- سرفه -

 

دیشب فهمیدم. از خواب پریدم و تو تاریکی به سقف خیره شدم. نفس ام در نمی اومد.

خواب می دیدم که دارم بهت خیانت می کنم. توی خواب، احساس بدی نداشتم، اصلا! اما در تمام اون لحظات، یه چیزی مثل سوهان داشت می تراشید منو ! آزارم می داد. توی خواب نمی دونستم که چی بود. بیدار شدم فهمیدم. صدای سرفه ها!

 

صدای سرفه هات مثل موسیقی پس زمینه تو خوابم پخش می شد.

تازه فهمیدم که، دقیقا از دو هفته پیش، از اون روز تعطیل، دیگه دوستت ندارم. خاطرت هست؟ من یادم نبود. خب فکر می کردم اصلا چیزی نبود که بخواد یادم بمونه یا نمونه ... اما دیشب با تمام جزییاتش جلو چشمهام رژه رفت. همون موقع که از خواب پریدم؛ از خواب خیانت به تو ...

 

عصر بود. من رو صندلی نشسته بودم. جلو بخاری. لیوان چایی ام روی بخاری بود و هی تاب می خوردم. مجله نیمه باز روی زانوهام بود و عکس روی جلدش پیدا بود.

صدای سرفه هات بلند شد. با کنترل تلویزیون ور می رفتم، سرفه هات ادامه پیدا کرد. شدید و شدیدتر .... (خدای من به چی فکر می کردم که نشنیدم، که نمی شنیدم).

بلند شدی به سمت دستشویی رفتی. از شدت سرفه دستت رو گرفته بودی به چارچوب در. نفست را برای چند لحظه حبس کردی. صورتت سرخ شده بود و اشکهات جاری! (دیشب به اینجا که رسیدم گریه ام گرفت ... ) سرفه کنان رسیدی به آشپزخونه ... یه لیوان آب گرم رو با کمی آب سرد قاطی کردی و یک نفس سر کشیدی... و تمام شد.

 

رو به من، که پشتم به آشپزخونه بودم، روی صندلی آشپزخونه نشستی و نفس های عمیق کشیدی : چای ات گرمه ؟.... (کمی بلندتر) گرمه ؟

- هان ؟!!

- چای می خوری ؟

- آره مرسی

- ...