- زنی که لبهاش می لرزید -

 

می شینه کنارت، قد مسافرت تو تاکسی، از گلها تا ونک، یا تو اتوبوس، از یوسف آباد تا سئول ... کل زندگی اش، یه جمله: بچه لب شکری بود ... طلاقم داد!  و اشکی و پیاده شدنی و رفتنی .... و تو هیچ نگفتی...

 

 

پی نوشت: هیچ تصمیم قطعی نمی گیرم ... تصمیم های قاطع دست یافته / دست نیافته  زندگی ام رو پر کرده ... حتی این هم، یک تصمیم قاطع نیست. شاید دوباره یه تصمیم قاطع بگیرم با این آغاز: از این به بعد دیگه ...

 

یک موزیک که دیوونه ام کرده اینجا !!!

مخفی نوشت:  بغل ام کن ... لعنتی! بغل ام کن!