1- تیاتر کرگدن رو دوس نداشتم... راستش رو بخوای فقط کرگدن‌هاش- اونایی که تو تاریکی از این‌طرف می‌دویدن اون‌طرف- به نظرم واقعی و طبیعی اومدن... بازی‌ها، دیالوگ‌ها مثل یه وصله ناجور پینه شده بود، اونم با کوک درشت!!!... خلاصه این‌که ما تمام مدت توکار حظ سمعی و بصری از دیدن مهدی هاشمی بودیم!!!

2-  امان از دندون عقل بی‌عقل!!!

3- هدیه امروز امتحان داشت و دو سه روز گذشته کلاس داشتیم... دیروز عصر دیگه به التماس افتادم که:" نیم ساعت مونده... بیست دقیقه مونده... هدی‌ی‌ی‌یه!!! دل بده!" می‌گه: "من که همه دلمو دادم به شما، دیگه هیچی واسه کس دیگه‌ای نمونده!!!"... عاشق این دخترم! موقع اومدن هم شعری که با بچه‌های مدرسه می‌خونن؛ برام خوند که راستشو بخوای منم یه جورایی باش موافقم!!!

در گوشه مستراح ماندن        بهتر ز مثلثات خواندن

 

۴-  آقاهه زنگ زده می‌گه "من دکتر ب هستم، فلانی هس؟" (با همین غلظت) موقع شماره تلفن دادن هم می‌گه:" یادداشت بفرمایید صفر نود و یک، نود و دو ...!!!"  

یادش به خیر دکتر نازک‌دست چه داستان‌ها که نمی‌گفت از " دکتر... هستم " بعضی‌ها!!! خلاصه این که مردم کجان و ما کجا!