یک شعر ...یک کوه ... من ، عاشق !!!

 

یک شعر :

 

به سرش زده باد

نگاهش کنید

چگونه میان درخت ها می دود ، و سرش را به پنجره ها  می کوبد

به سرش زده باد

دستش را

به دهان گنجشکها گذاشته ، نمی گذارد سخنی بگویند

آب حوضچه را بهم می ریزد

فرصت نمی دهد که گلویش را ماه تر کند

به سرش زده این برهنه گرما زده .....

 

گفته بودم طوری بیایی که بوی تو را باد نشنود !

دیوانه شده این پسر

پیرهنت را به دهان گرفته کجا می برد ! ! !

                                                                                       ش.لنگرودی

یک کوه :

جمعه رفتم کوه ... ورزاب ... بی مهین بانو ! بالا رفتن خیلی خوب بود. روی گردنه که نشستیم. منظره خیلی قشنگ بود. یه ردیف از قله های برج، خلنوی بزرگ و کوچیک و دامنه و دشتهاشون... و شاهکار اون وسط ! تیغه ژاندارک... واقعا خوشگله و عجیب اینه که وسوسه انگیز بود برام، اینکه کاش یه بار برم اون مسیر رو ! از من بعیده!!! معمولا برام فرقی نمی کنه که کدوم کوه یا کدوم مسیر ....

دیگه اینجوریه دیگه، یهو عاشق می شی! منم عاشق ژاندارک شدم! J

اما پایین اومدن! خیلی بهم فشار اومد. (همیشه پایین اومدن برام سخت تره!) زانوی راستم چبسش در رفت. هنوزم درد می کنه ! گمونم واسه این بود که خیلی سریع اومدیم پایین. سریع تر از اونی که زانوی من بتونه تحمل کنه. قید نهار خوردن بابچه ها رو زدم که عقب نمونم ازشون... از وقت نهار استفاده کردم آروم آروم اومدم پایین که وقت بقیه هم گرفته نشه!

گذشتن از رودخونه پر آب هم خیلی کیف داشت، اگرچه کلاه نارنجی قشنگمو آب برد! L ... و البالو دزدی توی راه !

 تو مینی بوس هم پریدم رفتم جلو نشستم، جاییکه خیلی دوس دارم. از خودم راضی ام، خوب بودم .

 

مرثیه

 

برای مهین بانوی مهربونم و برای حضورش، که آرامشه و برای اشکهاش، که کمتر چکیدنش رو دیدم و به یاد پدرش .

 

.... به جست و جوی تو

بر درگاه کوی کوه می گریم ،

در آستانه دریا و علف .

 

به جست و جوی تو

در معبر بادها می گریم

در چارچوب شکسته پنجره ای

                                           که آسمان ابرآلوده را

قابی کهنه می گیرد .

....                                                                    ا.بامداد

 

123 و...

 

۱-

هربار که می رقصی... با اون آهنگ آذری .... من گریه ام می گیره .... چقدر من خوشحال بودم و چقدر غمگین ! عروسی قشنگ ترین دختر عالم مبارک !  

 

2-

- اسمت چیه خانوم طلا ؟

- نونوش ! (قهقهه کودکانه )

- با کی کار داری ؟

- ...اله مهین ....

- خاله مهین رفته عروسی .

- ماما ... اله مهین ...افته علوسی ...

- یه شعر می خونی واسه خاله ؟

- ...لد نیست ...

- ای ...جاااااان !

 پی نوشت : چی بهتر از خنده های کودکانه توئه ؟  

 

3-

ترانه ها و صدای این آقا رو دوست دارم ....کافه نادری ... لاله زار ... مولانا ... راستش خیلی دوسش دارم !

مخفی نوشت : متاسفم که ما هنوز تو کلمات مشکل داریم !

1 2 3 4 5

 

1-

هرگز ، هیچوقت ، کسانی که حسرت پوشیدن یه پیراهن نخی بی آستین زیر زانو با گلهای ریزو درشت زرد و آبی فیروزه ای و قدم زدن تو خیابون های شلوغ و کثیف مملکتم رو به دلم گذاشتن نمی بخشم ..... یکی گفت این سطحی ترین نوع آزادیه که تو می خوای .... من فقط نگاش کردم ! خودش جوابشو داده بود !

