- سال نو -

برگشتم. خونه، حس خوب دیواری که آروم بهش تکیه بدی... حالا که رسیدم می‌بینم که چقدر دلم تنگ شده بود... می‌فهمم چرا حس نوشتنم نمی‌اومد، مثل یه مسافر، یا یه مهمون... من توی اون خونه بزرگ شدم اما ده سال گذشته، اونجا مثل گذشته ست. تغییری نکرده؛ اما این منم که دیگه اون آدم ده سال پیش نیستم.

راستی سال نو مبارک... اگرچه من نه حس روزای آخر سال و نه حس روزای اول سال رو دوس نداشته‌ام. نقطه اوج این دوس نداشتن هم لحظه تحویل ساله... امسال هم که دم سال تحویل کمردرد و سرماخوردگی باعث شد مثل سوسکی که به پشت افتاده، پادرهوا و دردکشان و اشک‌ریزان و فین‌کنان فقط آرزو کنم که این درد لعنتی تموم شه... که البته با آرزو و دعا تموم نشد بلکه با نرمش‌هایی که کاوه داد بهتر شدم... از اون روز هم کاوه می‌ره و می‌اد و هی چاقی و کم‌تحرکی منو می‌زنه تو سرم! سرماخوردگی هم همچنان هس و یه خروس به چه گنده‌گی پریده تو گلوم و به گوشم نوک می‌زنه!

دیگه چی؟ ...هوم، کلی اتفاق افتاد و تموم شد و رفت. امسال چی؟ راستش هنوز فرصت این پیش نیومده با خودم بشینم خلوت کنم، تصمیم بگیرم یا حتی آرزویی کنم. اما همیشه برای خودم و آدم‌هایی که دوسشون ندارم آرزو می‌کنم تا از هم دور باشیم تا موج بدخواهی‌هامون حسمون رو بدتر از این‌که هست نکنه، شاید یه روز گرد فراموشی و تجربه، ناراحتی و کینه رو بشوره و ببره و برای خودم و اون‌هایی که دوسشون دارم آرزو می کنم هرجا که هستن شاد باشن و بدونن که اگرچه شاید بی‌خبر باشیم از هم، (به خاطر زندگی پر مشغله یا به خاطر تنبلی من توی احوال‌پرسی هر چند وقت یه بار؟!!) اما همیشه می‌تونن روی من حساب کنن.

 

راستی روی سنگ قبر بوکوفسکی نوشته "تلاش نکن" یعنی چی؟!!