29/6/87

 

 پس نوشت: فریده لاشایی؟!! از نقاشی چیزی نمی دونستم.

نجواهای شبانه رو تموم کردم. دومین داستانی که از ناتالیا گینزبورگ خوندم. بعد چنین گذشت بر من. ترجمه اش کار فریده لاشایی یه. فریده لاشایی رو از کتاب داد بی داد می شناسم که راجع به خاطرات زنان زندانی سیاسی قبل از انقلابه. کتاب دو جلدی که جلد دومش هیچ وقت منتشر نشد... اگه درست خاطرم مونده باشه پزشکی می خونده قبل اینکه درگیر سیاست بشه... یه داستان خوب هم داره شال بامو...  توی یادداشتی بر چاپ سوم نجواهای شبانه نوشته:

"امروز که این کتاب را بازخوانی و برای چاپ سوم تقریبا از نو ترجمه می کنم، دیگر گینزبورگ نیست. فقط می توانم بگویم سعادت هم دوران بودن با انسانی چون او کمک می کند تا "دوران" را بگذرانم." 

پاشده رفته ایتالیا و گینزبورگ رو دیده... زبان ایتالیایی یاد گرفته تا بتونه کتابهاش رو از زبان خود نویسنده برگردونه... نکته همین جاست... دلم می خواد یکی از این آدمها رو از نزدیک بشناسم آدمهایی با این همه شور... شوری که تو رو تشویق به یادگیری یه زبون جدید می کنه... شوری که سرایت کنه و درگیرت کنه... چیزی که نقش نباشه تصنعی نباشه. زنده باشه از گوشت و پوست و خون، نه در قالب موجود اساطیری. این شور رو درک نمی کنم در حالیکه آرزوشو دارم.

 

- طرح-

 

- طرح-

از بهار تقویم می ماند؛

از من

استخوان هایی که تو را دوست داشتند.

                                                     الیاس علوی

 

- چیزی باش که هستی-  

 

- چیزی باش که هستی-  

...زنی که می خواهد داستان بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد.

... بعد خیلی با احتیاط و پاورچین پیش رفتم و آهسته زمزمه کردم، او در ضمن باید یاد بگیرد که بدون تلخکامی به آن خودپسندی ها، یا بهتر بگویم، به آن خصوصیات عجیب و غریب جنسیت دیگر بخندد. زیرا در پشت سر ما نقطه ای به اندازه سکه یک شیلینگی وجود دارد که خودمان هرگز نمی توانیم آنرا ببینیم. این یکی از خدمات ارزنده ای است که یک جنسیت می تواند برای یک جنسیت دیگر انجام دهد، یعنی می تواند آن را در پشت سر آدم توصیف کند. تصورش را بکنید که مردان با چه انسانیت و مهارتی از اولین دوران ها آن نقطه تیره پشت سر را به زنان نشان داده اند! ... تازمانی که زنی (زنان) آن نقطه را توصیف نکرده هرگز نمی توان تصویری واقعی از مرد ترسیم کرد...

مردان برای او دیگر جناح مخالف نبودند، لازم نبود وقتش را با پرخاش کردن به آنها هدر بدهد، ... ترس و نفرت تقریباً از بین رفته بود...

 به او گفتم، اگر بایستی دشنام بدهی، مسابقه را باخته ای .انگار تمام پولم را روی او شرط بسته باشم به او التماس کردم: " فقط به فکر پریدن باش!" او مثل پرنده ای از روی مانع پرید. اما بعد از آن مانعی دیگر بود و مانعی دیگر. نمی دانستم طاقت دارد یا نه؟ زیرا تشویق ها و فریاد ها اعصاب خرد کن بود...

... هر آنچه با تعصب آگاهانه نوشته شود محکوم به مرگ است. نمی تواند بارور شود.

... در حال حاضر به مراتب مهمتر است که بدانیم زنان چه مقدار پول و چه تعداد اتاق در اختیار داشتند تا درباره قابلیتهای آنها نظریه پردازی کنیم...

... قرار دادن جنسیتی در مقابل جنسیتی دیگر و خصوصیتی در مقابل خصوصیتی دیگر و خود را برتر و دیگران را حقیر شمردن به مرحله ای از زندگی انسان تعلق دارد که به مدرسه خصوصی مربوط می شود. در این مرحله "دو طرف" وجود دارد و یک طرف باید طرف دیگر را شکست بدهد  و ایستادن در جایگاه افتخار و گرفتن گلدانی زینتی از دست شخص مدیر مدرسه بی نهایت مهم است.... تازمانی که شما آنچه را می خواهید می نویسید، هیچ چیز دیگری اهمیت ندارد، هیچ کس دیگر نمی تواند بگوید آنچه شما می نویسید تا سالیان سال اهمیت خواهد داشت یا فقط چند ساعت. اما فدا کردن مویی از تخیل شما یا سایه ای از رنگ آن، به ملاحظه مدیر مدرسه ای گه گلدانی نقره به دست دارد یا استادی که خط کش اندازه گیری در آستین دارد، خفت بارترین خیانت هاست...

