بلندترین کجاست؟
- بلندترین کجاست؟-
وقتی به اینجا رسید که "بیا راجع بهش حرف بزنیم"، کار تمومه! اینو شامه ام میگه یعنی بو می کشم... نه که همیشه حرف زدن باعث بشه ستون ها به لرزش بیفته نه ... اما هر وقت که این جمله اومده وسط... پووه! دیگه باید فاتحه رو بخونی و فکر سوم و هفتم و چهلم باشی...! قبل تر ها هم بو می کشیدم ولی فکر می کردم اشتباه می کنم، مگه نه اینکه این همه کتاب نوشته بودن و من دو سه تاییشو دیده بودم و خونده بودم...!
بعد این جمله بهتره خودتو بزنی به نشنیدن و بی خیال بشی، اگه گوینده خیلی واسه ات مهم باشه ... دراز بکشی به سقف نگاه کنی امیدوار باشی حتی اگه هم حرفی زد این جمله رو تکرار نکنه ... یا اگه رفت که رفت؛ حداقلش خیالت راحت باشه که " بیا حرف بزنیم " نتونست کاری کنه و سکوت مثل طلای مذاب روشو پوشند که اگرچه مرد، اما یه مجسمه طلایی مرموز اون ته ته دلت/فکرت نشسته!.... اگه هم که نه، اونقدرها واسه ات مهم نیس میگی: باشه "بیا راجع بهش حرف بزنیم!" و تموم...
می دونی یه خاصیت جادویی سیاه داره... همه چی رنگ و بوی تصنعی می گیره! تصنعی یعنی ساختگی، غیر طبیعی... بعدش انگار که دو تا آدم با چرتکه نشستین حرف می زنین و چرتکه می ندازین ...
گاهی وقت ها هم میشه می افتی تو تار عنکبوت! که یا خودت یا دیگری درستش کردین (ازم نپرس چرا؟ چون نمی دونم چرا اینکارو می کنیم) ...یعنی هر تکون که بخوری بیشتر گیر می افتی! اون وقت چی؟ ...هیچی! افتادی تو تار و باید منتظر بشی عنکبوت خانوم گشنه اش بشه! یه عده آروم و ساکت می مونن و یه عده به این ور و اونور می زنن ... نمیشه گفت چه کاری بهتره ..
دوسه باری که تار عنکبوت ببافی/ ببافن ... و بیفتی تو تار!!! اونوقت دیگه یاد می گیری به سقف نگاه کنی شکل های نامفهوم بسازی و به عنکبوته مجال بافتن ندی ...
***
بانو اینا می رن دماوند... نمی دونم چطور شد یهویی دلم رو زد، بلندترین نقطه ایران، اولین بار که بخوای بری... این دلایل کافیه تا از چشم ام بیفته... حداقلش فعلن بیفته تا کمی از جو اش بیام بیرون... این همه " ترین" در من دافعه ایجاد می کنه! دیگرون؟ ...خب البته این دلایل شاید واسه دیگرون مسخره باشه واسه اونا " تنبلی من" کافیه ...