- تو بگو تکرار تاریخ من می گم...-
- تو بگو تکرار تاریخ من می گم...-
شهیدی برخاک خفته است
جوانی نوزده ساله.
روزها در زیر نور خورشید
و شبها در زیر ستارگان
در میدان بایزید استانبول
شهیدی بر خاک خفته است
در یک دستش کتاب درس
و در دست دیگر رویای او-
که آغاز نشده پایان گرفته است-
در بهار سال هزار و نهصد و شصت،
در میدان بایزید استانبول
شهیدی برخاک خفته است
او را گلوله زدند
زخم گلوله
بر روی پیشانیاش
همچون میخک سرخی شکفته است.
در میدان بایزید استانبول
شهید بر خاک خواهد خفت
خونش قطره قطره بر خاک
خواهد چکید.
تا زمانیکه
ملت مسلح من، با سرودهای آزادی
از راه برسد
و میدان بزرگ را تسخیر کند...
آخرین شعرها- ناظم حکمت- رضاسید حسینی/جلال خسروشاهی
پی نوشت1: بابابزرگ اولین مرد زندگیام بود و بیشک از تاثیرگذارترینها... بابابزرگ رفتگر بود و من هنوز جاروی بلندش رو به یاد دارم و انگشتهای زبرش که نون توی چای شیرین خیس میکرد و توی دهن ما میگذاشت یا پشتمون رو نوازش میکرد... آقای شهردار، سریع آدم هاش رو میاورد، همه جا رو سریع رفت و روب میکرد... حتمی خونهم بوده... خونهایی که باید تمیز و پاک میشده...
پینوشت2: دست کم هفتهای یه بار برای کلاسی میرم انقلاب. هر بار نگاهم به کف خیابونهاس... چه خاطراتی توی دل این خیابونهاس... چه خونها...