1-       خب خواندن آخرین رمان « مارکز» حالا هر چه اسمش باشد، تمام شد. ولی راستش اصلا خوشم نیومد اصلا ! برای همین رغبتی به نوشتن نداشتم. البته ظاهرا سلیقه من با دیگران جور  در نیامده، و هرکس که خوانده خیلی راضی است و کلی تعریف کرده ولی به نظرم اسم مارکز و هیاهوها را که برداری، باقیمانده چیزی است که هیچ لذتی از خواندن در تو ایجاد نمی کند. کل داستان را که لابد همه می دانیم: مردی برای تولد نود سالگی اش هدیه ای برای  خود در نظر گرفته  .... البته کتاب یکی دو جمله خیلی خوب داشت مثلن:

« ... گفتم خودت خوب می دانی دلگادینا، شهرت خانم خیلی چاقی است که با آدم نمی خوابد، ولی موقعی که بیدار می شویم، همیشه روبروی تخت ما ایستاده و خیره نگاهمان می کند.»

 کناب را دانلود کنید.

 

2-       - داستانهای برق آسا - یک سری سه جلدی از داستان های کوتاه نویسندگان معاصره که کوتاه بودن داستان ها و معاصر بودن نویسنده ها برای خود من خیلی جذابه. قبل از شروع هر داستان بیوگرافی کوچکی از نویسنده ارایه شده. امروز بیوگرافی ریچارد براتیگان رو دیدم :

« ... در بیست سالگی به  شیشه اداره پلیس سنگ پرتاب کرد تا  زندانی اش کنند و آنجا یک شکم سیر غذا بخورد. اما به جایش او را به بیمارستان روانی فرستادند و شوک الکتریکی دادند....»

       و الباقی ماجرا ! همین دو خط کافیه که منو حسابی لبریز کنه !

 

 

 

پی نوشت: این روزها خبر مرگ می شنوم. سرم مثل یه هیولا بزرگ شده و من این طرف و اون طرف می کشمش. دوستی می اد پیشت که دردل کنه و بعدش تو می بینی که چقدر انرژی گذاشتی تا دل بدی به دردل اش و حالا چقدر خسته ام  اونقدر خسته  که دیگه حنای خودم واسه ام رنگی نداره و.... بگذریم.....

خوب نیستم  اصلا خوب نیستم ... خراب خراب .

چقدر آهنگ این وبلاگ رو دوست دارم .

 

دوباره ژاندارک...

 

ژاندارک.... ژاندارک ، عشق تو منو کشت ...

عکس:مهین عزیز

 

 

 

 

-99-

 

این بار هم که

تاول پاهایم خشک شود

دوباره عاشقت می شوم

دوباره راه می افتم

دوباره

گم

می شوم

                                                     کیکاووس یاکیده

 

خالد حردانی

 

آنکس که دندان دهد

                             نان دهد؟

                                     ...... نه ندهد... والله ندهد.... بالله ندهد!

 

1-     تو ترافیک ساعت 5 عصر سر تخت طاووس تو تاکسی که نشستم با خودم فکر می کنم که اصلا تعجب نمی کنم یه آدم عادی، کاملا عادی، همه این ماشین ها و آدمهاشون رو به رگبار گلوله ببنده ! جالب نیست؟ حتی فکر می کردم که چیکار کنم ، اینکه چقد زنده می مونم و...

 

2-     داشتم راجع به این که « مارکز»  جزو نویسنده های مورد علاقه من نیست و این « صد سال تنهایی»  رو دوست نداشتم و ... سخنرانی می کردم که آقاهه گفت ولی این( خاطره دلبرکان غمگین من) احتمالا توقیف و جمع شه! منم که جو گیر! خریدم ... حالا ظاهرن که کلی سر و صدا کرده ! بخونیم ببینیم چی گفته آقای مارکز !

 

97

 

 

.... و .... و ....و .... و ..... و...... و .... و ..... و..... و ..... و..... و.....

همه اش زیر سر یه سری هورمون کوچولو، با فرمول شیمیایی غول پیکر و غلظت در حد ppm !  

 

پی نوشت۱: حالا من چطور بگم دلم تنگ شده واست و به فعل و انفعال شیمیایی که داره انجام میشه فکر نکنم ؟

 

پی نوشت 2: آقای عزیز ! اون دختری که روبروت نشسته و قیافه نحس ادکلن زده ات، کت و شلوار شیک عق آورت، زر زر هات مبنی بر راحت بودن،  لیسانس و فوق لیسانس کوفتی ات از دانشگاه مشترک رو گوش می ده و نگاه های لیز و هیزت رو تحمل می کنه ! واسه استخدام  « یک مهندس پلیمر » رزومه پر کرده ! نه چیز دیگه !

                                                              اینو  ب ف ه م !

 

 

به طور کلی

 

 شاید ندونم چی می خوام، اما میدونم چی نمی خوام.

 

 

ما ایرانی ها !

