- از پشت پرده -

 

از پشت پرده حریر نازک همه چی دیده میشه... کمی تار! ولی دیده  میشه ... روی سقف ساختمون روبرو، دو مرد با لباس یه سره کار، داربست ها رو سوار می کنن همون داربست ها که قراره بنا یا شاید سنگ کار  رو نیگر داره ... اما موقع بستنش مرد اولی با یه آچار فرانسه رو لبه سقف نشسته بود و مرد دوم فقط یه بازوشو گرفته بود ...  آخرین پیچ ها هم سفت شد و بالاخره مرد از لبه پایین آمد... پووه !

بر میگردم،" هدیه " مساله ها رو حل می کنه البته نه اتحادها رو کامل حفظ کرده و نه روابط مثلثاتی! کلافه شدم و غر می زنم، راستش نگرانم برای امتحانش! اما خودش  اصلن!! با دمش گردو می شکنه که امتحان کشوریه ... تازه به قول خودش به 15 هم راضیه !!!

دوباره از بین چین های پرده به ساختمون روبرو نگاه می کنم ... پنجره های نیمه باز و پرده کنار رفته ... بازوی سفید و به نظرم تپل یه مامان توی آشپزخونه . میره و می اد ... با خودم فکر می کنم : می تونم بوشو تصور کنم ... می دونی فک می کنم هر مامانی یه بوی مخصوص داره! یه بوی جادویی و تک ... همه مامانا دارن ... یه بو، معجونی از ادویه ها، سبزی تازه، بوی شوینده ، بوی شیر روزهای دور، یه عطر خفیف مخصوص...  و بوی یه غذا. راستش به نظرم هر مامانی یه غذای مخصوص هم داره که ثبت شده به نام خودش... فقط و فقط خودش ...

حتی وقتی خسته می شن و پیشونی شون از عرق براق میشه، باز بوی خستگی شون همین بوی جادویی منحصر به فرده ! بو یه جایی تو ذهنت ، دلت، نمی دونم کجا؟  ثبت میشه ... تا ابد ... !

 

چشمامو می بندم و آروم نفس می کشم...