- سیب -

 

                           سیب

- سیب-

سیب قرمز را پوست می کند، یک تکه...! با چشم های خیره منتظر می ماندم. به محض رها شدن پوست، یورش می بردم تا این معجزه را لمس کنم، همچنان که چشمهام را با اشتیاق به دستهای معجزه گرش می دوختم.

چقدر قوی بود و توانا، چقدر کودک بودم و مشتاق...!

 

- اتفاق خوب من باش -

 

- اتفاق خوب من باش -

 

خودتو از من بکش بیرون. این خون، گریبانگیرت می شه. خون نفرینه! برو ... دارم می رم، کی؟ تا دو ماه دیگه، دنبال کارام هستم. ببینمت؟ می بینی؟دارم اصرار می کنم. به اندازه کافی مستند هست؟ {خنده}... بیا تو هم قبول کن. به خدا اینقدر راحت می شی، همه این سوالات جواب پیدا می کنه، بی جواب هاش هم که جوابش اینه "حتمن یه حکمتی داره!" ... آدمها بسته های مختلف و  مجزا هستن، این ناپیوستگی باعث کمترین آسیب و بیشترین انعطاف پذیری می شه، وگرنه ما هم  خیلی وقت پیش، عین دایناسور ها منقرض شده بودیم. ساعت چنده ؟ 3. پووه! چه دیر!... امروز عقد کردن؟ ماشاء الله چه روز پر برکتی؟ تولد کی بود؟ حضرت ابوالفضل. گمونم تا آخر سال همه عاقبت به خیر می شیم {خنده}... راضی هستی؟ آره. هوم! راستش من باهاش می خوابم، سه ساله، به کسی نگو خب؟ باشه ... چشمام شده قوطی سوزن ته گرد، زق زق می کنه، شب کابوس زنی رو دیدم که همش لبخند می زد... تو خیلی مهربونی. چه رنگی پوشیدی؟ آبی و سورمه ای. معتاد صدات شدم ... خواب کسی رو دیدم. واسه نماز صبح بلندت کنم؟... من به رابطه سالم اعتقاد دارم. رابطه بدون ۳ک۳. با من قرار date می زاری؟... هنوز ناراحتی ازم؟ نه راستش اصلن یادت نبودم.... این همه پول رو کجا می خوای ببری؟ توی گور؟ برو صاف تو صورت اش بگو! ای بابا آدم که مرد، دیگه مرد... یه وقت به من زنگ نزنی، انگار که نه انگار منم هستم ... خدایا کمک ام کن! خدایا خودمو می سپرم دستت.... دیگه باهاش شوخی نکن خره! بهش برمی خوره! ... چی شده؟ شوهرش صبح تصادف کرده مرده. راستی این قضیه "هرچی سنگه، پای لنگه رو چه جور توجیه می کنی؟" ... واسه چی اینقدر هوا گرمه؟ من دلم واسه پاییز تنگ شده ... درس می دی ؟ آره. شرایطش چیه؟ ماه پیش کم آوردم ... "نشد، چون من نخواستم!" نگفتم از این پسره بدم می آد؟ چطور تحمل می کنی؟ ای بابا اونقدرها هم بد نیس! ...زنگ زده واسه پول، جوابشو نداده. خوب شد من زنگ نزدم. باور نمی کنم! نمی خوام باور کنم!!! پول داری؟ نه ندارم، ولی می پرسم برات... انجیل میگه همه آدمها گناه کارند. تو که همش چس دود می کنی... خواب دیدم مردم، اما حرف می زدم با مورچه ها و کرم ها، یه چیزی تو دلم ریشه می زد و ریشه هاش غلغلکم می داد، تعبیرش چیه؟ می دونی؟... فراموش شدم؟ اتفاق خوب من باش! بیفت! {خنده}

چرا  ساکتی؟ ...حرفی ندارم بزنم.

 

شاید داستان...

 

- دنیای غیر قانونی و پوست های سفیدتر!-

 

- دنیای غیر قانونی و پوست های سفیدتر!-

 

سوال اینه که چرا مردهای بیش فعال ملقب به "دون ژوان" می شن؟ و زن های شاید فعال، در مثبت ترین حالت "هوسران"؟ یکی مثل کلئوپاترا؟!

