دست های ات را به من بده
برای شیفته گی
دست های ات را به من بده
برای رویاهای بسیارم
رویاهای بسیار تنهایی ام
دست های ات را به من بده
برای رهایی ام
.
.
.
تو هرگز نخواهی دانست وقتی انگشتان بسته می شوند
در فکر طعمه ای هستند که بین شان قرار می گیرد
تو هرگز نخواهی فهمید که آنها تسکین دهنده چیستند ...
لویی آراگون/ احسان لامع
پی نوشت: آهنگ پی درپی این روزها، ساری گلین! که من عاشق تصنیف های آذری ام و عاشق عاشیق ها و تارهای در آغوش گرفته شون و چکمه های بلند براق و صدای رساشون و عاشق رقص های کند و تند مردهای سینه بر افراشته شون و طنازی های لوند زن هاشون که در رقص نقش فرش می زنند انگار .. که من عاشق رنگ زردم و عاشق اسم گلین ... و تصویر می کنم دختری را که با طنین " گلین..." بر می گرده و آفتاب در صورتش طلوع کرده ....