 

2-

 عشقه  رو دیدم . من زیاد از تئاتر سر در نمی ارم ... زنانگی ، همسرایی ، آواز ، شخصیت جذاب عاشق عاشق عاشق ، فروغ ، اشک ، درد ،  لذت ، سالن کوچیک ، صمیمی ،  چشمهای نافذ ، صدا صدا  ....

خوشم اومد ...

یه جور منو می گیره ! یه لمسی و کرختی بهم میده ! یه هپروت !  

 

3-

همه یا رفتن ، یا دارن میرن ، یا به فکر رفتن هستن ! راستش خودم هم هر وقت قرار باشه به یکی پیشنهاد بدم می گم : بابا برین ! باید رفت ! .... اما با خودم که تنها می شم ؟؟!! ...آدم دلش میگیره ! یه جور بد !

 

4-

شرق توقیف شد ! چرا ؟؟ ..... مصاحبه با یه شاعر ....  هی هی هی !

 

5-

اینهمه غمگین نوشتم دلم گرفت .

 

نفس هایت را پک می زنم

                   ریه هایم پر از بوسه می شود !

                 ناشناس برای من                                    

 

پی نوشت : بین عاشق ، عشق ، معشوق من شخصیت عاشق رو دوست دارم!

 دیگه دخترک بره !

 

 

سوال ؟

....تو هستیم

پیچ اضافه آوردم

نمی دونم ، این پیچ

مالِ بودِ

یا نبود .....!                    ح.پناهی

 

 یه فرچه دستت می گیری و می افتی به جون سنگها ... هی می سابی و هی می سابی ... عصبانی هستی و کلافه ... خسته ای و می خواهی همه این انرژی رو بریزی بیرون ... آب که می ریزی یه موج اب چرک جاری میشه و بعدش برق لبخند سنگها رو می بینی ... اما هنوز دلت خنک نشده .... دوباره می سابی و آب میریزی .... دیگه داری زور می گی ...  می ای بیرون و یه چایی می ریزی ... فکر می کنی که  دیگه چیکار کنی ... که دستت مشغول باشه و هی یه شعر و اواز و غلط و خارج بخونی ... نه شاد ، نه غمگین ، 

دکتر با دستش میزنه پشتت و میگه : زندگی سخته دختر جون ! خیلی سخته !

یه « که چی ؟ » مضحک تو سرت مثل پاندول به در و دیوار می خوره !

نه شاد نه غمگین ! هی می سابی ... هی می سابی ....

 می بینی چندتا شدی ؟ کدوم دنبال خودم می گشت ؟ کدوم خودم بودم ؟ ....خنده داره !

نه شاد و نه غمگین ! هی می سابی ! هی می سابی !

 

پی نوشت : تو یه جای این کشور ، یه دختری هس به نام گلاره ! که  من این روزها بهش فکر میکنم .... و  فردا روزی فراموشش می کنم ... ولی اون هست .  با دردش هست !

 یه جایی از وجودم درد می کنه که خوب نمیشه ! همیشه باهامه ! دردش خوب نمیشه !

 

سوال : کسیکه بتونه کاری واسه کسی انجام بده و نده حکمش چیه ؟ و اینکه چرا ، چرا انجام نمیده ؟

مخفی نوشت : دلم می خواد  بگم : احسان احسان یه عکس بذار ! یه عکس که حالمون یه کم بهتر بشه ...

 

جلسومینا ...جلسومینا !

جاده

« معرکه گیر دوره گردی در ازای مقدار کمی پول دخترکی را می خرد و با خود همراه  می کند ....»

                                                                      

فیلم رو با زبان ایتالیایی دیدم . و بعد فیلمنامه رو خوندم ...  پر از لحظه های حسی که برای انتقال اصلا نیازی به زبان ندارند .

