-ميخواستند خودكشي كنند*-
-ميخواستند خودكشي كنند*-
از ميون استخونهام احساس سرما ميكنم... انگار يه درخت يخي داره در من رشد ميكنه... چيز غريبي نيست. يادم ميآد چند باري رفتم بيمارستان لقمان، هربار هم توي زمستون... دخترها قرص ميخوردند نه براي مردن، شايد فقط براي اينكه ديده بشن... اونها نمردند، اما من اونجا مرگ رو ديدم. اون شب لعنتي كه تا صبح سگلرز زدم و پرستارها حتي اجازه موندن داخل راهرو رو نميدادند... دخترك نميگفت چي خورده و چقدر خورده... دستم رو گرفته بود كه نرو... كه دوا سياهه رو نميخورم... كه لباس كثيف بيمارستان رو نميپوشم. لوس بود. اما حالا وقت اين حرفها نبود. سرش رو تو بغلم گرفته بودم و موهاشو كه از عرق چسبيده بودن به هم ناز ميكردم، وقتي پرستار اومد براي بيرون كردنم.
تا صبح توي حياط راه رفتم. دو ماه مونده بود به كنكور و قرار بود بريم خونه شادان اينا درس بخونيم. شب، تازه رسيده بوديم و جعبه كتابها هنوز توي حياط بود، که زنگ زدي... گفتي كه دخترك رفته توي توالت، در رو بسته، بيرون نميآد... معلوم نيس چي خورده... آمبولانس اومده و چون در رو باز نكرده رفتن... هي... چه شبي بود... صبح توي حياط بيمارستان نشسته بودم سرمازده و گيج از بيخوابي، كه زني مرد و صداي ضجه دخترهاي نوجوونش حياط رو پر كرد. طاقتم تموم شد كه زنگ زدم بهت. دخترك رو يازده مرخص ميكردند و من تا يازده ميمردم... که اومدی.
اين روزها فكر ميكنم وقتي كسي رو دفن ميكنن انگار دارن ميكارنش...
(مكث)
تمام جزيره رو غبار گرفته و هيچ چيز ديده نميشه... باد و باد...
يادآور کتابی از بابک تختی به نام " می خواستم خودکشی کنم"