این آخرین پست نیست

 

... ولی من شعر را دوست دارم

وقتی که دیوانه می شود

مثل ازدحام

مثل غوغای وحشی باران ماه می

 

من شعر را دوست دارم

وقتی که مثل مربایی سرخ

در دیگی قل قل می کند

و سنجاقک غافلی را ناگاه به درون می کشد ...

                                          یوگنی یفتوشنکو

 

... دارم وسایلمو جمع می کنم. کوله و کیسه خواب برای برنامه، که اگر برم. یه ساک سفری گنده قرمز پراز خرت و پرت! بزرگ تا مامان فکر نکنه- مثل همیشه- زود و یه شبه می خوام برگردم. چندتایی کادو و عیدی! میل و کاموا های عزیزمو هم می برم شاید چیز جدیدی بافتم تا هوا هنوز گرم نشده، لباس زیاد بر نمی دارم چون خیال دید و بازدید های بی معنا و لوس رو ندارم ... بیرون صدای طرق، تروق می آد و من تنهام! موزیک جینگولانی گذاشتم تا دلم نگیره ! چون از روزای آخر سال خوشم نمی اد و همینطور روزای اول سال !

 مسطوره هنوز سرکاره و شاید تا آخر وقت بمونه ! من هم این هفته تا دیروقت سرکار بودم ... ولی خوب بود، راضی ام! کار رو دوس دارم نماد استقلالیه که همیشه خواستمش! حتی اگه کوفته و خسته و آش و لاش برگردم و بیفتم تو رختخواب! رییس قبل رفتنش به مالزی عیدی ها رو داد با اینکه می دونم وضع شرکت زیاد خوب نبود، کلی هم باهامون صحبت کرد و بهمون امید داد. خیلی بهش احترام می زارم. یه آدم امیدوار، تلاش گر و مثبت!

مکافاتی دارم تو انتخاب کتاب هایی که می خوام ببرم. همه رو پخش و  پلا کردم و به زور سعی می کنم انتخاب کنم: لذات فلسفه ، زنانی که با گرگها می دوند، جامعه نخبه کشی، صید قزل آلا در امریکا، تبارشناسی اخلاق نیچه عزیز، مهمانسرای دو دنیا، برادر کشی، سلاخ خانه شماره پنج، زنان عاقل کوتاه نمی آیند، خاطرات یک گیشا، مجله هفت، مجله شهروند ،مجله نگاه نو ! یه کتابی راجع به اورول... اما قسمت خیلی سخت انتخاب کتاب شعره ! اصلن نمی تونم انتخاب کنم ولی خیلی دلم می خواد ! درمونده شدم!

بلیط نداریم و همینطوری توکل به خدا راه می افتیم ! J یادم باشه دخترا رو هم بزارم پایین تا همسایه مهربان به اونها هم آب بده !

امسال سال خوبی بود؟ ! نمی دونم! سال آینده ؟! نمی دونم! ولی یکی دوتا کشف اساسی کردم در خودم! چند تایی توانایی که نمی شناختم، تجربه های خوب/ بد با ارزش، یکی دوتا ضعف بزرگ که باید یه فکری به حالشون کنم. نمی تونم بگم همه کسانی که بدی دیدم ازشون رو می بخشم، چند نفری در زندگی ام هستند که قابل بخشش نیستند .... اما برای خودم آرزو می کنم تا قلبم  بزرگ بشه و فراموش کنم اگه نمی تونم ببخشم. برای کسانی هم که از من دل چرکین هستند آرزو می کنم که این حجم از درونشون با چیز بهتری پر بشه ... و بچه هایی که هنوز در بندند ، آرزو می کنم دست کم شب های عید دست از آزار و اذیتشون بردارند ...

 

پی نوشت: در کل از بحثی که در گرفته خیلی خوشحالم! این انتظاریه که از فضای مجازی دارم، شنیدن نظرای متفاوت، شاید کمی تمرین دموکراسی! کمی که اوضاع ام مرتب بشه فکر می کنم و دلایلمو واسه رضا می نویسم و جواب سوالای احسان رو هم می دم. از لحن نگاری خوشم نیومد یه تمسخر آشکار! مثل لحن احسان ! جالبه که احسان خودش این موضوع رو فهمیده و بهش عکس العمل نشون داده ! J

 

پی نوشت برای علی ذهن مخشوش: می دونی، به نظر من زندگی در کل دور مسخره و تکراری و پوچیه، اما به این معنی نیست که من نمی خوام از زندگی لذت ببرم و نمی برم! حالا می دونم که  وقتی تا وقتی که تصمیم دارم زنده بمونم و زنده گی کنم باید زندگی رو بپذیرم با همه اتفاقاتش! خوب و بد! سعی می کنم چنین باشه... من تو قسمت خوندنی هام هرچه که به نظرم خوندنی بیاد قرار می دم! از موسیقی قشنگ یا متنی قشنگ و طرح دوست داشتنی اوف عزیز ! چکار کنم که خبرها عمومن خوب نیستند دوست عزیز؟؟؟

 

پی نوشت برای مریم: خانومی کتابای بیشتری ازت دست منه که به محض خوندن بهت برمی گردونم !

