بازی ها

 

بازی ها

روانشناسی روابط انسانی

اریک برن

برگردان: اسماعیل فصیح

چاپ اول:1366

گمونم تا مدتی، همش در فکر این باشم که الان چه بازی انجام میشه و یا اینکه با گفتن مثلن این حرف چه بازی شروع میشه و یا شروع شده و یا هرچی مثل این! مولف یه سری بازی ها رو لیست کرده  و با خودم می گم خب این کار چه فایده ای داره ؟ البته کتاب تو زمینه روانکاویه و احتمالن بقول خود نویسنده تحلیل بازی ها پیش مرحله ای باشه واسه روانکاوی اون ها ...

یه نکته دیگه هم هست خوندن کتاب کمی از حساسیت من به لفظ بازی کم کرده! البته نه با آوردن دلیل برای اساس بازی کردن! بلکه به خاطر نشون دادن عمومیت زیادی که بازی ها در روابط انسانی دارند.

خود نویسنده از روابط صمیمی و فارغ از بازی آدم ها در قبال هم به عنوان مرتبه بالاتری از رابطه  نام برده (ایده آل) و البته بیان شده که زندگی بدون بازی منجر به یکنواختی می شه ( واقعیت) که اینو قبول دارم. بازی های کم خطر، تو زندگی مثل موج می مونن و در کل جالب اند. حتی اگر تجربه های غمگین کننده ای باشند. خودم هم در کل، از داشتن همچین تجربه/بازی هایی راضی ام.

 فکر می کنم ریشه حساسیت من در این باشه که برام جالب نیست که با دید بازی کردن، به تجربه ای در محدوده روابط انسانی دست بزنم. حداقل فعلن که اینطور دوس دارم. یعنی اگر بازی می کنم فکر نکنم که دارم بازی می کنم.

در کتاب در مقابل تز ( بازی معمول و منتظر) یه آنتی تز تعریف می شه، برای کسی که (ظاهرن) نمی خواد وارد بازی عادی بشه و حرکتی می کنه و یا جوابی می ده که بخوره تو برجک طرف اول بازی! اگرچه ممکنه باعث دشمن تراشی هم بشه . البته این شخصیت ها هم طرفدار های مخصوص خودشون رو دارن.

 البته حالا می دونم بازی نکردن خودش یه جور بازی کردنه ... و این اصل که اساس روابط انسانی بر نوازشه ! حالا چه بهتر  اگه این نواختن از روی لطف یا مهر باشه اگر هم نشد که از طریق ایجاد خشم یا نفرت! در کل برای انسان ها دیده نشدن برابر با مرگه. همه ما آدم ها از این موضوع وحشت داریم.

 

پی نوشت: نمی دونم به خاطر تخصصی تر بودن متن بوده یا ترجمه بد! اینبار اسماعیل فصیح را دوست نداشتم. برای من رمانهایش خیلی جالب ترند. یادش بخیر، مدرسه ... افتاده بودم به فصیح خوانی: ثریا در اغما، زمستان 62 و ... یا داستان اون پسر چشم سبز مصروع که سرنوشت وحشتناک اش هنوز هم کابوس بعضی وقتامه.  (دوباره باید پیداشون کنم و بخونم ... چیز زیادی یادم نیست! ... اه!  اسم کتابو یادم نمی اد...)

 

 

اینم فال امروز دخترک!

 

- اعتراف -

 

ای دوست

آن دست های کوچک عاشق را

بر روی پلک های کسی دیگر بگذار ،

زیرا ،

اکنون چو تازیانه فرود می آیند ،

و آن مخمس زیبا را ،

انگشت های ناب بلندت را ،

تعویذ بازوان کسی دیگر کن ،

زیرا

هنگام اعتراف فرا رسیده است. ...

                                                                  رضا براهنی

 

 

پی نوشت: کاش می تونستم بگم که عبارت « مخمس زیبا »  منو تا کجا می بره !  

 

 

گیرم که می زنی ...

 

 حدود 50 نفر از فعالین چپ رو دستگیر کردن ... وقتی بچه هایی که عضو انجمن اسلامی دانشگاه ها بودند متهم و محکوم به چنان جرایمی شدند که حتی شنیدنش دود از کله بلند می کنه ، یه حساب دودوتا چهارتا میگه که باید در انتظار چه چیزی بود .... !

شاید زیاد موافق با نظرات و ایده های سیاسی این گروه نباشم (فارغ از سواد و مطالعه نه چندان خودم، در این زمینه ) و علاوه بر آن برخی مسایل مثل افراطی گری (که شاید نام دیگرش شور انقلابی باشد و یا هرچه )، که در نوشته ها و گفته هاشون حس می شده، که من هرگز  در هیچ دین و مرامی باهاش کنار نیومدم مزید برعلت باشه ... 

  بافنده ای که من بافته هاشو با لذت می خونم و همیشه منو وادار به فکر کرده هم جزو همین دستگیر شده ها ست ...

نمی دونم ... هیچ نمی دونم !