 

دخترک دوست داشتنی پیوند خورده با آب و خاک ، جادو شده موسیقی ، کسی که هیچ کدوم از حس هاشو پنهان نمی کنه . لحظه ای شاد از شادی کوچکی در طبیعت ، لحظه ای غمگین از غم تنهابودن تنها بودن یک انسان در برابر یک انسان دیگر ، نه تنها بودن از طبیعت !  

شگفت زده ، ساده ، صمیمی ، در تلاش برای نزدیک شدن به  زامپانو ، کسی که حتی او را نمی دید ....

 

جلسومینا ! جلسومینا  سرنوشتی جز این برای تو نبود .

وقتی راه سخت تر رو انتخاب کردی... تو بایست به طبیعت بر می گشتی ... اینهمه سادگی برای انسانها قابل تحمل نیست ....

 

دلقک !... رها ، صمیمی و بی پرده ... می خنده ! تو رو می خندونه ! ولی قطره اشک نقاشی شده، کنار چشماش مثل حرفهایی که می زنه تلخ و واقعیه ... بندبازی روی بند ، آگاه به لحظه ای که خواهد افتاد ... ولی باز روی بند و هربار جور دیگری ...نامتعادل تر ...

در مقابل زامپانو ... تکرار و تکرار تکرار ...درد کشیدن اون هم زمانی آغاز میشه که نشانه های انسان بودن درونش بروز می کنه  ... و درد عمیق شروع میشه !

 درمقابل دلقک و جلسومینا که به نظرم قابل ستایشند ، اون سرشار از ترحم میشه واسم و فکر میکنم اصلا انصاف نیست ....  ترجیح میدم نسبت به کسی خشمگین یا متنفر باشم تا اینکه حسم ترحم باشه !

 

فیلم پر از صحنه های دوست داشتنیه ... مثل این صحنه : اونجایی که دلقک موتور زامپانو رو می اره دم زندان و با جلسومینا خداحافظی می کنه

 

دلقک : قرارگاه پلیس ... همین جاست

جلسومینا  لبخند می زنه و به پایین نگاه می کنه.

دلقک : خب ....به امید دیدار !

جسومینا : داری میری ؟

دلقک : آره . ولی ... تو واقعاً دلت می خواد با من بیای ؟

دلقک : ها ؟

جلسومینا ساکت به پایین نگاه می کنه  .

دلقک : خب ... ولی بهت گفتم که من قصد ندارم هیچ دختری رو قبول کنم، چون واقعا بدردم نمی خوره !

دخترک غمگین سرش رو به پایین خم کرده ... دلقک یه زنجیر از گردنش باز می کنه و به گردن جلسومینا می اندازه ! همینطوری می خونه : جلسومینا ... جلسومینا .... خداحافظی می کنه ... رقصان و اواز خوان دور میشه .... دختر سرش رو بلند می کنه با چش پر از اشک نچکیده دست تکون میده ....

 

فیلم از اون فیلمهایی شده که هی صحنه های مختلفش رو چندباره می بینم ...

 

فدریکو فلینی : فیلمهای من هرگز پایان متعارفی ندارند و هرگز راه حل ساده ای ارایه نمی کنند . معتقدم داستانی را تعریف کردن با پایانی قطعی ، به مفهوم واقعی کلمه غیر اخلاقی است . ... وقتی مساله ای واقعی را نشان می دهید و بعد حلش می کنید ، تماشاگر فریب می خورد و تصور می کند مسائل زندگی خودش هم به همین سادگی حل خواهد شد و او دیگر نباید تلاش کند... اما در زندگی انها راه حلی وجود ندارد ....

مخفی نوشت : موسیقی سحرآمیز من کجاست ؟

شوووور

 

زنگ زدم به مادر پزرگ ، وسط حال و احوال سمت و سوی بحث رو طبق معمول برد به سمت شوهر : ... دختر جان تو اون شهر چیکار می کنی .. دیگه بسه درس خوندن ... والله از زندگیتون عقب افتادین ... هر چیزی یه حدی داره ... چقدر سخت می گیرین ... یه هفته ست که دایی و زن داییت رفتن سفر من می خوام دخترشون(1) رو شوهر بدم اومدن دیگه همه چی تموم شده باشه !