 

پی نوشت برای بانو : بو و و و و و و و و و و و و و و و و وس !

 

123

 

 

1- مهین رفت ! L  با خودم می گم  این یه ذره دل مگه  چقده؟  که می تونه  این قدر وسیع، بزرگ بگیره ! به مهین می گم: بانو جان تو از اون آدمهایی هستی که بودنت اونقدر آروم و مطمئنه که اصلن به چشم نمی آد، اما واااای از نبودنت! این آدمها تو زندگی ام انگشت شمارند !

 

2- هر چی بالا و پایین کردم دلم راضی نشد برم رای بدم ... متاسفم خیلی هم ناراحتم!  اما هر چی به اون لیست نگاه کردم به عکسها و نام ها !  نشد که نشد !  

 

3- روزن ها یه مرثیه مازندرانی گذاشته ... خیلی به دل می شینه ! یه آهنگ دیگه هم آپلود کرده « تیکا*». اول این آهنگ چند ثانیه ای کسی للوا (Laleva ) می زنه! که یه جور نی ه! بسیار سوزناک و زیبا و دل نشین !

 

 

* اسم پرنده ای در مازندرانی

 

- مزرعه مانر -

 

    به لیست نگاه می کنم. داغ مهری ها و یقه شیخی ها  که حذف اند ... یه نگاه به خانوم ها می اندازم ... برام جالبه : نماینده دوره سوم ، پنجم ، ششم ... تو دیگه چجور آدمی هستی ؟ منطبق با هر شرایط ! در مقایسه با زنان توانمندی که می شناسم اینا هیچی نیستن ! ...

لبخند ها و عکس های روتوش شده ! می دونی ریا بدجور تو ذوق می زنه !... لیست رو رها می کنم می رم سراغ کافکا در ساحل .

انگار که نه انگار نیم ساعت پیش با کاوه بحث می کردم و سعی می کردم قانع اش کنم. خدا رو صدهزار مرتبه شکر که نپرسید چطوری ؟ ...

مسخره نیست: چیزی برای انتخاب وجود نداره و اونوقت می گن انتخاب کنید! سرنوشت باید از سر نوشت! می بینی ؟ معنای کلمات چه راحت عوض شد ؟

فضای انتخاباتی رو حال می کنی! خاک طاعون پاشیده اند انگار ! و این تنها قسمت حقیقی و راست جامعه ماست! ناامید! ناامید از بهبود! نا امید از تغییر ! و چه جنایتی بدتر از این، که امید مرد.

اخ ! جرج ارول عزیز ! چرا خدا تو رو از ما گرفت !

 

ّF R A M E

 

- گوش ات با منه ؟

 

- ها ! ! ؟

 

 

 

کی فکر می کرد روجا روزی از یه آهنگ سردار اورتاک خوشش بیاد .... J

از اونایی که مرحوم آقاجان بهشون می گف : بچه مزلف (؟؟؟)

 

 

 

پی نوشت: من چی دارم بگم ، به کسی که تو کامنت خصوصی منو متهم کرده به درد بی دردی ؟؟؟ ... هیچ !

 آقای شلمان ، بامزی ، کندو ، عسل ، موم .... یا هرچی ! من قرار نیس اینجا بنویسم تا دیگران رو قانع کنم که خوشبختم یا بدبختم ... یا چی هستم یا چی نیستم .... پشت اسامی مستعار متهم کردن دیگران خیلی راحته ... پیشنهاد من به شما آینه است و کمی سکوت ....! البته و صد البته مختارید ، مثل بقیه ! زندگی به کام !

 

- کدام ؟ -

 

مجازات سیزیف در هادس این گونه بود که او می بایست صخره ای بزرگ را بر روی شیبی

ناهموار تا بالای قله ای بغلتاند. و همیشه لحظه ای پیش از آن که به انتهای مسیر برسد،

 سنگ از دستش خارج می شد و او باید کارش را از ابتدا شروع می کرد...  تا ابد ...