... می خواهم به اختصار و بدون تکلف بگویم بسیار مهم است که خودمان باشیم نه هیچ چیز دیگری ...

                                     اتاقی از آن خود- ویرجینا وولف- ص.نوربخش-  انتشارات نیلوفر

 

پی نوشت: هر کلمه و هر خط رو با لذتی می خونم که کم نظیره... زنی صد سال پیش چیزی نوشته که به من چیزی می ده که در تمام تاریخ از من گرفته شده و جایی- در یک کابینت مخفی- از من پنهانش کردند.  حالا می دونم که اشتباه نمی کنم اگر معتقدم هنوز در اول راه هستیم و چند ده سال  در مقایسه با صدها سال، ابتدای راهه .

و اینکه وارد شدن در "جنگ اثبات خود برای جامعه مردسالار" نه تنها راه درستی نیست که بدترین راهه ... و امیدی که به من منتقل میشه و اگه بخوام روراست باشم غروری که سرشارم می کنه...

 صد سال پیش زنی بدون تعصب و غرض ورزی نظرش رو گفته و این درحالیه که ترس از دست دادن برتری بر نصف جمعیت جهان جامعه مردسالار رو  وحشت زده کرده...

هی ویرجینیا وولف من خیلی خیلی خوشحالم که انسان بودن رو یادآوری می کنی و نه جنگ و نه خشم... به کار وتلاش تشویق می کنی و من هرگز اثری از انفعال نمی بینم...

چقدر از خوندن این کتاب خوشحالم.

 

 

- یک آهنگ -

 

می خواستم در آغوشت بگیرم ...

 

همونطور که گوش می دم به دست نوشته ها نگاه می کنم... به قلم خوردگی ها...

چرا زندگی ها پر از تکرار هایی اند، که هرگز تکراری نمی شن؟

 

- احساس خفگی -

 

 - احساس خفگی -

یه روزی همین خباثت های کوچیک همه وجودم رو پر می کنه، مونده و متعفن... اون روز می میرم. نه به این راحتی... نه به این زودی... مدتها طول می کشه ... مدت ها...!!! و من آروم آروم می بینم که سنگین تر می شم با چیزهای کوچیکی که هیچ وزنی ندارن! کی باورش می شه؟!!

 می دونی بعضی ها خوش شانس اند، یهویی می میرن، با یه تصادف یا تو خواب یا از مرگ عزیزی... اما خیلی ها هی سنگین و سنگین تر می شن از چیزهای بی وزن...

هرچی نفس عمیق هم بکشی یه گوشه هست که انگار هیچ هوایی بهش نمی رسه... پووه !

 

-يرما-

 

                                 نمايش يرما

                                                             يرما

                                      

- از اینجا تا زیمبابوه .... -

 

- از اینجا تا زیمبابوه چقدر راهه؟ -

 

خبر: اسكناس‌هاي 50 ، 100 و 200 هزار توماني تا اسفند !!!

من گفتم: زیمبابوه ؟؟!

من بهشون خندیدم؟!! من براشون گریه کردم؟!!

-MOTTO-

 

                        

-Motto-

In the dark times

Will there also be singing?

Yes, there will also singing

About the dark times.

                                    B.Brecht

- یک دو سه -

 

- یک دو سه -

1-    هدی – همکارم - دو هفته است که نی نی دار شده، از اونجایی که حسابدار شرکت و ایضاً عروس مدیرعامل هم هست. دو سه روزیه که دوباره داره می آد و یواش یواش به کارها می رسه... دخترک هم تو Carrier لالا می کنه و منم هی میرم پیشش و دم می گیرم: زردآلو... شفتالو... نی نی...

 

2-       ببین امروز تو پله های شرکت، قاطی خرده ریزای دور ریختنی بعد اسباب کشی، چی پیدا کردم:

BRECHT POEMS PART ONE (1913-1928), BRESHT POEMS PART TWO (1929-1938)

خوندن شعرای برشت؟!! ... اونم انگلیسی .... پووه! چه امید عبثی! اما این یه نشونه اس و من – می دونی که – به نشانه ها معتقدم! :))

 

۳-       بوی پاییز رو که حتمن حس می کنی؟!

 

پی نوشت: این آهنگ و شعرش... !!!