میگم : بابا ! حاج خانوم کی گفته من سخت می گیرم ...  به خدا من که اصلا واسه شوهر پیدا کردن بود که لیسانس و فوق(2) .... حالا جدی یه هفته ای می تونید ؟ !

می خنده و میگه آره تو بیا ....

 

نتیجه اینکه بنده به محض اتمام پروژه بار و بندیل رو می بندم و راه می افتم به سمت زادگاه مادری ... به این امید که کاری که خودم 8 سال تو یه شهر 12 میلیونی نتونستم انجام بدم ، مادر بزرگم تو 8 روز توی یه شهر که فقط یه خیابون و یه میدون داره انجام بده ! خدا رو چه دیدی !

 

اینم که نوشتم واسه اینه که اگه کسی می خواد درخواستی از من بکنه ، بدونه ! که من اگه برم دیگه رفتماااااا !!!!

در ضمن قسمت نظرات رو هم می بندم نه بخاطر اینکه معلوم نشه هیچ درخواستی نشده !!! فقط واسه اینکه خیل عظیم خواستگارا شاید نخوان همدیگه رو بشناسن ... J

 

(1) : این دختر دایی ما که متولد شصت و n می باشه ! خاطر خواه شده و درس نمی خونه ! یعنی اونجور که دایی جان میگن نمی خونه ... دایی جان ما گیر داده به پزشکی ... دخترک هم که اصلا تو این خط ها نیست ... همینقدر می خونه که یه دانشگاهی بره ... دایی جان هم نه گذاشته دخترک بره دانشگاه و نه اینکه گذاشته به عشقش برسه ... خلاصه مادربزرگ هم سنگ صبور دختر دایی جان شده ....

 

(2) : چه کتکی بخورم من بابت این نوشته از دنیا !!! و دیگرون ….

 

تهدید : بشنوم فقط بشنوم که یکی محض پاچه خواری این پست رو به مامان خانوم لو داده ! !!

مخفی نوشت : واسه خنده وخلاص شدن از این حس وحال !

من و باد

 

بهار ، خنده زد و ارغوان شکفت

در خانه ، زير پنجره ، گل داد ياس پير

دست از گمان بدار

با مرگ نحس پنجه ميفکن

بودن به از نبود شدن (خاصه در بهار...)

وارطان سخن نگفت ؛

سرافراز ، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...

-وارطان سخن بگو

مرغ سکوت ، جوجه مرگی فجيع را در آشيان به بيضه نشسته ست

وارطان سخن نگفت ؛ چوخورشيد

از تيرگی درآمد و در خون نشست و رفت...

 

وارطان سخن نگفت

وارطان ستاره بود

يک دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت...

وارطان سخن نگفت

وارطان بنفشه بود ، گل داد و مژده داد:

"زمستان شکست" و رفت...                             الف .بامداد

 

پی نوشت : گفت و گفت و گفت از شکنجه ها ، از تلاش برای خودکشی ، از  تقلا تو چاه فاضلاب  .... اونها ورودی های 83 و 84 اند ! در ابتدای دهه بیست زندگی شون ! و خواستن با شیشه لامپ خودزنی کنن... ولی اعتراف نکردند ... یادت هست اعترافات ع.افشاری ؟ .... 

ماشین سواری تو شبهای تهران رو دوست دارم ... تو بزرگراههای خلوت ... سرمو که بیرون میارم .. موهام که می پیچه تو صورتم ... شلاق باد ... چیزی می خواد ازت کنده بشه ...ولی نمیشه !  ماه مهربان که تقلا می کنه از زیر ابرها در بیاد ... ولی نمی تونه !

مخفی نوشت : خسته ام ! خیلی ! از خودم بدم می آد !

 

orkut ... اورکات عزیز !

 

برزخ از دوزخ خیلی بدتره  !

