- وقتی که می خندی ....-
- وقتی که می خندی ....-
دیشب دختر نازی رو دیدم. بغل کردنش یه هیجان جدید و تجربه نشده داشت. یه هیجان همراه با آرامش. انگار می تونستم سال ها همینطور بهش خیره بشم و نگاهش کنم. تا یه شعاعی در اطرافش این حس بود. حسی که منو به خودش می کشید و آرومم می کرد. مثل یه محیط استریل که تو رو هم از ناپاکی ها دور می کنه و می گه بیا... فراموش کن... زندگی منم....
من بچه ها رو ناتوان نمی دونم. اونها کامل و سرشار از زندگی اند. انگار ناتوانی چیزیه که هرچه بزرگتر می شن یاد می گیرند. وگرنه اون موجود کوچیک داشت با تمام وجود زندگی می کرد. دوستی از بدی زمانه ای که درش زندگی می کنیم می گفت، می گفت که ما غرایزمون رو نفی می کنیم و اونها رو عقب می رونیم. این غیرطبیعیه. خودش عاشق شدن رو زمانی تعریف می کرد که سرشار از میل به بچه دار شدن بوده. برام جالب بود چون اون پسر بود. از عاشق بودنش می گفت و اینکه وقتی بچه ای می دیده جوری می شده که قابل توصیف نبوده. ترکیبی از هیجان و شیربنی و خواستن. می گفت ما ترسو هستیم و دلیلی جز این برای خواسته های غیرطبیعی مون نمی اورد. می گفت: اما نفی شون نکن، غرایزت رو نفی نکن. اونها چیزیه که از تو یه موجود زنده می سازه.
بچه دار شدن هنوز جز خواسته های من نیس. حتی زمانی که عاشق بودم مادر بودن را نمی توانستم تصور کنم و بخواهم! (مثال نقض برای نظریه رضا؟!) یه سری اعتقاد و خواسته های از نظر دیگرون، فانتزی دارم؛ که هرکس شنیده گفته اینا همش حرفه! بچه خود آدم یه چیز دیگه اس! اما دیشب که دخترک تو بغل من شیر می خورد... بگذریم!
با این همه خیلی خوشحالم که هنوز بچه ها در این دنیا هستند.