- ملاقات با یک مرد خیلی چاق -

مرد چاق است. از آن چاق های گوشت شل که هر تکانی، موجی در توده اش ایجاد می کند و تو را یاد یک چیز ناخوشایند می اندازد نه... راستش یاد خیلی چیزهای ناخوشایند، که البته مردهای لاغر و شاید زنها هم انجام می دهند اما نمی دانی چرا فقط با دیدن مردهای چاق گوشت شل یاد آنها می افتی؟ و چه لاغرها و چه چاق ها، همه را پای آنها می نویسی...

لبخند می زند و مودبانه در ماشین را باز می کند و باد کولر را به سمت تو برمی گرداند. و گاه گداری هم با لبخند رویش را به تو بر می گرداند. نگاه تو خیره به چین های غبغب اوست که سربرگردانده. یک لبخند احمقانه می زنی... دوباره تصویر سازی های ذهن ات شروع می شود از تمام کارهایی که می توان به مردهای چاق گوشت شل نسبت داد...! که البته نسبت هم می دهی.

چیزی می پرسد که نشنیدی و با همان لبخند احمقانه می خواهی که دوباره تکرارش کند. ترا به شام دعوت می کند و تو به سختی آب دهانت را قورت می دهی و تمام سعی ات را می کنی که به حرکت زبان در دهان مرد توجه نکنی که البته ممکن نیست. لبخند می زنی و به بهانه ای دعوت را رد می کنی...

***

از پله های ساختمان که بالا می روی، باخودت فکر می کنی که مرد خیلی چاق حتمن باید داستانی راجع به ملاقات با دختری با لبخند احمقانه بنویسد.

او را درحال نوشتن تصور می کنی...

شاید داستان...