- از کجا شروع شد؟ -
- از کجا شروع شد؟ -
باید می فهمیدم؟، از کی؟ از اون روز که کبودی دستهاش شروع شد؟، خونمردگی ها از آبی به بنفش می رسیدند تا می رفتند کمرنگ تر بشن، کبودی جدید جاش می نشست. ورمی که هیچوقت خوب نمی شد. دستهاشو کمپرس کردم. خندیدم و گفتم: اشکالی نداره، عوض اش عین یه گل شده، گل کبود! حالا اون پارچه لعنتی همیشه به دستش بسته است... یا نه؟ شروعش از کابوس ها بود. دم دمای صبح، صدام میزد و می گفت بغلم کن... می لرزید، گفتم حتمن خواب دیده، بغلش کردم و نگاهم به مهره گردنش بود که بیرون زده بود، کمی پایین تر از موهاش، بو کشیدم و خوابیدم... بعدها، خواب و بیدار، سنگینی دستم رو می انداختم روی سینه اش و دوباره می خوابیدم. حتمی باز کابوس می دیده، اما دیگه بیدار نمی شدم. همچین بفهمی نفهمی بهتر هم شده بود، خواب دم صبح! می فهمی که، نمیشه ازش گذشت، با این همه سگدو زدن توی شرکت و عصرها هم توی آموزشگاه! سرو کله زدن با یه مشت بچه گه نفهم... از همه که بگذری فقط همین ترافیک و گرما پوست می کنه... گاهی وقتها همینطور که آروم می چرخید تو اتاق، حسرت بوی تنش تو دلم بود اما پلکهام رو هم می افتادند... از کجا می فهمیدم؟
صبح اول صبح این اکبری بفیوز شرکت رو گذاشت رو سرش که بالا بری پایین بری این سی دی ها رو می خوام. "حواست کجاست مرد حسابی ؟" از غیظ پریدم رو موتور آبدارچی شرکت "با اجازه آقا یعقوب... شرمنده ات ... می شنوی که؟ شرکت رو گذاشته رو سرش!" گفت:" دشمنت شرمنده آقا مهندس! "
سر خیابون، قبل اینکه سوار ماشین بشه دیدمش! یه چیزی عجیب بود، وقتی در ماشین بسته شد فهمیدم، مشکی پوشیده بود! مشکی؟ مگه نه اینکه شاکی بود: سیاه نمی پوشم، مورمورم میشه یاد قبرستون می افتم... مجلس پسرعموی جوونمرگش هم راضی نشد که سیاه تنش کنه و بیاد توی قبرستون، همونجا نشست تو ماشین تا مراسم تموم شد. چی باس می گفتم. یه نگاه به مادرش کردم و گفتم خودش بهتر می دونه...
کاسکت آویزون به دسته موتور رو سرم گذاشتم و دنبال ماشین افتادم. دم قبرستون ماشین نگه داشت. اول همون دستش با گلهای زرد و آبی و بنفش بیرون اومد. همونی که بسکه ورم داشت دیگه حلقه هم تو انگشتش نمی رفت... خودم براش درآورده بودم همین جمعه پیش، گفتم این دوشنبه کلاسم رو تعطیل می کنم و میریم دکتر، تو که جدی نمی گیری... حلقه رو برداشت از زنجیر گردنش آویزون کرد و لبخند زد و گفت می اندازمش توی دلم . منم توی دلش رو بوسیدم ...
تا واسه موتور جایی پیدا کنم و این تلفن کوفتی رو یه بند زنگ می خورد، خفه کنم، از پله ها بالا رفته بود.
قبر را همون یکبار دیده بودم که رویش پارچه ترمه انداخته بودند، پر از گل و خرما و زنی که خودش را انداخته بود روی کپه خاک تازه زیر و روشده و جیغ می کشید. حالا یک سنگ مرمر مشکی، دودی انداخته بودند و سطح قبر را هم از بقیه قبرها بالاتر آورده بودند... افتاده بود روی قبر به عبارتی قبر را بغل کرده بود، دست راستش زاویه بالایی قبر را گرفته بود و دست چپ اش یک دم با نوای محزونش ضربه می زد و التماس می کرد: از خواب هام بیا بیرون... بیا بیرون... همون دستش، با گل های زرد و آبی و بنفش!
شاید داستان...