 

-محسن رفت-

 

محسن هم (از ایران) رفت... (اینم تلطیفش! واسه گل روی شما :))

               عکس:محسن

 

پی نوشت1: خیلی ها رفتن، دارن می رن... هفته ای، ماهی یه بار گوشیتو چک می کنی و شماره کسایی که دیگه نیستن رو پاک می کنی.. اما بعضی آدمها، بعضی دوست ها، وقتی می رن، انگار یه غول در حد خدا، دل آدمو گرفته تو دستش و می چلونه! این حس وقتی نگار داشت می رفت هم، بهم دست داده بود و همه می گفتن:" بر می گرده همه چی مثل قبل میشه... !" برگشت؛ ولی هیچ چی مثل قبل نشد.

حالا می دونم هیچ وقت، هیچ چیز مثل قبل نمیشه...

اما تمام اون شب نشینی های بی غل و غش، تمام اون حرفها و بحث ها، خوندن ها، رقصیدن ها... همه اون خاطرات هست و من خوشحالم، حتی حالا که میدونم هیچی مثل قبل نمیشه!

شاد باشی و شاد بُزی!  محسن عزیز دوست داشتنی :)

پی نوشت2: دیدی بالاخره منو ژاندارک نبردی و من آرزو به دل موندم!  : (

 

 

- ملاقات با یک مرد خیلی چاق -

 

- ملاقات با یک مرد خیلی چاق -

مرد چاق است. از آن چاق های گوشت شل که هر تکانی، موجی در توده اش ایجاد می کند و تو را یاد یک چیز ناخوشایند می اندازد نه... راستش یاد خیلی چیزهای ناخوشایند، که البته مردهای لاغر و شاید زنها هم انجام می دهند اما نمی دانی چرا فقط با دیدن مردهای چاق گوشت شل یاد آنها می افتی؟ و چه لاغرها و چه چاق ها، همه را پای آنها می نویسی...

لبخند می زند و مودبانه در ماشین را باز می کند و باد کولر را به سمت تو برمی گرداند. و گاه گداری هم با لبخند رویش را به تو بر می گرداند. نگاه تو خیره به چین های غبغب اوست که سربرگردانده. یک لبخند احمقانه می زنی... دوباره تصویر سازی های ذهن ات شروع می شود از تمام کارهایی که می توان به مردهای چاق گوشت شل نسبت داد...! که البته نسبت هم می دهی.

چیزی می پرسد که نشنیدی و با همان لبخند احمقانه می خواهی که دوباره تکرارش کند. ترا به شام دعوت می کند و تو به سختی آب دهانت را قورت می دهی و تمام سعی ات را می کنی که به حرکت زبان در دهان مرد توجه نکنی که البته ممکن نیست. لبخند می زنی و به بهانه ای دعوت را رد می کنی...

***

از پله های ساختمان که بالا می روی، باخودت فکر می کنی که مرد خیلی چاق حتمن باید داستانی راجع به ملاقات با دختری با لبخند احمقانه بنویسد.

او را درحال نوشتن تصور می کنی...

شاید داستان...

 

- قول-

 

- قول -

هرگز فرصت بوسیدن و بغل کردن رو از دست نده... و فرصت گریه کردن...

و هرگز  پشیمون نباش از بوسیدنی و آغوشی و اشکی... به من قول بده!

 

- برای کاوه و شادی ی  که به من داد-

 

 کاوه

چشمت دنبال طلا بود... می دونم، از صدات معلومه! اما پسرجان من خیلی خیلی خیلی خوشحالم. بابت اولین مدال کشوری ات! حتی الان که می نویسم پر از غرورم! و تمام امروزم از تلفن صبح ات که با شادی خبر پیروزی به تمام حریف هات و رسیدن به فینال، رو دادی پر از اضطراب و شادی و غرور بود... بابت این روز مرسی...

 می دونم که فردا روزی، بارها، با غرور بهت نگاه می کنم و توی دلم می گم: این برادر کوچولوی منه!

 

 

- دیگر صدای تیشه ...-

 

- دیگر صدای تیشه ...-

فرهاد      {ایستاده به چنار تکیه می کند} ای که زمان نام داری... زمان... که نمی دانم در بذری که جوانه می زند هستی، یا در بال مرغان، یا در پای موران... هر کجا هستی باش، اما گذرت هر روز از روز پیشین پرشتاب تر باشد، تو هرچه پرشتاب تر، پر توان تر و تندتر بگذری، چشمه ها به آب و من به شیرین نزدیک تر خواهیم بود.

زمان       و  به پیری و مرگ هم

فرهاد      تو این حکایت را برای آنهایی بگو که از زندگی می ترسند... تو زودتر بگذر. تندتر برو... شتابان تر بگریز...که روزهای آینده، هرچنانی که باشند، شکل زیباتر روزهای گذشته هستند.

 

 فرهاد،شیرین، مهمنه بانو و آب سرچشمه کوه بیستون – ناظم حکمت- ثمین باغچه بان

 

-...-

 

- ... -

چی باید می گفتم؟ ...پشیمونم ؟!!!

                                                    وقتی نبودم.