حالا، امروز اطراف ما پر از دون ژوانه و از کلئوپاترا اثری نیست، تنها چیزی گه گفته می شه و دیده می شه ... حنده اس؟ به خاطر فعالیت غیرمجاز...؟ ...اوه نه.. ، شاید به خاطر یک رنگ! مثلن دستی که پوست سفید تری از دست یک زن مورد انتظار داره؟

 

اصلن معادل این کلمه برای مردان وجود داره؟ و اگه هست به همین اندازه بار منفی در خودش داره؟ نمی خوام باشه و بار منفی برابری داشته باشه...  

فقط برام جالبن کسانی/مردانی که این کلمه رو برای/درمورد  یک زن بکار می برند ...شاید حتی توی خیابون... به زبون، به نگاه و به عمل...

 

نگاه کردن بهشون جالبه .... درست وقتی که این کلمه رو می گن... فکر می کنن... یا عمل می کنن!

 

شعر سرشارم می کنه... سرشار

 

... جدایی چنان بین ما فاصله انداخت

که انگار

تو چیزی نبودی

                 جز خیالی در افق های دور

جدایی به گمان خود

               بین ما فاصله انداخت

 

اما تو که یک نفر بودی

بسیار شدی و

در قلب من ماندی.

بنی خزری- رسول یونان

 

 

پی نوشت: این روزها سرم شلوغه ولی دلم پر می کشه واسه شعر... وای از فرصتی که پیش بیاد.

سلام... سلام شب...سلام روز...

 

و مهربانی را تنها در ازای مرگ ارزانی می کنیم.

 

...

چه چیز زندگی را از مایاکوفسکی گرفت؟

چه نیرویی تپانچه را دردستش گذاشت؟

در صدایش پیداست

تقدیم زندگی

             شاید برای ذره ای مهربانی.

آدمها به آزار هم مشغولند

                      و مهربانی را

                       تنها در ازای مرگ ارزانی می کنند.

یوگنی یفتوشنکو- نسترن زندی

 

 

 

پی نوشت1: ..... و شاید برای آیدین سمفونی مردگان ...

 

پی نوشت2: موج خشم رفته و من حالا بهترم. اما به این معنی نیس که از فردا واسه جدال فرسایشی کلمات آماده ام... جدال "روسری مارک گوچی و روسری دو تومنی کنار خیابونی که خیلی فرق دارن..." جدال " دانشگاه دولتی و دانشگاه آزاد که خیلی فرق ندارن"، "شوهر پولدار مکش مرگما تور کردن و فرق اساسی اساسی اساسی اش باکسایی که شوهر گیرشون نمی آد پس می گن نمی خوایم" ...جنگ کوفت با کوفت ...

 جنگ" بیشتر/ بهترخوردن، بیشتر/ بهتر خوابیدن، بیشتر/ بهتر کردن... "

جنگ تو نیستی، من هستم من بهتر هستم، من بیشتر هستم .... تر تر تر تر ...

مسخره نیس؟ توی باتلاق داریم خرخره همدیگه رو فشار می دیم... در حالیکه همه، با هم احمقانه فرو می ریم!!! مسخره است به خدا...

 

آدمهایی که دیگه رودرو نمی جنگید و حرفهاتون رو با کنایه و تمسخر، تحقیر، توهین... بیان می کنید... حالم رو بهم می زنید...

 و هر بار که روجا، یعنی من، هم از این لاک واسه رویارویی استفاده کرده، حالش بیشتر  از همه از خودش بهم خورده!

 

weak point

 

خیلی کوچکم ... در برابر خشم ام خیلی کوچکم ...

