1- عطر سنبل، بوی کاج رو هم خوندم. نکته جالب توجه واسم دید مثبت و امیدوارانه نویسنده به زندگی بود. دقت کردی اونم ایرانیه! فقط بزرگ شده یه کشور دیگه است. مدتهاست که شادی رو تو اطرافیانم ندیدم. کی از «جبر جغرافیایی » گفت؟
روحش شاد ! کتابه بد نبود. خوب هم نبود.
2- گذشت دورانی که می نازیدم که معده من سنگو هم هضم می کنه! حالا کافیه یه استرس کوچیک داشته باشم تا درد معده، پیرم رو دربیاره ! مثلا این هدیه، می کشه منو تا اصل پایستگی انرژی بنویسه! اینم از عوارض فوق لیسانس!
والله ما اونسال هایی که عاشق بودیم و تو فاز عاشق دل خس ته بودیم نه از خوابمون کم می شد نه از خوراک! حالا چی شده ؟ نمی دونم! ولی هنوزم کافیه اسم کله پاچه بیاد و من از خود بیخود بشم ... پس اونقدرها هم وضع بد نیست...
3- دیگه چی ؟ آهان! یه عالمه فیلم ندیده دارم که باید بشینم ببینم! حالا من گفتم: باید! بشنو و باور نکن!
4- چی میشه یه گل n روز تو آب باشه و ریشه نده ؟ L ...دو تا از دخترهام ریشه دادن و من خیلی خوشحالم. حالا بماند که چند تا دختر زنده به گور کردم!
دلم شمعدونی می خواد! با گل صورتی !
5- دوست و دشمن می دونه که دخترک هر چقدر هم تو لک و قیافه باشه ... کافیه یه آهنگ پخش شه ! ... چشم مامان حاج خانومم روشن!... دیگه چه میشه کرد: دختر کوچیکه عشق رقص درومده !
پی نوشت: اگه بدونی کیو دوباره دیدم؟ نه که ما روشنفکریم !!! انگار نه انگار یه روز قلبم می اومد تو دهنم وقتی از اون ور دانشگاه رد می شد. دیگه اینجوریه دیگه!