگشتم. خونه، حس خوب دیواری که آروم بهش تکیه بدی... حالا که رسیدم می‌بینم که چقدر دلم تنگ شده بود... می‌فهمم چرا حس نوشتنم نمی‌اومد، مثل یه مسافر، یا یه مهمون... من توی اون خونه بزرگ شدم اما ده سال گذشته، اونجا مثل گذشته ست. تغییری نکرده؛ اما این منم که دیگه اون آدم ده سال پیش نیستم.

راستی سال نو مبارک... اگرچه من نه حس روزای آخر سال و نه حس روزای اول سال رو دوس نداشته‌ام. نقطه اوج این دوس نداشتن هم لحظه تحویل ساله... امسال هم که دم سال تحویل کمردرد و سرماخوردگی باعث شد مثل سوسکی که به پشت افتاده، پادرهوا و دردکشان و اشک‌ریزان و فین‌کنان فقط آرزو کنم که این درد لعنتی تموم شه... که البته با آرزو و دعا تموم نشد بلکه با نرمش‌هایی که کاوه داد بهتر شدم... از اون روز هم کاوه می‌ره و می‌اد و هی چاقی و کم‌تحرکی منو می‌زنه تو سرم! سرماخوردگی هم همچنان هس و یه خروس به چه گنده‌گی پریده تو گلوم و به گوشم نوک می‌زنه!

دیگه چی؟ ...هوم، کلی اتفاق افتاد و تموم شد و رفت. امسال چی؟ راستش هنوز فرصت این پیش نیومده با خودم بشینم خلوت کنم، تصمیم بگیرم یا حتی آرزویی کنم. اما همیشه برای خودم و آدم‌هایی که دوسشون ندارم آرزو می‌کنم تا از هم دور باشیم تا موج بدخواهی‌هامون حسمون رو بدتر از این‌که هست نکنه، شاید یه روز گرد فراموشی و تجربه، ناراحتی و کینه رو بشوره و ببره و برای خودم و اون‌هایی که دوسشون دارم آرزو می کنم هرجا که هستن شاد باشن و بدونن که اگرچه شاید بی‌خبر باشیم از هم، (به خاطر زندگی پر مشغله یا به خاطر تنبلی من توی احوال‌پرسی هر چند وقت یه بار؟!!) اما همیشه می‌تونن روی من حساب کنن.

 

راستی روی سنگ قبر بوکوفسکی نوشته "تلاش نکن" یعنی چی؟!!