 

 

 

-  از کجا شروع شد؟ -  

 

-  از کجا شروع شد؟ -  

 

 باید می فهمیدم؟، از کی؟ از اون روز که کبودی دستهاش شروع شد؟، خونمردگی ها  از آبی به بنفش می رسیدند تا می رفتند کمرنگ تر بشن، کبودی جدید جاش می نشست.  ورمی که هیچوقت خوب نمی شد. دستهاشو کمپرس کردم. خندیدم و گفتم: اشکالی نداره، عوض اش عین یه گل شده، گل کبود! حالا اون پارچه لعنتی همیشه به دستش بسته است... یا نه؟ شروعش از کابوس ها بود. دم دمای صبح، صدام میزد و می گفت بغلم کن... می لرزید، گفتم حتمن خواب دیده، بغلش کردم و نگاهم به مهره گردنش بود که بیرون زده بود، کمی پایین تر از موهاش، بو کشیدم و خوابیدم... بعدها، خواب و بیدار، سنگینی دستم رو می انداختم روی سینه اش و دوباره می خوابیدم. حتمی باز کابوس می دیده، اما دیگه بیدار نمی شدم. همچین بفهمی نفهمی بهتر هم شده بود، خواب دم صبح! می فهمی که، نمیشه ازش گذشت، با این همه سگدو زدن توی شرکت و عصرها هم توی آموزشگاه! سرو کله زدن با یه مشت بچه گه نفهم... از همه که بگذری فقط همین ترافیک و گرما پوست می کنه... گاهی وقتها همینطور که آروم می چرخید تو اتاق، حسرت بوی تنش تو دلم بود اما پلکهام رو هم می افتادند... از کجا می فهمیدم؟

صبح اول صبح این اکبری بفیوز شرکت رو گذاشت رو سرش که بالا بری پایین بری این سی دی ها رو می خوام. "حواست کجاست مرد حسابی ؟" از غیظ پریدم  رو موتور آبدارچی شرکت "با اجازه آقا یعقوب... شرمنده ات ... می شنوی که؟  شرکت رو گذاشته رو سرش!" گفت:" دشمنت شرمنده آقا مهندس! "

 سر خیابون، قبل اینکه سوار ماشین بشه دیدمش! یه چیزی عجیب بود، وقتی در ماشین بسته شد فهمیدم، مشکی پوشیده بود! مشکی؟ مگه نه اینکه شاکی بود: سیاه نمی پوشم، مورمورم میشه یاد قبرستون می افتم... مجلس پسرعموی جوونمرگش هم راضی نشد که سیاه تنش کنه و بیاد توی قبرستون، همونجا نشست تو ماشین تا مراسم تموم شد. چی باس می گفتم. یه نگاه به مادرش کردم و گفتم خودش بهتر می دونه...

کاسکت آویزون به دسته موتور رو سرم گذاشتم و دنبال ماشین افتادم. دم قبرستون ماشین نگه داشت. اول همون دستش با گلهای زرد و آبی و بنفش بیرون اومد. همونی که بسکه ورم داشت دیگه حلقه هم تو انگشتش نمی رفت... خودم براش درآورده بودم همین جمعه پیش، گفتم این دوشنبه کلاسم رو تعطیل می کنم و میریم دکتر، تو که جدی نمی گیری... حلقه رو برداشت از زنجیر گردنش آویزون کرد و لبخند زد و گفت می اندازمش توی دلم . منم توی دلش رو بوسیدم ...

 تا واسه موتور جایی پیدا کنم و این تلفن کوفتی رو یه بند زنگ می خورد، خفه کنم، از پله ها بالا رفته بود.

قبر را همون یکبار دیده بودم که رویش پارچه ترمه انداخته بودند، پر از گل و خرما و زنی که خودش را انداخته بود روی کپه خاک تازه زیر و روشده و جیغ می کشید. حالا یک سنگ مرمر مشکی، دودی انداخته بودند و سطح قبر را هم از بقیه قبرها بالاتر آورده بودند... افتاده بود روی قبر  به عبارتی قبر را بغل کرده بود، دست راستش زاویه بالایی قبر را گرفته بود و دست چپ اش یک دم با نوای محزونش ضربه می زد و التماس می کرد: از خواب هام  بیا بیرون... بیا بیرون... همون دستش، با گل های زرد و آبی و بنفش!

 

شاید داستان...