 

جامعه شناسی خودمانی – نقش ما در آینه – حسن نراقی

فهرست فصول:

1- با تاریخ بیگانه ایم                           2- حقیقت گریزی و پنهان کاری ما

3- ظاهرسازی ما                               4- قهرمان پروری و استبداد زدگی ما

5- خودمحوری و برتری جویی ما            ۶- بی برنامگی ما

7- ریاکاری و فرصت طلبی ما                8-  احساساتی بودن و شعارزدگی ما

9- توهم دائمی توطئه                        10- مسئولیت ناپذیری ما

11- قانون گریزی و میل به تجاوز ما        12- توقع و نارضایتی ما

13- حسادت ما                                 14- صداقت ما

15- همه چیزدانی ما

 

پی نوشت1: گمونم هر کدوم از ما حداقل باید یه بار همچین کتابی رو بخونه. در مورد خود من تقریبا همه موارد، در موقعیت های مختلف اجتماعی نمود پیدا کرده و برام اثبات شده ! (با شرمندگی فراوان)  ....

پی نوشت 2: دارم دختر خوبی می شم و دست برداشتم از فقط - قصه- خوندن!

 

یک کتاب یک وبلاگ یک طراح

 

« ... مادر زایمان کرد، اما بدون دادش کوچولو به خانه برگشت و به رعنا گفت داداش کوچولوش مرده است.

پدر بعد از سه سال از زندان آزاد شد.رعنا از هر دری برای پدرش حرف زد و از مرگ داداش کوچولویش.

مرد دو هفته بعد از آزادی، زنش را خفه کرد. یک ماه فهمید پولی که با آن رضایت شاکیانش جلب شده، ثمره اجاره رحم زنش به یک زوج بدون بچه پولدار بوده است. »

 

بازی عروس و داماد- بلقیس سلیمانی-نشر چشمه- 1400 تومان

 

 

 

پی نوشت1: یک مجموعه داستان خوب. جون می ده واسه اتوبوس و مترو و ترافیک !  

 

پی نوشت 2 : طرح روی جلد کتاب از اردشیر رستمی یه.کاریکاتوریست و طراح محبوب من. قلم ساده و عمیق، نگاه انسانی و دوست داشتنی! طرح های جدیدش رنگیه اما خدا میدونه که من چقدر طرح های ساده و پانویس های کتاب -دیگ دود زده -رو دوست داشتم و دارم. یکی از کارهاش که خیلی دوست دارم:

 

 

پی نوشت ۳ : از وبلاگ پشت دریاها خیلی خوشم اومد. گاه نوشت های یک زن. قلم خوب و بیان تجربه زندگی از دید یه زن  ...

 

حسادت

 

روزها چشمانش می لرزد و نگاهش با هر حرکتت می دود. لبخندی همیشگی برای تو، روی صورتش حکاکی کرده. شبها کنار تو، وقتی ماسک آهنین لبخند را برمی دارد تمامی صورتش درد می گیرد. کاش می شد به این عضلات ورزشی بدهد، با یک گریه از ته دل!

تردیدی ناگهان به تحرک وا می داردش. لبخند را فراموش نمی کند، بر می گردد و به تو نگاه می کند. افسوس خوابی! ولی مهم نیست، دستش را که دراز کند هستی! همین کافی است.

به تو می گوید که گربه ملوسش هستی و باقی خواهی ماند! می گوید نترس عزیز دلم! اما این کافی نیست. تو می ترسی، از فردا، از زمان، از پیری، تنهایی... و بیشتر از همه از زنها!

از همه بریدی یا شاید همه از تو بریدند. به خودت دلداری می دهی که او را داری و برای داشتن اش زحمت کشیدی و می کشی و به کسی نیاز نداری علی الخصوص که همجنس ات باشد...

به فردا فکر می کنی، تمام برنامه هایش را می دانی... پیش خودت فکر می کنی خوب است که بعد از کار، به سراغش بروی تا کمی قدم بزنید. پاییز فصل قشنگی است.

اما دلشوره ای درونت را می گزد. از فردا می ترسی ... مبادا ....

***

پی نوشت: این ترس نابودت می کنه! حتی اگه اتفاقی که ازش می ترسی هرگز اتفاق نیفته – که امیدوارم- اما داغون می شی زیر این بار فرساینده.

 

 

              - درد-

لالِ لالِ لال

شده ام ....

مبادآ که از دستم بروی

 

***

در دستم نبوده ای !

 

***

دوست داشتن درد دارد. می دانستی؟

 

 

  

پریشا دخت شعر فارسی

 

 تو دستهایت را می بخشیدی

تو چشمهایت را می بخشیدی

تو مهربانی ات را می بخشیدی

وقتی من گرسنه بودم

....

وقتی که من دیگر

چیزی نداشتم که بگویم

تو گونه هایت را می چسباندی

به اضطراب پستان هایم

و گوش می دادی

به خون من که ناله کنان می رفت

و عشق من که گریه کنان می مرد

                                                    تو گوش می دادی

                                                    اما مرا نمی دیدی.

