- همین جوری-
1- در عجبم... راستش دچار یه جور گسستگی شدم. زندگی به صورت عادی و بر مبنای اتفاقات معمول در حال گذره و من هم در کشاکش زندگی... اما یه چیزی گم شده... یه زمینه... یه ماتریس!... یه مجموعه نقطهام. مثل کیسه نخود و لوبیا یا عدس دم مغازههای قدیمی. از مشتات... از لابلای انگشتات میریزه... روی زمین پخش و پلا میشه و کمتر دونهای دونهدیگه رو پیدا میکنه... نه مثل آب... که اگرچه توی دست نمیمونه اما خنکی و نماش هست... قطره ها با هم میریزن و همدیگه رو پیدا می کنند.
2- بعد یه مدت هوای ابری و بارونی، امروز خورشید پیدا شد؛ بعد نهار رفتم که دریا رو نه فقط از پشت پنجرههای ساختمون ببینم... وای لعنتی! من چقدر این آبی رو دوس دارم... میدونی توی بهار رنگها همه جلا دارن، شفاف و براقاند...
۳- Vicky Cristina Barcelona رو دیدم. دوبار. دیشب و امشب، خب همیشه دفعه اول، هر لحظه ولع دیدن و دونستن لحظه بعد باعث میشه به اندازه دفعه بعد دقیق نباشم. (خب من عجولم! این عیب گنده رو هم باید اضافه کرد به من!)

وودی آلن (کارگردان) برام جالبه (البته ظاهرن نه به اندازهای که واسه آقای یک پنجره جالبه!) راستش من به عشق و رابطه و سکس (مسایلی از این دست) فکر میکنم و اگه بخوام روراست باشم (البته اونقدری که وبلاگ نویسی با نام واقعی بهم اجازه میده) باید بگم که زیاد هم بهش فکر میکنم... موارد غیر معمولش هم برام جالبه... شاید روزی تجربه "جور دیگه" واسم خیلی جالب بود؛ ولی میبینم نمیشه جور دیگه رو تجربه کرد منظورم اینه اگه جور دیگهای هس، قابل کپی و تجربه نیس، هر آدمی خودشه و هر وقت خودشه پس جور دیگه بودن مفهوم نداره! باید دنبال چیزی بود که در تو هست. همین تو رو یکتا و جور دیگه میکنه... چرا اینا رو گفتم؟ برام جالبه که در فکر وودی آلن چی گذشته!
پی نوشت: از فیلم خوشم اومد اما یه چیزی رو نمیفهمم: توی فیلم یه جور آسون گرفتن، پذیرفتن و یا حتی لذت بردن از وقایع وجود داشت (که هر کدومش می تونه واسه ما یه مساله خیلی سخت و پیچیده باشده) آیا این به خاطر تفاوت فرهنگی ما و اونهاس...؟ یا اینکه کمی واقعیت رو تغییر دادند؟ کسی چه میدونه؟