 

-پ ی ا ن و -

 

                         The piano

 ... بعد از ضربه و بعد از جیغ دختر و بعد قطع شدن صدای پیانو و شروع دوباره اش ... اونجایی که صورتش رو کمی خم می کنه به آسمون نگاه می کنه و خدا می دونه به چی فکر می کنه ... تا اینکه در سکوت... تلوتلوخوران به گل بشینه...

یه چیزی هست تو اون صورت... تو اون چشمها... یه چیزی هس، که براش کلمه ای ندارم، اما هزار بار عاشقشم...

 

                                                                                                                             حاشیه فیلم پیانو

                                        

او

 

... یکباره نیازی بی تابانه به خود آن کس حس می کنیم، نیازی شگرف که قوانین این جهان برآوردنش را محال و شفایش را دشوار می کنند- نیاز بی معنی و دردناک تصاحب او.

 

گزیده هایی از " در جستجوی زمان از دست رفته"- مارسل پروست-مهدی سحابی


 

بلندترین کجاست؟

 

- بلندترین کجاست؟-

 

وقتی به اینجا رسید که "بیا راجع بهش حرف بزنیم"، کار تمومه! اینو شامه ام میگه یعنی بو می کشم... نه که همیشه حرف زدن باعث بشه ستون ها به لرزش بیفته نه ... اما هر وقت که این جمله اومده وسط... پووه! دیگه باید فاتحه رو بخونی و فکر سوم و هفتم و چهلم باشی...! قبل تر ها هم بو می کشیدم ولی فکر می کردم اشتباه می کنم، مگه نه اینکه این همه کتاب نوشته بودن و من دو سه تاییشو دیده بودم و خونده بودم...!  

 

بعد این جمله بهتره خودتو بزنی به نشنیدن و بی خیال بشی، اگه گوینده خیلی واسه ات مهم باشه ... دراز بکشی به سقف نگاه کنی امیدوار باشی حتی اگه هم حرفی زد این جمله رو تکرار نکنه ... یا اگه رفت که رفت؛ حداقلش خیالت راحت باشه که " بیا حرف بزنیم " نتونست کاری کنه و سکوت مثل طلای مذاب روشو پوشند که اگرچه مرد، اما یه مجسمه طلایی مرموز اون ته ته دلت/فکرت نشسته!.... اگه هم که نه، اونقدرها واسه ات مهم نیس میگی: باشه "بیا راجع بهش حرف بزنیم!" و تموم...

می دونی یه خاصیت جادویی سیاه داره...  همه چی رنگ  و بوی تصنعی می گیره! تصنعی یعنی ساختگی، غیر طبیعی... بعدش انگار که دو تا آدم با چرتکه نشستین حرف می زنین و چرتکه می ندازین ...

گاهی وقت ها هم میشه می افتی تو  تار عنکبوت! که یا خودت یا دیگری درستش کردین (ازم نپرس چرا؟ چون نمی دونم چرا اینکارو می کنیم) ...یعنی هر تکون که بخوری بیشتر گیر می افتی! اون وقت چی؟ ...هیچی! افتادی تو تار و باید منتظر بشی عنکبوت خانوم گشنه اش بشه! یه عده آروم و ساکت می مونن و یه عده به این ور و اونور می زنن ... نمیشه گفت چه کاری بهتره .. 

دوسه باری که تار عنکبوت ببافی/ ببافن ... و بیفتی تو تار!!! اونوقت دیگه یاد می گیری به سقف نگاه کنی شکل های نامفهوم بسازی و به عنکبوته مجال بافتن ندی ...

***

بانو اینا می رن دماوند...  نمی دونم چطور شد یهویی دلم رو زد، بلندترین نقطه ایران، اولین بار که بخوای بری... این دلایل کافیه تا از چشم ام بیفته... حداقلش فعلن بیفته تا کمی از جو اش بیام بیرون... این همه " ترین" در من دافعه ایجاد می کنه! دیگرون؟ ...خب البته این دلایل شاید واسه دیگرون مسخره باشه  واسه اونا " تنبلی من"  کافیه ...

