... مجسمه همیشه یک چیز "واقعی" است. چون که تا "ساختگی" نباشد "مجسمه " نمی شود! پس اینجا در خانه تنابنده ها، تنها چیز واقعی همین مجسمه است. یعنی چیزی که حقیقت اش در این است که ساختگی باشد...

 

 درها و دیوار بزرگ چین- احمد شاملو – داستان قرمز وآبی

 

 

پی نوشت: داستان های اول کم کم ناامیدم می کرد؛ اما از داستان درها و دیوار بزرگ چین به بعد مثل چی، نمی دونم مثل چی، ولی جالب و جذاب شد. داستانی هست به اسم " آن سال ها ... " که حدسم بر اینه که برشی از کودکی نویسنده است و تمامش پر از حس های کودکانه صمیمی و رو راسته انگار که صفحه یادداشتهای روزانه اش رو کنده باشه ... یه جمله و حس مشترک با پست قبلی ام داشت که منو اول خوشحال کرد و بعد وحشت زده ! ...بگذریم .

 این درد گوش امروز خونه نشینم کرده، صداهای این شهر اونقدر زیاده که مغزم دیگه توانایی "اکو " شنیدن اونو نداره و شروع می کنه به بوم بوم نبض زدن. یه نبض گنده... دکتر تشر رفت که خانوووم شما مثل اینکه اصلن جدی نمی گیرین! واسه من که همیشه به "خیلی جدی گرفتن" چیزها متهمم خبر خوبیه ! J