                                          کدامی؟ سنگ یا سیزیف

 

- کودکی -

 

  

پی نوشت: شاید بهانه این عکس پایین رفتن دیروز باشد ... کاملن غریزی مثل یه حیوون وحشی، آروم آروم  زخمم رو ترمیم می کنم ... چقدر به نظرم قشنگن: غریزی ... وحشی ...

 

یادم بماند

 

از صبح تا حالا خشمم به نفرت... نفرتم به ترحم....  ترحم به درد  ... دردم به خشم ... تبدیل می شن توی یه دور تسلسل !  اما گریه نکردم !

حالا این بغض لعنتی ترکیده ! به خودم می گم تو اینجا چی کار داری !

من اینجا چی کار می کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من من من !

جواب هم معلومه هیچ چ چ چ چ چ !

من آدم اینجا نیستم  و اقعن نیستم... وگرنه بایست خیلی پیش از این عادت می کردم ... عین یه حیوون تیر خورده ام.... یا نه یه حیوون تیر خورده حتمن مثل منه ! می تونستم بکشمش ... می تونستم با انگشتام چشاشو درآرم و چه خوب شد راه افتادم ... چه خوب شد ...

می نویسم که یادم نره ! روجا به خاطر خدا یادت نره ! امروز یادت نره !

 

 

کیف سرخ و ...

 

- کیف سرخ و انگشتان گره خورده  -

 

 

فصل (1) :

در ساختمان باز می شود و دختر خارج می شود. موی رهایش، روی صورت بی آرایش با یک سنجاق رنگی تزیین شده... ابتدای روز است و خیابانها به افعی غول پیکری می ماند که آرام آرام چنبره باز می کند . دختر اما، شاد و رها به نظر می رسد. تبسمی می کند و مجله ای می خرد. آنسوی چراغ، منتظر تاکسی می ایستد.

کیف سرخ و انگشتان گره خورده  اش آخرین چیزهایی است که می بینم، در بسته می شود و ماشین راه می افتد.

***

فصل(2):

ماشین در بزرگراه ....

***

فصل(3):

ماشین ایستاده و نایستاده، در باز می شود و دختر پیاده می شود، خیلی محو دستی می بینم که مانتوی مشکی اش را کشیده. نمی شنوم اما چیزی می گوید، همان موهای رها روی صورت، اما تبسمی نیست؛ لبهایش را به هم فشرده و  می بینم که چانه اش می لرزد. پس از گامی، به عقب برمی گردد و محکم به در ماشین لگد می زند ... در ماشین بسته می شود  و مرد راه می افتد...

***

فصل (4) :

راه می افتد، کمی آنسو تر زیر  پل عابر می بینمش که ایستاده، دستش را به میله آهنی گرفته و روی پامچال های کاشته شده، استفراغ می کند.

کیف سرخ و انگشتان گره خورده  اش آخرین چیزهایی است که می بینم ...

***

 -  کثافت کثافت کثافت ....

 

سنتوری

 

آخرین فیلم هایی که تو سینما دیدم، ناامید کننده بود. جوری که مدتهاست که بی خیال سینما شدم... دیدم نرفتن بهتر از رفتن و حرص خوردنه! آخه قسمت جالب/ناجالب هم اینه که اغلب اطرافیان، از فیلمی که تو وسطش پاشدی اومدی بیرون؛ حسابی لذت بردن و تعریف می کنن! مثلن اخراجی ها! یا اون فیلم (چی بود اسمش؟)، راجع به اغفال دختر ها و دوبی و ...!!

وقتی نظرت با اکثر اطرافیان فرق می کنه، اون وقت آدم دچار تناقض می شه!

                                http://deltang.ir/images/santouri.jpg

سنتوری اون قدر خوش ساخت بود که منو با خودش همراه کنه (نه اینکه کشون کشون بکشه با خودش) البته در عجبم از آقای مهرجویی که چرا نتونست بازی بهتری از گلشیفته فراهانی بگیره ؟! اگرچه بقیه بازی ها هم جوری نبود که یه جایی در درونت بسوزونه ! علی مادر، برادر و پدرش، ...(در مقایسه، من بازی باران کوثری و مادرش، در خون بازی رو ترجیح دادم ) حتی یادمه در "مهمان مامان" کلی کیفور شدم از بازی ها ....

