- بهشت -
خاله کوچیکه شیرگاه زندگی می کنه بهش می گم خاله تو بهشت زندگی می کنی! می خنده. اما من جدی می گم. تو کوچه پرشیب، آخرین خونه های کوچه و بعد جنگل شروع میشه ! میگه کمی تو جنگل یه امامزاده داره و بعدش یه قله... میگه نصیبه – دخترش- دوستای دانشگاهش رو هفته پیش آورده... می خنده و رو به مامان میگه دیوانه ند ... هرچی اصرار کردم که شب بیان خونه، نیومدن گفتن می خوایم چادر بزنیم ... داره تو حیاط رب آلوچه درس می کنه. آلوچه جنگلی ریز و ترش، تو حیاط خونه دوتا درختش هست همینطور گوجه سبز و شلیل و سیب و مو ... نیومده می رم بالای درخت، هول میگه دختر بپا (آخه هنوز بانداژ) داشتم. می گم می خوام خودم از رو درخت بچینم. خودمو کج می کنم رو کاوه که دیگه یه نیمچه غول صد کیلویی شده، با گوشه روسری پاکشون می کنم و می خورم کاوه سرشو تکون میده و میگه نشسته ؟! خاک بر سرت !!! ... حالا یکی هم بده به من. J
خاله میگه بیا پایین، میگم" آقای ر" برات بچینه ! منظورش شوهرشه! یه مرد مذهبی خفن! شاید تنها کسی که من با خواست خودم و به احترام اش، روسری پیشش می گذارم. همیشه حواسم هست، حتی یه بار خاله گفت: ای بابا "آقا ر "که نامحرم نیس. بچه که بودین سرپاتون می کرد. راس میگه بچگی ها که همیشه اونجا ولو بودیم، شب ها مارو هم میون دخترهاش ردیف می کرد که جیش کنیم! J از اعتقاداتش هیچ نمی دونم اما واسه همون آرامشی که تو خونه اون و خاله بود و هست واسم محترمه... اندر احوالات خاله بگم که، یادمه با اون چادر چاقچورش می اومد خونه ما و با ما هفت سنگ بازی می کرد. دخترهاش کوچولو بودن... راستی یه عالمه بچه دیگه هم داره! جوجه بوقلمون ها و جوجه اردک هاش ... یادمه شوید با برنج می پخت، رو پله می نشست و جوجه بوقلمون هاشو تغذیه می کرد!
و کماج پختن هاش... نشون به اون نشون که الانم اگه بخوایم بریم، پشت تلفن می سپریم: که خاله کماج واسمون درس می کنی ؟!! خاله پسر نداره ...اینه که یه نمه بیشتر بقیه پسر ذلیله که واسه این موضوع کلی سربسرش می گذارم... کشت مارو با مهدی جان، کاوه جان، آرش جان ...
داریم کم کم راه می افتیم، بارون نمی زده مه تا جنگل پایین اومده، چراغهای شهر کم کم روشن شده و تو شیب سرازیری خونه حتی جاده اصلی تهران – قائم شهر پیداست ...