  

-علی-

 

- علی-

پسر در بچگی تصادف کرده بود، نصف صورتش از نیمه دیگر بالاتر بود. انگار همیشه لبخند که نه، پوزخندی بر لب داشت. اسم پسر علی بود و می گفتند بعد تصادف مخش تکان خورده. هر کلاس را دو یا سه بار می خواند.

دختر چادر گل گلی را سفت گرفته بود. شاگرد اول کلاس بود. علی گفت: "دوستم نداری؟" دختر چادر را سفت گرفته بود و نگاهی کرد: " ایش ش ش ! ! !"

همان لبخند موذیانه را داشت؛ همان که وقتی مار آبی پیچ خورده را از جیبش در می آورد و همه دخترها جیغ زنان فرار می کردند روی لبش بود. علی گفت:" نداری؟  چرا؟"

تند گفت: "برو گمشو! " 

آن دختر من بودم و حالا می دانم علی لبخند نمی زد.

برای علی

 

شاید داستان...

 

کافه پیانو

 

-کافه پیانو-

 

بالاخره سر ماه شد و اونقدی پولدار شدیم که بریم تیاتر. " در جمعیت گم شد ".

حقیقتش دیدن اینکه چطور با یه نمایشنامه سرسری و پر از عبارت های تکراری و بازی یکنواخت بی حالت، یه شعر قشنگ رو میشه داغون کرد، اصلن تجربه خوبی نیس! ولی اگه بتونم باید به سری موسیقی از محمد الموجی، احمد الجبالی و ... اونایی که قطعاتی از ساخته هاشون رو پخش کردن؛ پیدا کنم تا مطمئن بشم که چون نمایش خیلی افتضاح بوده از شون خوشم نیومده ...

 

خلاصه اینکه غروغرهایی که از سالن نمایش راجع بد بودن نمایش شروع شده بود، تا چراغ قرمز فاطمی، منتهی شد به نفت و مملکت و رییس جمهور و اینکه ما چه مردم گوسفندی داریم. نه که خیلی عاشق خودمون باشم نه اما زورم می آد همچین چیزی رو بشنوم، اینه که همونطور که به بیرون نگاه می کردم گفتم: والله نمی دونم که گوسفند هستیم یا نه! اما مطمئنم که همه با هم توی یه طویله زندگی می کنیم.

شب واسه اینکه یاد بحث ظهرم نیفتم، "کافه پیانو" رو شروع کردم. الحق که قلم خوبی داره آقای جعفری... یاد یه فیلم بچگی افتادم، مایکل که موهاش جادویی رشد می کرد و معلم بدجنس اش از اونا قلم موهای جادویی درست می کرد که خودشون طرح می کشیدند. با خودم فکر کردم قلمی هم که آقای نویسنده باهاش نوشته باید همچین چیزی باشه... روون وجادویی... حتی جاهایی که دوس نداری هم دل کندنی نیس. گمونم بعد "سور بز"  کافه پیانو کتابی باشه که تا مدتی توصیه کنم یا کادو بخرم، تا کتاب بعدی. از اونایی که وقتی می خونی فقط نگران این هستی که " داره تموم میشه، چه حیف!"

 

تمومش که کردم واسه نشخوارش و بس که حالم خوب بود نشستم به کاری که اگه بدترین نباشه، یکی از سخت ترین کارهای دنیا واسه منه... اتو کشی. دخترا "طلای سرخ" نگاه می کردن و من می شنیدم. اون قسمت "طلا فروشی اش" بود که داشت مزه خوب کتابو ازم می گرفت و من هی مقاومت می کردم که عیش ام طیش نشه....

 

ماه رخ

 

- ماه رخ-

 

... ولی ماهرخ سال های آخر دیگر قهر نبود. حتی ساکت هم نبود. فقط بی حس بود. آن روزها نمی دانستم حس ِ رفته به مهمان رنجیده می ماند که وقتی رفت با خواهش و تمنا هم بر نمی گردد.

 

رازی در کوچه ها- فریبا وفی- نشر مرکز- صفحه 10

 

 

روا بود که چنین بی حساب دل ببری؟

 

                             ...مکن

                                   که مظلمه خلق را

                                              ... جزایی هست ...