امروز : بروی حج و برگردی و حاجی بشوی و ولیمه چرب بدهی ... نماز اول وقت بخوانی و ...

دیروز : نمی دانم. نبودم که بدانم. اما، یادم هست شراب سرخ تمشک، توی گیلاس با پسته و خیار شور ...

می دانم، آدم بدی نبودی ... آدم خوبی هم نیستی... یکی مثل بقیه !

 

آدمهایی که با دیدن هم اشک می ریزند و می خندند و از بطن یک زن اند و از یک خون ! و لازم نیس زیاد به عمق بروی همین قدر که بتوانی نگاهشان گیر بیندازی ... نفرت ازش زبانه می کشد و من در عجب ام از این « تظاهر » که چه قدرتی دارد که بتوانی چند و چند صورتک بیرونی و چند و چند برابرش آدم درونی داشته باشی ...

و جایی در درونم، آنجا که من بودنم را حس می کنم، راضی ام از اینکه تا کنون نتوانستم خشم ام، نفرت ام، دوست داشتن هایم و ناراحتی هایم را پنهان کنم و اگر هم خواستم با یک سربلند کردن و چشم در چشم انداختن رسوا شدم ...  می گویی « نمی توانی آدمها را خط بزنی ... زندگی را از دست می دهی ... » شاید ... شاید ... ولی حالا نه !

 

پی نوشت : تا مدتها، همین دیدار برایم کافی ست!