- علی-

پسر در بچگی تصادف کرده بود، نصف صورتش از نیمه دیگر بالاتر بود. انگار همیشه لبخند که نه، پوزخندی بر لب داشت. اسم پسر علی بود و می گفتند بعد تصادف مخش تکان خورده. هر کلاس را دو یا سه بار می خواند.

دختر چادر گل گلی را سفت گرفته بود. شاگرد اول کلاس بود. علی گفت: "دوستم نداری؟" دختر چادر را سفت گرفته بود و نگاهی کرد: " ایش ش ش ! ! !"

همان لبخند موذیانه را داشت؛ همان که وقتی مار آبی پیچ خورده را از جیبش در می آورد و همه دخترها جیغ زنان فرار می کردند روی لبش بود. علی گفت:" نداری؟  چرا؟"

تند گفت: "برو گمشو! " 

آن دختر من بودم و حالا می دانم علی لبخند نمی زد.

برای علی

 

شاید داستان...