لعنت
- لعنت -
هر دو عصبانی بودیم. سرت تو صورتم بود و فریاد می کشیدی، دو دستی شونه هات رو به عقب هل دادم... ساکت و با چشمهای خشمگین بهم نگاه می کردیم. نمی دونم چقدر گذشت... به خودم اومدم، همونجا رو پله ها نشسته بودم و خیره نگاه می کردم؛ بین در خروجی حیاط و دیوار ها، آسمون پیدا بود...
گاهی وقت ها، تو زمستون با یه لیوان شیر داغ، با یه جفت جوراب حوله ای می آم می شینم رو سنگ سرد پله... از بین بخار لیوان به آسمون نگاه می کنم. یاد اون روز می افتم: چشمهای تو، که چقد خشمگین بود و خودم، که هی تکرار می کردم: لعنت به تو ! لعنت !
لبخند می زنم و مایع داغ و شیرین رو مزمزه می کنم ....
بهار اومده و می دونم دلم واسه شیر داغ تنگ می شه ...
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 14:37 توسط روجا
|