                                              

                            

 

سرفه

 

- سرفه -

 

دیشب فهمیدم. از خواب پریدم و تو تاریکی به سقف خیره شدم. نفس ام در نمی اومد.

خواب می دیدم که دارم بهت خیانت می کنم. توی خواب، احساس بدی نداشتم، اصلا! اما در تمام اون لحظات، یه چیزی مثل سوهان داشت می تراشید منو ! آزارم می داد. توی خواب نمی دونستم که چی بود. بیدار شدم فهمیدم. صدای سرفه ها!

 

صدای سرفه هات مثل موسیقی پس زمینه تو خوابم پخش می شد.

تازه فهمیدم که، دقیقا از دو هفته پیش، از اون روز تعطیل، دیگه دوستت ندارم. خاطرت هست؟ من یادم نبود. خب فکر می کردم اصلا چیزی نبود که بخواد یادم بمونه یا نمونه ... اما دیشب با تمام جزییاتش جلو چشمهام رژه رفت. همون موقع که از خواب پریدم؛ از خواب خیانت به تو ...

 

عصر بود. من رو صندلی نشسته بودم. جلو بخاری. لیوان چایی ام روی بخاری بود و هی تاب می خوردم. مجله نیمه باز روی زانوهام بود و عکس روی جلدش پیدا بود.

صدای سرفه هات بلند شد. با کنترل تلویزیون ور می رفتم، سرفه هات ادامه پیدا کرد. شدید و شدیدتر .... (خدای من به چی فکر می کردم که نشنیدم، که نمی شنیدم).

بلند شدی به سمت دستشویی رفتی. از شدت سرفه دستت رو گرفته بودی به چارچوب در. نفست را برای چند لحظه حبس کردی. صورتت سرخ شده بود و اشکهات جاری! (دیشب به اینجا که رسیدم گریه ام گرفت ... ) سرفه کنان رسیدی به آشپزخونه ... یه لیوان آب گرم رو با کمی آب سرد قاطی کردی و یک نفس سر کشیدی... و تمام شد.

 

رو به من، که پشتم به آشپزخونه بودم، روی صندلی آشپزخونه نشستی و نفس های عمیق کشیدی : چای ات گرمه ؟.... (کمی بلندتر) گرمه ؟

- هان ؟!!

- چای می خوری ؟

- آره مرسی

- ...

 

 

 

نامه ششم

 

امروز صبح اقیانوس هند را تماشا کردم.

اقیانوسی که از ساحل نگاهش کنی

فرقی با دریای مرمره ندارد ،

می خواهم بگویم:

اقیانوس ها به عشق های بزرگ می مانند، « تولیاکوا ».

آنها را نمی شود تماشا کرد،

     باید با اقیانوس ها زندگی کرد.

                                                                       

                                                                                                   ناظم حکمت

 

ابداع ؟ نه ... احیا !

 

خدا وکیلی این جورشو  دیگه اصلن نمی دونستم !

دو مرد در استان فارس محکوم به اعدام به شیوه‌ی “پرتاب از بلندی” شدند.‏

آقایون قضات  نظرشون راجع به احیای مجازات « شقه کردن» چیه ؟

ببین کی گفتم !

 

حاجی

 

امروز : بروی حج و برگردی و حاجی بشوی و ولیمه چرب بدهی ... نماز اول وقت بخوانی و ...

دیروز : نمی دانم. نبودم که بدانم. اما، یادم هست شراب سرخ تمشک، توی گیلاس با پسته و خیار شور ...

می دانم، آدم بدی نبودی ... آدم خوبی هم نیستی... یکی مثل بقیه !

 

آدمهایی که با دیدن هم اشک می ریزند و می خندند و از بطن یک زن اند و از یک خون ! و لازم نیس زیاد به عمق بروی همین قدر که بتوانی نگاهشان گیر بیندازی ... نفرت ازش زبانه می کشد و من در عجب ام از این « تظاهر » که چه قدرتی دارد که بتوانی چند و چند صورتک بیرونی و چند و چند برابرش آدم درونی داشته باشی ...

و جایی در درونم، آنجا که من بودنم را حس می کنم، راضی ام از اینکه تا کنون نتوانستم خشم ام، نفرت ام، دوست داشتن هایم و ناراحتی هایم را پنهان کنم و اگر هم خواستم با یک سربلند کردن و چشم در چشم انداختن رسوا شدم ...  می گویی « نمی توانی آدمها را خط بزنی ... زندگی را از دست می دهی ... » شاید ... شاید ... ولی حالا نه !

 

پی نوشت : تا مدتها، همین دیدار برایم کافی ست!

 

تکرار می شه ... ولی تکراری نمیشه ! (نمایش افرا )

 

-          کی ؟ ! آدم چه می دونه کی می زنه تش ...

