-خواب خوشبو-
-خواب خوشبو-
خواب دیدم توی یه مهمونیام و دارم با حوصله روی شیرینیها رو تزیین میکنم. ژله و خامه و آلبالو. صدای همهمه بچهها میاومد و هیاهو و عجلهشون برای خوردن سریعتر شیرینیها. پیراهنی تنم بود با گلهای نارنجی و بوی وانیلی شیرینیها توی دماغم...
قراره به زودی نمونهبرداری کنیم. دیروز تا دیروقت در حال آماده سازی محلهای نمونهبرداری بودیم. کف دستهام زبر شده و فکر میکنم پوست تنم هرگز از بوی نفت رها نمیشه... بیخود نبود خواب دیشب! همه اینها با دونستن این نکتهست که هیچکس... هیچ کس براش مهم نیس. نه کار ما و نه هیچ کار دیگهای توی این مملکت... نمیدونم چرا؟ فهمیدن این موضوع به آدم احساس بدی میده...
خلاصه اینکه فکر میکنم که هرچی میکشیم از دست خودمونه...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 10:12 توسط روجا
|