- تو بگو تکرار تاریخ من می گم...-

 

- تو بگو تکرار تاریخ من می گم...-

شهیدی برخاک خفته است

جوانی نوزده ساله.

روزها در زیر  نور خورشید

و شب‌ها در زیر ستارگان

در میدان بایزید استانبول

شهیدی بر خاک خفته است

در یک دستش کتاب درس

و در دست دیگر رویای او-

که آغاز نشده پایان گرفته است-

در بهار سال هزار و نهصد و شصت،

در میدان بایزید استانبول

شهیدی برخاک خفته است

او را گلوله زدند

زخم گلوله

بر روی پیشانی‌اش

همچون میخک سرخی شکفته است.

در میدان بایزید استانبول

شهید بر خاک خواهد خفت

خونش قطره قطره بر خاک

خواهد چکید.

تا زمانی‌که

ملت مسلح من، با سرودهای آزادی

از راه برسد

و میدان بزرگ را تسخیر کند...

آخرین شعرها- ناظم حکمت- رضاسید حسینی/جلال خسروشاهی

 

پی نوشت1: بابابزرگ اولین مرد زندگی‌ام بود و بی‌شک از تاثیرگذارترین‌ها... بابابزرگ رفتگر بود و من هنوز جاروی بلندش رو به یاد دارم و انگشت‌های زبرش که نون توی چای شیرین خیس می‌کرد و توی دهن ما می‌گذاشت یا پشتمون رو نوازش می‌کرد... آقای شهردار، سریع آدم ‌هاش رو می‌اورد، همه جا رو سریع رفت و روب می‌کرد... حتمی خون‌هم بوده... خون‌هایی که باید تمیز و پاک می‌شده...

پی‌نوشت2: دست کم هفته‌ای یه بار برای کلاسی می‌رم انقلاب. هر بار نگاهم به کف خیابون‌هاس... چه خاطراتی توی دل این خیابون‌هاس... چه خون‌ها...

 

 

- سلام. خوبی؟-

 

- سلام. خوبی؟-

نامه نوشته. نامه رو با" سلام. خوبی؟" شروع کرده. همین‌جا موندم. نامه‌س... تلفن که نیس که مجبور باشی پشت‌بندش بگی "خوبم!" یا:" ای زنده ایم شکر!" (بعدش، با خودت، یه جای اون هزارتو فکر کنی این شکر از صدتا فحش هم بدتره! یه جای دیگه توی همون هزارتو یه لبخندی فرمان داده بشه... اما کو گوش شنوا؟) همین‌جای نامه موندم.

یادت هست سه روز گریه می‌کردم که: "چرا من؟ چه بدی کردم در حق کسی؟ چرا اینجوری شد؟" مستاصل بودم. مستاصل! از اون بدتر خام.  اینقده سوال هست که جواب نداره دختر! حالا مونده تا ببینی تا بفهمی. حالا به اطرافم نگاه می‌کنم. استیصال و چرای لعنتی. جواب نداره! این" کاش" لعنتی رو هم بکن بندازش همون‌جایی که باید.

سر راهم، کنار پل گیشا یه پارک هست، نمناک و تمیز، با درختای بید... هی به سرم می‌زنه صبح‌ها که تو راه شرکتم، برم زیر درختاش دراز بکشم و بی‌خیال کار شم. شب‌ها خسته می‌خوابم و صبح‌ها خسته‌تر پا می‌شم.