-          غصه نمی خورم. غصه داره منو می خوره ... *

 

نمایش تموم میشه و آقای بیضایی همراه هنرپیشه ها می آد روی سن! صدای کف زدن ها اوج می گیره! با یه غرور و سنگینی تعظیم می کنه ... اون می دونه که ما همون مردم هستیم همون که تو صحنه نشون داد... از تکریمش معلومه که می دونه! ما همون هایی هستیم که خوبی ها رو فراموش می کنیم و دروغ ها رو باور می کنیم و با نادانی و سادگی مون، بهترین ها رو نابود می کنیم و تاریخ هی برامون تکرار می شه.  این فهم و غرور شو حس می کنم و دوس دارم. اینو می دونه ، ولی  آینه رو می گیره تا خودمون هم ببینیم ... ما ولی، هم چنان کف می زنیم ...

 

از بچگی و تحت آموزش های آقاجان، چن تا غول تو ذهنم شکل گرفت مثل الف.بامداد یا همین استاد بیضایی! با یه هاله نور که اصلن خودشون توش پیدا نبودن. جوری که نمی تونستم نظر خودمو داشته باشم. می تونی درک کنی؟ یه جور بت! (بماند که حالا، من چقدر از بت سازی بدم می آد) تا اینکه دخترک بزرگ شد و حالا سعی می کنه نظر (ناشی از حس) خودش رو داشته باشه ...

                                  

خب من مرگ یزدگرد رو خیلی دوس دارم و چند بار هم دیدمش و خوندمش و هربار یه حرفی توش کشف کردم. چند لایه است و همینش خیلی جالبه .

 

«افرا» رو هم دوس داشتم ولی آخرش رو درک نکردم. خلق یک موجود ایده آل چقدر می تونه در واقعیت امکان پذیر باشه ؟ و موجود شدن اش؟ ...و آیا برای اون محله و اون مردم راهی نیست؟ آیا واقعن واسه دلخوشی من تماشاچی اینو گفته یا اینکه ایمان داره که میشه... به خودم می گم روجا تو چه آخری می خواستی؟ این آخر یا مثل داگ ویل یا مالنا ...؟

 

* : دو تا دیالوگ مختلف از نمایش

پی نوشت : مرسی بابت بلیط ها و ببخشید (ببخشایید) برای گاف های دخترک ! !

 

بی چاره یعنی ...

 

هر چی می خوای ببار و عشوه بریز تا هی بیام دم پنجره نگات کنم، کیف کنم و  ها کنم به پنجره تا آدمک لبخند رو ببینم Jو هی تو دلم از قشنگی ات بگم. اما من می دونم  آقابهروز که از صبح رفته دنبال کار فرودگاه و بانک و کجا و کجا .... خیس و سرما زده می آد تو و از سر خوردن و خاموش شدن موتور میگه.... از سرما و شلوغی و بی انصافی آدمها تو سوز سرما ... من که می دونم! حالا تو هی سفیدِ سفیدِ سفید ببار و دلت خوش باشه به نماد ازلی پاکی که خورده به پیشونی ات ! بیچاره... داغ داغه !

دیگه دستتو خوندم! من که می دونم تو خوشگلی و قد خوشگلی ات بی رحم. اینو فهمیدم در مورد تو ، اون و بقیه ...  اما همون که گفتم بی چاره !

اصلن از اول قرار بود ابنطور باشه ...همیشه همینطور بوده و ... می مونه ...  اشتباه مال ما بود که فکر کردیم، تو یا فقط خوشگلی یا فقط بی رحم .... و همینطور اون و بقیه....! 

 

می رقصی و من با چرخش ات کیف می کنم اما دیگه می دونم... پشت پنجره  ها می کنم تا آدمک لبخند ظاهر بشه ...

 

 

121+48

 

-  می بینی؟ -

به دست هایم نگاه کن.

می بینی ؟

دست های یک آدم معمولی .

 

رد زخم های دور و نزدیک.

یادگار جنگ های ناگزیر .

پیاز و روغن ،

گوشت و چاقو

...

و شاید تو و من .

 

به دست هایم نگاه کن .

نخواه

چیزی را

که نتواند به تو بدهد .

                                                                    

همه چی از یاد آدم می ره ...(1)

 

 

خیلی چیزها از یاد آدم می ره ... خوبه شاید ...

اما امروز از خودم پرسیدم: بم از خاطرت رفت ؟ و اون چرای بزرگ ؟

 

 

پی نوشت: تولد محسن عزیز رو هم از یاد برده بودم تا Mail گروه رو دریافت کردم. محسن کسی هست که بتونم بش بگم تولدش رو از یاد برده بودم و با تاخیر بش تبریک بگم...

چه دخترک خاطرش باشه و چه از یادش بره آرزو می کنه این آقا (۲) هرجا هست خوب باشه !

 

و البته برای ترگل عزیز ! با خونه ای که خاطره ام ازش صمیمیت صاحباشه !

 

  1. قسمتی از شعر ح.پناهی
  2.  عکس رو از ن و پ ت س ه دزدیدم.

 

 

مادر

       مادر

                مادر ....

 

 

 

پی نوشت: به سومی که می رسم ، اشکم در می اد . .. هر بار !