چهار فصل : زمستان ، زمستان ، زمستان ، زمستان
فصل اول :
متولی 61 هستی، کجا بودی ؟ مسوول خوابگاه بودی ... مدتها طول کشید که تونستم راست و دروغ هاتو تشخیص بدم و شایدم هنوز نه ! ... از پدرت متنفر بودی و اون هم .. کلا از بچه های این زنش متنفر بود ...می گفت که بهش احترام نمیگذارن ... کتک و کتک و کتک ... 15 سالت بود که شوهر کردی ... یارو معتاد بود و گفتی که بچه دار نمی شد و طلاق گرفتی ... اما راستش اینه که تو بچه دار نمی شدی ... و طلاقت داد ! اینو هیچوقت نگفتی، من می گم ! همه می دونن ! بچه دار نمی شدی ! چه ظلمی و چه حسرتی !
دوره افتادی دنبال کار ... دیپلم هم نداشتی اما تایپ می کردی ... منشی شدی اما هیچ جا دووم نیاوردی چون صاف می گفتی بیوه هستی ... بیوه !!! معلومه خب؟ خوب بود که مسوول خوابگاه شدی ... دیگه نمی خواستی ریخت پدرتو ببینی و پول هم نیاز داشتی ... تا یارو جهاد دانشگاهیه، همون که فقط زمینو نگاه می کنه ! – گفت چطوره صیغه اش بشی ! گفت که ثوابش مهم تره واسش ! از اون به بعد خواهر کوچیکه رو همیشه می بردی باخودت !
پولت که جمع شد، رفتی دوره آرایشگری حالا آرایشگاه زدی بغل خونه ! گاهی میام می بینمت! به من از نامزدت می گی! اونم دیدم، میاد می خوره، می خوابه، می ... میره ! تو هی میگی می گیره منو! و پول تریاکشو می دی! می دونم، از چشات می دونم که راضی هستی! راضی شدی!
- خانواده که نشد ، شوهر که نشد، بچه که نشد این حداقل هست !
پیش خودم می گم آخه پیش خواهر برادرای دبیرستانی ات !
- به درک ! کی به فکر من بوده !
فقط به فکر خودت بودی...فقط به فکر خودت هستی .. مقصری؟ مقصری که به فکر خواهر و برادرای کوچیکترت نیستی ؟ ....نمی دونم !
فصل دو :
اومدی گفتی: فردا می ای بریم یه جایی؟ یه خانومی اومد آرایشگاه، گفت واسم یه کار سراغ داره ! نمی خوام تنها برم .... مشکوک بود یه کم !
- کجا ؟ کی ؟ واسه چی قرار گذاشتی وقتی دلت روشن نبود !( بو کشیدم بو می کشم )
- فقط بگو می ای ؟ یا نه ؟
- آره می ام !
فصل سه :
نشستم تو خونه، روی مبل! مرده روبروم نشسته! هی کانالها رو عوض می کنه! تو هم که رفتی تو اتاق پیش زنه ! چایی سرد شده و من صاف جلومو نگاه می کنم یه محدوده سفید تو دیوار !
- شما کارتون چیه ؟ دانشجویید ؟
- بله .
- ماشااله !
صاف تو چشاش نگاه می کنم، ادامه نمی ده و دوباره می ره سراغ ماهواره! نباید بالاتر از 35 باشه! معمولی ! همینطور نگاه می کنم و شما می این !... و می ایم بیرون !
فصل چهار :
- گفت پنجاه تومن ! یه درصدی هم خودش بر می داره که جاشو می ده !
- ....
- خدایا شکرت . بزرگی تو شکر !
فصل اخر:
برگشتم تهران !