یا هی به اون تخم‌مرغای خوشحال تبلیغات تلاونگ فکر می‌کنم که چرا خوشحالن؟ که می‌‌خوان سرخشون کنن یا توی قل قل آب جوش آب‌پزشون کنن؟... مسخره‌اس که به همه چیز شخصیت و روح می‌دیم. بعدش گرفتار می‌شیم. بابا اینجا روح آدم‌هاش مهم نیس اونوخ چسبیدی به این فانتزی‌ها!!! موقع برگشت توی خیابون یوسف‌آباد حجله می‌بینم. راستی فقط منم که این‌روزها حجله می‌بینم؟ زیاد نشدن؟ چقدر این روزها مردم جوان ناکام می‌میرن؟ اون‌وقت ماهاکه می‌مونیم، کامیابیم؟

هی... هی... پسر!!! من مقیاسم کاوه‌اس واسه پسرای سن و سال تو! می‌شه‌چن؟ 69-70؟ کاوه کی بزرگ شد؟ تصویری دارم از مامان که رفت توی اتاق پذیرایی دور از شلوغی به کاوه شیر بده، بلکه بخوابه! بعد یه مدتی رفتیم دیدیم مامان با سینه باز خوابش برده و کاوه چهار دست و پا می ‌چرخه... کی بزرگ شدی؟ کی برای اولین بار ریش تراشیدی؟ یه تیر توی سر... یه تیر توی قلب! اصلن گیرم همه چی تموم شه، خاطره شه... تاریخ شه... دیگه این خیابون‌ها، باد و بهار بی خنده تو و مانند تو می‌ارزه؟ می‌ارزه؟

انگاری همه چی واسه من با تاخیر شروع می‌شه بعد یه مدت تازه کم‌کم می‌فهمم که: یعنی چی... چی شد؟

 می‌دونم می‌دونم... دارم فقط می‌بافم. گفتم راجع به استیصال، نگفتم؟

 

 

 

-داغ-

 

- داغ-

مادرش... مادرش...

 

 

-تست-

 

 

اینجا قاطی کرده...

- روزانه 17و 18 تیر88-

 

- سفر یه روزه‌ای بری عسلویه... هوای گرمش رو ببینی و از اون گرم‌تر، مهربونی مردم‌اش... خوش‌شانسم لابد که یکی از میزبانانم از اهالی دیر و کالوست و دایی یکی از شاگردها. دعوتم می‌کنه برای دیدن اونجا... و بدشانسم که وقت نیست و دیدار موکول می‌شه به دفعه بعد -که معلوم نیست کی باشه...!

- راس نایبند... ماه زیر غبار ... بوی دریا

- ظاهرا که اعتقاد به جن و پری توی جنوب طرفدارای خیلی بیشتری داره... همراهانم داستان‌ها تعریف می‌کردن از مشاهدات عینی زنان زیبارو/زشت ی که امتداد موهاشون به زمین می‌رسیده... همون‌جا که بیننده متوجه پاهای عجیب شون می‌شده و بعدش هم غش، ضعف و یا فرار!

- وبلاگ تلخ مثل عسل از ترس نوشته... باید بگم اگه او " گت آغوز بی‌دله" ست من فقط " آغوز بی‌دله" ام!!! :)... هربار که نیت کردم برای خیابون رفتن، پاهام لرزیده، نمی تونم قایم کنم که میون نیت تا عملم، چه دره مخوفی از ترس زیر پاهام بوده...

اما 18تیر روزی نیس که بشینی و فقط بترسی... گیرم که با ترس راه بیفتی... با ترس فرار کنی و فریاد بزنی: "بدو بدو... دارن می‌آن!" دختری رو بغل کنی تا از دست‌رس مرد هتاک و وحشی لباس شخصی دورش کنی... به هن و هن بیفتی... مردها و زنان میان‌سال رو ببینی... از وحشت بپری توی اتوبوسی... باتوم زدن بی‌رحمانه مردانی رو ببینی که شنیده بودی نرم‌تر از دیگران می‌زنند (ای وای که اگه نرم اینه، سخت چیه!)... پسری رو ببینی که میون عده‌ای چماق‌دار گیر افتاده لباس هاش پاره و پوره... خون و خاک! ...نامرد موتورسواری از همون یه لحظه رد شدن از کنارش استفاده کنه و باتوم رو با شدت فرود بیاره... بترسی و دندون‌هات از غیظ بهم ساییده بشه... دود بخوری و فرار کنی... بوق بوق بوق ... ویراژ موتور سوارها با چماق‌ها توی پیاده‌روها!... دختر کوچیکی از ترس گریه می‌کنه...