داستان هم برایم معمولی بود ...اما نمی فهمیدم چرا این آدم این کار رو می کنه ؟ بحث عصیان که مطرح نبوده، چون قبلش عصیان کرده بوده و زندگی خودش رو راه انداخته بوده ... با عشق اش زندگی خوبی رو داشته ... پس ابتلا به انواع اعتیاد چه توجیهی می تونه داشته باشه ؟ بی پولی ؟ این هم که نمیشه چون کمترین امکان واسه این آدم (که شهرتی هم داشته) تدریس بود ، وقتی که اجازه کنسرت یا ارایه آلبوم، داده نمیشه !... پس چی ؟ ...

در تمام مدت می گفتم : آخه چرا ؟ نمی دونم چی میشه آدم خودشو توی دیوارهای بلند محبوس می بینه و آسمون ازش دور و دور  و دورتر میشه ... اما این اتفاق می افته و اون دوره ، دوره سختیه ! اینو کم و بیش می فهمم !

 

پی نوشت : حکم ماهایی که شنبه ها سینما می رفتیم چیه ؟ J  

 

ف مثل ....

 

- ف مثل فانتزی... مثل نون شیرمال با پودر شکر -

 

دستهام توده  ژامبون ها و خیار شورها رو تند و تند خرد می کنه ... مکعب های کوچولو ... انگار که از بازو به بعد مال من نیست ... با خودم فکر می کنم چقدر خوب بود اگه دستهام خرد می کرد ... تنم  توی رختخواب بود ... سرم هم می نشست توی هال و فکر می کرد ... فکر که نه، خیالپردازی .... از این دنیاهای فانتزی تیم برتونی ... اوه چه کیفی می داد ...

 

 رها شدن خوبه و من دوست دارم رها شم ...  این دوست داشتن به این معنی نیست که نمی ترسم ... خیلی می ترسم ... روی پل عابر می ایستم و نگاه می کنم به بزرگراه ها که بهم می رسن و با هم پیچ می خورند ... فکر می کنم به ماشین ها، آدمها، با این عجله و سرعت کجا می رن ؟ آهای کجا می رین ؟ دلم می خواد همونجا دراز بکشم به سقف آسمون نگاه کنم و عبور و عجله رو حس کنم ... مثل یه نوزاد یا مثل یه مرده ...( چه فرقی می کند مثل چی ؟ )  بخوابم ...

 

 نه خیلی تند ، نه خیلی کند، من هم با شما سوار این جاده ام و حالا می دونم که قبل و بعد این عجله، چیزی نیست جز « هیچ » ... این جا ، بین زمین و آسمون ...معلق، من «هیچ » رو دارم ! بین پلکهام !!

 دلم می خواد رها شم ... خیلی زود... رها شم .

 

- گریه -

 

- گریه -

 

بالاخره شماره رو گرفتم و  بهش گفتم. ساکت شد، صدای نفسهاش می اومد، نا مرتب و خفه ... پرسیدم : " خوبی ؟  ( چرت گفتم. می دونستم، ادامه دادم ) می آم اونجا ..." پرید وسط حرفم : " نه من می آم ... تنهایی ؟ "  تنها بودم .

***

در رو باز کردم . هنوز به گریه نیفتاده بود . نشونه خوبی نبود . مستقیم رفت و نشست . تصمیم نداشتم حرفی بزنم ، سکوت و حضور بهترین کار بود.

***

جیغ کشید  و شروع کرد به فریاد زدن ... فقط پرسیده  بودم "چای یا آب ؟"  متهم ام می کرد به دلسوزی و ترحم . می گفت از چشمهام می خونه ... گفت از همه بدش می آد و بیشتر از همه از من ..." از چشم های مهربون تهوع آورت !"... دقیقن همینو گفت . و من ایستادم و  نگاهش کردم . . .

راه افتاده بودم سمت اتاق که صدای هق هق اش بلند شد.

***

کنارم دراز کشید . سرش رو گذاشت روی بازوم که قلاب کرده بودم زیر سرم . به سقف نگاه می کردم و صدای سکسکه هاش تو گوشم بود . . .

 

 

من پشیمان نیستم...

 

-  در خیابان های سرد شب -

. . .

من پشیمان نیستم

از من ، ای محبوب من ، با یک من دیگر

که تو او را در خیابان های سرد شب

با همان چشمان عاشق باز خواهی یافت

                                                   گفتگو کن

و به یاد آور مرا در بوسه اندوهگین او

                                 بر خطوط مهربان زیر چشمانت.

 ف.فرخزاد

 

 

                 

                                               تولدت مبارک پسر گنده ! ! :)