 

Orkut... دفترچه  یادداشت قدیمی

یه فیل تر شکن اورد و گفت که  حتی اورکاتم باز می کنه ...

برگشتن به دنیای دو و سه سال پیش ... به کلی از بچه ها سر زدیم ... اونقدر زمان گذشته بود که نه user و نه pss ام یادم نمی اومد ... سر زدن به پروفایل خودم بدون اینکه بتونم دخل وتصرفی توش داشته باشم .. جالب بود ... یه نوستالژی حسابی ! .... دوباره با اورکات !

مخفی نوشت : بعضی وقتها که کاری نمی کنم یا نمی تونم یا به هر دلیل دیگه ، ترجیح می دم وجدانم هی درد بکنه تا اینکه الکی راضی اش کنم .

...

 

مرگ

این کلمه چه حسی داره برات؟

 

مادر که برات گریه می کنه ... دیگه یه زن پنجاه ساله نیست ... من که برات گریه می کنم ... دیگه دختر مادرم نیستم ... خواهر می شیم ...

اگه بدونی چقدر دلم واسه دستای پینه بسته ات که نون تیلیت می کرد تو چای و می گذاشت تو دهنم تنگ شده !  واسه زبری شون وقتی پشتمو نوازش می کردی تا بخوابم ... (همین الان حسشون می کنم ... زنده و اقعی ) واسه  نشستن رو زانوهات ... واسه دیدنت تو خواب ... کاش خوابتو ببینم  ...

 

 

پی نوشت : تو جاده فیروزکوه .... کمی بعد شیرگاه ...یه جایی هست به اسم (چالی) ... یه قبرستون ... یکی از زیباترین تصاویر حک شده تو ذهنم ... یه گوشه اش یه درخت بزرگ و قطور هست ... اگه وقتی مردم هنوز تو همین شکل و منظر بود دوست دارم اونجا بخوابم ... پیش تو ...

اگه که اینطور نمونده بود ،  هرجا که شد مهم نیست فقط تو خاک دفنم کنید و یه جای خیلی خلوت و دور ! از قبرهای سیمانی مستطیلی مرتب کنار هم می ترسم . از سنگ قبر هم بدم می اد ... فقط خاک ...

یه جایی خوندم تنها بدی که مردن داره اینه که اونوقت دیگه نمی تونی بوی خاکو حس کنی ....

 

من هیچ نیستم ، جز یک آدم معمولی !

 

آزادی ... آزادی ! سالهاست که در این سرزمین مردی ... صدها ساله که جنازه ات روی نیلی از خون شناوره !  خودت یادت هست ؟ زنده بودنت یادت هست ؟

 

پی نوشت : این همه درد ! فقط توی یه پست !  و یا این ... قصه خون قصه تازه ای نیست . گوش ما ...چشم ما پره ...

 

 آی عشق .... چه خوب که: تنها صداست که می ماند !

 

 

باغ

 

....

می خواهم به خواب روم

چندانکه پرندگان مرا

                     شاخه ای بی انگارند

و به بازوان خسته ام

                           لانه کنند.                          ر.چایچی

 

مخفی نوشت : صدای فراگیر سکوت را می شنوی ؟ .... !

 

 

راهنمای تعمیر کارما

بخش ۱-۴

۱. غذای کافی برای خوردن پیدا کن

                                              و بخورش

۲. جایی برای خوابیدن پیدا کن که ساکت باشد

                                                      و آنجا بخواب

۳. صدای اندیشه و احساس ات را کم کن

                                                       تا به سکوت خودت برسی

                                                                            و به آن گوش بده

۴.

                                                                                                                     ر.براتیگان

پی نوشت : شماره ۳ را به دست نمی اورم اگرچه درک می کنمش و می خواهمش... که بعد شماره ها بیایند... یکی پس دیگری ....

پی نوشت ۲ : هیچ بهتر نشدم ... شدم دو آدم کاملا جدا از هم .... دو قطعه مختلف در ساعت کوکی که در هم گیرند ... و چون گیرند می چرخند ... از محل اصطکاک شان ...