و نگران باشی که حتما قبل تاریکی هوا به خونه برسی...

گیرم که بترسی اما باید راه بیفتی. حتی اگه یه عابر ترسو باشی...

- ... رسیدی! ...دختر عابر ترسو، تو رسیدی خونه!

 

 

- کشف -


- کشف - 

 پوزخند= پوز + خند




- شنبه روز بدی بود-

 

- شنبه روز بدی بود-

خونه رو تمیز کردم. با وسواس می‌چرخم اگه مویی روی سرامیک مونده باشه با دست ور می‌دارم...یه قابلمه قرمه سبزی باز گذاشتم و زیرش شعله پخش‌کن گذاشتم تا حسابی جا بیفته، گاه‌گداری بهش سر می‌زنم و به غل زدن آرومش نگاه می‌کنم. روغنش از تیرگی به سیاهی می‌زنه... گیرم که میهمانی نداشته باشم، گیرم که برای خوردنش برنامه‌ای نباشه اما آشپزی آرومم می‌کنه... هوس کرده بودم خونه بوی بادمجون سرخ‌کرده بگیره، شاید برای کشک بادمجون... سر حوصله بادمجونا رو سرخ می‌کنم و روی هم تلنبار می کنم.

کتاب خوندن رو شروع نکردم... اما مطلبی خوندم از مصاحبه با یک ساواکی... گفته بود که خشونتشون ربطی به اغفال یا جهل یا هیچی نداره ( کاملش توی ریدرم هس)... موافقم. مگه نه اینه که قدرت وسوسه‌انگیز ترینه میون شهوت، ثروت و شهرت. پریشب تا دیروقت توی شرکت مونده بودم، موقع برگشت مرد چماق – و نه باتوم- به‌دستی رو دیدم که ساعت 11 شب توی خیابونی که که عابری نبود برای ماشین‌ها چماقش رو تکون می‌داد... و قسم می‌خورم که لذت می‌برد... برق چشماش ربطی به ایمان یا اطاعت یا هرچی نداشت... فقط لذت بود. برق لذت! که تشخیص‌اش کاری سختی نیست.

شال نارنجی رو شکافتم و دوباره می‌بافم... اگرچه موقع بافتن، هزار فکر از ذهنم می‌گذره... اما آروم می‌شم، اما شب‌ها خواب می‌بینم و خوابم پر از صحنه‌ها و صداهاست! صدای موتورها که ویراژ می‌دادن توی کوچه وقتی که اینجا رو بسته بودن، صدای الله اکبرها و مردی که نعره می‌زد و خون و عکس آدم‌های لهیده... و یکی که می‌گه هیس... هیس... ما فقط اعتراض داریم و نباید بهانه‌ای به کسی بدیم...

دوباره به قرمه سبزی‌ سر زدم! گاهی- البته به ندرت- فکر می‌کنم من مامان خوبی می‌شدم. :)

 

- این نیز بگذرد-

 

- این نیز بگذرد-

1- تکلیف آدمی مثل من چیه؟ که کافه پیانو رو خونده، بدش که نه!!! خوشش هم اومده و برای یکی و دو نفر هم کادو خریده، اما برای کتابخونه خودش نخریده که حالا پس بده؟

2- نوجوون بودم که اسم مایکل جکسون رو از معلم پرورشی شنیدم. Liberian girl و Little Susie و Dirty Diana... این ‌آهنگ‌ها هم لابد می‌شن قاچی از نوجوانی دختری!

3- و برای به آقایی که منو تهدید کرده:"...خیلی خیلی خوشحالم اون‌روز که داعیه طرفداری از حقوق زنان رو داشتی و برای کمپین امضا جمع می‌کردی، لحن همراه با تحکم‌ات باعث شد که امضا نکنم و بگم که نمی‌خوام کسی مثل تو برای حقوق زنان رای جمع کنه... حالا هم که آدما رو به "معرفی به سباه" تهدید می‌کنی!

من خوشحالم آقا!