                                                                                          ف.فرخزاد

 

پی نوشت1 : دلم تنگ شده بود واسه فروغ خوندن !

پی نوشت2 : میشه تا لنگ ظهر خوابید و سر ظهر رفت کوه! خدایا یا سرد نشه یا من در مقابل سرما پوست کلفت بشم یا هر دو J !

پی نوشت 3 :  یه معلم ادبیات دوست داشتنی داشتیم به اسم خانم بینا. شعرای فروغ رو که می خوند چشاش پر از اشک می شد :

آهوان ! ای اهوان دشت ها

گاه اگر در معبر گلگشت ها

جویباری یافتید آوازه خوان

رو به استغنای دریاها روان

خواب این بی خواب را یاد آورید

مرگ در مرداب را یاد آورید !

 

مثل درخت

 

مثل ِ درخت
مرگ ِ من از سر
آغاز می شود !

در زیر ِ فکر رفتن
وقتی که فکر ، بالا می مانَد                                   ی.رویایی

 

دژ سفید نوشته اورهان پامورک  رو تموم کردم. راستش نمی دونم به خاطر خستگی بود یا به خاطر چی که اینقدر خوندنش طول کشید. موضوع داستان جالب بود، محوریت « من کی ام ؟» ،« من چرا منم ؟» و « تشابه ظاهری دو آدم و نقش یکدیگر رو بازی/زندگی کردن تا جاییکه حتی برا خود اونها هم جدا کردن این نقشها از هم سخت بشه یا دیگه اصلا، موضوعیت نداشته باشه » ... به هرحال نمی دونم چرا به دلم ننشست. شاید هم ترجمه اش برام گیرایی نداشته و شاید من خیلی کج سلیقه ام ! J

 

 

سفرت به خیر آقای امین پور

 

                                   ...و قاف

                                               حرف آخر عشق است

            آنجا که نام کوچک من

          آغاز

                                می شود !

 

پی نوشت : چیز زیادی ازش نخوندم. این شعر رو هم اول بار از کسی شنیدم و حک شد در ذهنم به خاطر تاثیر گذاریش!

                                     سفرت به خیر آقای امین پور ! 

 

 

تفاوت

 

What does PEPSI Stand for  ?

                                         Pay Each Penny  to Save Israel !

                                

سکوت می کنم، شاکی می شی که: چرا هیچ نمی گی ؟ می گم منم دوست دارم ولی نمی گم که این دوست داشتن هامون چقدر باهم فرق داره. تو به آینده فکر می کنی به « ما »  به « فردا » به « شب و روز »... و من روی تیغ تردیدم هی می رم و می آم! شاید درست ... شاید غلط ... اما چاره چیه ؟ من اینجوری ام دیگه !

میگی: فقط مال من باش! من نمی گم با کلمه کلمه اش مشکل دارم، می گم هیچ کس، هیچ وقت نمی تونه مال کسی باشه ... می گی: من می خوام !

می گم: ما بدرد هم نمی خوریم!  یعنی من به درد تو نمی خورم! تو باید بری دنبال یکی دیگه ...مثلا اون شاگردت ! میگی: گور پدرش! میخندم: درست صحبت کن! میگی: ناز می خندی !  

یک کلمه می گم: اینا همش هیجانات هورمونیه ! با چشمای گشاد نگاهم می کنی!  میگی یعنی چی؟ نمی گم همه اینا با...   بجاش می گم: بی خیال! فراموشش کن! میگی: هر چی خانوم بگن !

می دونی کفرم در می آد از نابلدی ات، از سادگی ات، دو دو تا، چهار تا ... باعث می شه عذاب وجدان بگیرم. بپرسم که چی شد گیر من افتادی! می گی: گریه می کنی؟  تقصیر منه !

میگم : ببین کاش ما اینجوری نباشیم، همه چی مثل قبل باشه ! ولی دهنم نمی چرخه که بگم دوست عادی! می دونم که عادی نیست!  عادی نمیشه !

-          من دیگه برم  کلاس دارم.

-          برسونمت.

می گم نه. گمونم ناراحت می شی. منم ناراحت ام. راه می افتم و توی راه به این فکر می کنم که باید غصه بخورم. غصه اینکه یه چیزی داره به سرعت سقوط میکنه و میاد پایین ... و از دست من کاری بر نمی آد.

 

پی نوشت : اصلا دیدن دستهای خالی و  خدا نزدیک است رو پیشنهاد نمی دم ! حتی معمولی هم نیست! ضعیف ! کپی دست چندم !

کافه

 

خبر :حکم تعطيلي کافه کتاب هاي ويستار، بدرقه جاويدان، شهرکتاب ونک ، دروس و کتاب روشن

 

-  آرزومه تو میانسالی یه کافه داشته باشم. یه کافه واقعی !

-  منم دوست دارم یه کافه کوه بزنم ...

- ....

-....

 

 پی نوشت: کافه تیتر یه چیز دیگه بود!

پی نوشت ۲ : یک مقاله  جالب در مورد سرطان سینه از وبلاگ یک پزشک